خرده جنایت های زناشوهری
اریک امانوئل شمیت
ترجمه شهلا حائری
نشرقطره
از این به بعد می خوام نامرتب باشم. خسته شدم از این همه حرص برای مرتب بودن همه چیز.
همیشه از طلاق ترسیدم، ولی این بار این چیز خیلی مهم رو باید پس از یازده سال زندگی مشترک، ترک کنم. یک تجربه است. تا اینجایش که عالی بوده. بازم از این طلاق می نویسم؛ طلاق تک نفره.
زندگی مث انجیر خشک می مونه، گاهی بازش که می کنی می بینی توخالی و کرم خورده است.
چقدر زندگی رنگین تر می شه وقتی بدونی قراره سر یه تاریخ معین با همه چیز وداع کنی و بری. می دونی بازی تمام شده و قراره کاسه و کوزه ات رو جمع کنی و بری یه جایی که کسی نمی دونه چه خبره. مث همون موقع که کاسه و کوزه مون رو از توی رحم مامان هایمان جمع کردیم و زاییده شدیم. چه می دونستیم اینطوری می شه. می دونستیم؟
اگر بدونم شش ماه فقط زنده ام، کلی برنامه براش دارم. خوبی اش اینه که همه اطرافیان با آدم همکاری می کنن که اگر قرار باشه هشتاد سال عمر کنی، عمرا کسی راه بده تا برنامه هات رو عملی کنی. دست کم اون موقع دلشون برای آدم می سوزه که داره شش ماه دیگه می ره، بذار آخر عمری حالش رو ببره! اینجوریه دیگه، تا این حد بی رحم هستیم.
می خوام بگم که برای تنها شش ماه زنده بودن، کلی کار دارم ولی برای هشتاد سال نه!
می خوام بگم اگر می دونستیم «کی» می میریم، شاید زندگی یه کمی جذاب تر از الانش می شد.
می خوام بگم که چقدر خوب است «مرگ» هم هست، همین نزدیکی ها هم هست.
می خوام بگم همه می میریم و این خیلی خوبه.
زنده باد «مرگ».
پ.ن: «یه جوری» نسخه خاصی داره که رازش هنوز در جهان فاش نشده.
تناقض ها ادویه زندگی اند.