تبليغاتX
روز چهل و سه طلوع
از این اخترک رفتم به اینجا. دیگر در این صفحه نخواهم نوشت.

 

 

 

 

+سه شنبه 9 تیر1388 |
در حسرت یک حادثه ام که چند روزی شعف برایم بیاورد.





+جمعه 5 تیر1388 |
دیکتاتوری شاخ و دم نداره. سیاست پدر مادر نداره. آزادی هم رسیدنیه، دادنی نیست. تاریخ هم دائم داره تکرار می شه. اون که اسلحه و رسانه داره، فکر می کنه قوی تره، ولی نیست. کودتا یعنی همین. چقدر یک هفته ای چیز یاد گرفتم!





+پنجشنبه 4 تیر1388 |
«چه وحشتناک خواهد بود آن آواز 
كه از حلقوم اين صبر هزاران ساله برخيزد...»*




* شفیعی کدکنی






+سه شنبه 2 تیر1388 |
خسته ام بی آنکه کاری کرده باشم. رمق ندارم بی آنکه راهی رفته باشم. دلسردم بی آنکه امیدی داشته باشم. تشنه ام بی آنکه آبی وجود داشته باشد.

همه چیز بوی خون گرفته. همه جا به رنگ قرمز در آمده... 


چقدر ناتوانم... چقدر غمگینم.


خنده ام مرده. رنگ ها رفته اند و سخت در جستجوی لذتی هستم که ده روز است از زندگی ام رخت بربسته است.


تحمل ندارم. طاقتم برای دیدن کم شده، من نمی توانم ادامه دهم. دیگر جان ندارم. چقدر زود از پا افتادم برای گرفتن حقم. برای اعتراض برای فریاد... من جان ندارم. چقدر غمگینم...


حال غریبی دارم و اندک امیدی.


+دوشنبه 1 تیر1388 |