تبليغاتX
روز چهل و سه طلوع
احساس بدی دارم.















































...



+پنجشنبه 28 خرداد1388 |
در این روز تا توانستم اینجا رکیک نوشتم. به آدم هایی که چهار سال پیش این سیاهی را به تاریخ ایران چسباندند. دلم خنک شد ولی نمی خواهم اینجا این رکیک ها بماند که تهوع آور است.





رای من چه شد؟ هنوز جوهر سورمه ای رو انگشتمه. امون بده لامصب واس تقلب!


+شنبه 23 خرداد1388 |
آدم یک شبه «عوضی» نمی شه.



+پنجشنبه 21 خرداد1388 |
یکهو دلم خواست مشتی از خاک کره ماه را در شیشه ای برای خودم داشته باشم و انگشتم را در آن فرو کنم.




+چهارشنبه 20 خرداد1388 |
حالا که «افشاگری» مد شده است میان ملت شریف و عزیز ایران، بگذار من هم سندی را رو کنم برایت. بگم؟ نه بگم؟

«سخت به تو دل بسته ام و اگر به من باشد، تمام نفت ایران را به پای تو می ریزم. تمام خاک ایران فدای تار موی تو ای دلبند. ای نازنین که چیزت* به همه عالم می ارزد.»



میان این همه رقبای چشم بادامی، به من رای بده...





* التفات تو


+دوشنبه 18 خرداد1388 |
آدم ها تاریخ مصرف دارند.





+جمعه 15 خرداد1388 |
بهترین هدیه، گرفتن فایل آهنگی است در میل باکس، از یک دوست صمیمی و خوش دل.




+سه شنبه 12 خرداد1388 |
«وقتی جوان بودم، برایم بسیار اتفاق می افتاد که تمام شب را در دشت بدوم. جوان بودم و نمی دانستم که دویدن نشانه ای از فرار است. در آن زمان برای رسیدن به جایی می دویدم، چون مطمئن بودم که جایی هست که همیشه می توان به آن رسید. هنوز نمی دانستم که بیمارم، فکر می کردم یک آدم طبیعی هستم. فکر می کردم که بین نامشابه و غیرطبیعی تفاوتی هست.»


میرا

کریستوفر فرانک

ترجمه لیلی گلستان

نشر بازتاب‌نگار





+دوشنبه 11 خرداد1388 |
دیدن فیلم* «دعوت»، «بچه های ابدی» و «دست های خالی» یک نتیجه مهم برای من داشت؛ سینمای ایران را برای مدت نامعلومی تحریم کردم.


* «شب زده»، «همیشه پای یک زن در میان است»، «دیوار»، «انعکاس»، «کلاغ پر»...


 

+یکشنبه 10 خرداد1388 |
...


هیچ مگو، هیچ مپرس!







+سه شنبه 5 خرداد1388 |