هیچ وسیله ای برای تشخیص تصمیم درست وجود ندارد، زیرا هیچ مقایسه ای امکان پذیر نیست. در زندگی با همه چیز برای نخستین بار برخورد می کنیم. مانند هنرپیشه ای که بدون تمرین وارد صحنه می شود. اما اگر اولین تمرین زندگی، خود زندگی باشد پس برای زندگی چه ارزشی می توان قائل شد...
فقط یک بار زندگی کردن مانند هرگز زندکی نکردن است...»
بار هستی، میلان کوندرا. ترجمه همایونپور. نشر قطره. صفحه 38
خب نتیجه این سه هفته واضح است. سینما و سریال های سازمان صدا و سیما افتضاح تر از آنچه بود که فکر می کردم. نمی دانم من سواد رسانه ای و توقع ام بیشتر شده یا سازندگان فیلم و سریال اینقدر ضعیف و از مرحله پرت بودند و من نمی دانستم.
فیلم های سینمایی در نظرم اینقدر ضعیف آمد که همچنان «خون بازی» فیلم شاخص سال های اخیرم هست.
من آکادمیک و تجربی درباره سینما و فیلمسازی نمی دانم ولی در حد خودم فیلم ها را به لحاظ کارگردانی، فیلمبرداری، صحنه ها، نورها و صدا با دقت زیاد نگاه می کنم. به جنبه های هنری فیلم های شاخص سینمای جهان دقت می کنم و تلاش می کنم زیبایی شناسی آن ها را با دانش محدود خودم درک کنم، اما سینمای ایران (به طور کلی) هر چه داشته باشد «زیبایی شناسی» سینمایی ندارد. سریال های تلویزیونی هم بماند.
به این نتیجه رسیدم که اگر سینمای ایران کمی دوست داشتنی و قابل تامل باشد تنها برای تم داستان، گاهی قدرت فیلمنامه و بعضا کارگردانی و بازیگری آنهاست. ضعف عمده فیلم ها در نظر من فیلمبردای، طراحی صحنه و لباس، طراحی نور و صدا و کارگردانی هنری و جلوه های ویژه است.
در این موارد فیلم های ایرانی افتضاح و غیر قابل تحمل هستند. فیلمبرداری ها و بی دقتی در تنطیم نور و صدا سطح فیلم ها را اینقدر پایین می آورد که در میانه فیلم همه اش خودم را جای آنها می گذارم که اگر من بودم دست کم همین قدر که درباره عکاسی می دانم، نمی گذاشتم نور پشت سر بازیگر فیلم را بسوزاند یا پرژکتورها سایه درست کنند!
طراحی های لباس و صحنه در اکثر فیلم های متوسط چند سال گذشته اینقدر ضعیف بود که می شود گفت مایه آبروریزی است در مقایسه با فیلم های مطرح کشورهای دیگر. یک نفر نیست بگوید بازیگر با لباسی که از خانه اش بیرون می آید نباید یک راست بیاید سر صحنه! ولی گویا اینطور است. بعید می دانم وقت، انرژی و هزینه ای برای پروژه های سینمایی در این خصوص صرف شود؛ مگر فیلم تاریخی باشد. این هم ضعف عمده دیگر. این نگاه که فیلم تاریخی نیاز به طراحی لباس و صحنه دارد!
سریال هم چندتایی دیدم که باز تم اصلی داستان کمی جذابیت داشت اما شخصیت پردازی ها و دیالوگ ها اینقدر ضعیف و آبکی بود که قطعا نمی توانست سواد بصری و رسانه ای مخاطبان را بالا ببرد. با این فرض که محصولات رسانه ای باید در خدمت ارتقای فرهنگی و دانش هنری مردم هم باشد.
نتیجه دیگری هم گرفتم این بود که چقدر در ایران حرف های بی ربط و زیادی به هم می زنیم. این را می شود از دیالوگ های بین آدم های فیلم فهمید. مثلا پرستاری که در بیمارستان اظهار نظرهای چرندی درباره مریض می کند یا همسایه ها یا پلیس سر خیابان یا پاسبان دم در... نویسندگان هم ناچار و غیر آگاهانه بر ترویج چنین رفتارهایی دامن می زنند و همین باعث می شود شخصیت ها در فیلم یا سریال سرگردان و آدم های غیر جذابی شوند. اساسا آدم های فیلم های ایرانی چون سر آنها کمتر کار می شود، به سرعت هم از یاد مخاطبان می رود...
*** فلیم هایی که دیدم و الان یادم هست: شب زده، ما همه خوبیم، مادر زن سلام، بوتیک، انعکاس، همیشه پای یک زن در میان است، کلاغ پر، پارک وی، مینای شهر خاموش، اینجا چراغی روشن است، دایره زنگی و ... (لازم به یادآوری نیست، می دانم این فیلم ها نسبتا قدیمی هستد)
*** سریال تلویزیونی: آیینه های نشکن، شهریار و ...
پ.ن: می دانم خیلی عقب هستم. دست کم از فیلم ها و سریال های نورزی هیچ کدام را ندیدم هنوز.
گروه ما خیلی ساده دور هم جمع شد. قرار گذاشتیم که خودمان یک نشریه دانشجویی منتشر کنیم، البته نه با دستگاه چاپ بلکه با دستگاه فتوکپی!
دور هم جمع شدن ما بر اساس دوستی تازه شکل گرفته و آشنایی های اتفاقی بود. در نمایشگاه مطبوعات سال 78 گروه شش نفره ما برای نوشتن اساسنامه و تعیین نام دور هم جمع شد. آن موقع رسم بر آن بود که همه همدیگر را با نام آقا و خانم صدا می کردند، یعنی با نام خانوادگی و نه اسم کوچک. مسلم بود در میان شش نفر کسانی بودند که نام کوچک همدیگر را نمی دانستند.
بر سر نام گروه و نشریه حرف زدیم و تصمیم گرفتیم حروف اول نام شش نفر را با هم ترکیب کنیم و به واژه ای برسیم که در خور نشریه دانشجویی دانشجویان ارتباطات دانشگاه تهران و دانشگاه علامه طباطبایی باشد. مسلما مسئولیت و بار ارزشی - فرهنگی سنگینی بر دوش نحیف ما بود!
نام کوچک همدیگر را یکی یکی پرسیدیم و ناباورانه چنین شنیدیم: منصوره، مرتضا، مریم، محمدحامد، مسعود، محمدمهدی.
داستان خیلی ساده حل شد؛ نام نشریه «میم» بود. میم تنها یک شماره منتشر شد؛ با گرافیک و صفحه بندی دستی. تمام کارهای مربوط به انتشار میم را همین شش دانشجوی سال اولی انجام دادند. هزینه ها هم از طرف همین شش نفر تامین شد.
من علاوه بر کار تحریریه، مسئول امور مالی هم بودم. یادم هست از اردیبهشت سال 78 که میم متولد شد قرار گذاشتیم نفری هفتگی 200 تومان (نه 200 هزار تومان) برای انتشار میم کمک کنیم. من هم پول ها را در حساب میم در بانک ملی شعبه امیرآباد شمالی رو به روی دانشکده فنی واریز می کردم.
آخرین بار که حساب میم را چک کردم، حول و حوش بیستم تیر ماه 78 بود. چند روز بعد از ماجرای هجدهم تیر. وقتی در بانک بودم و زیرکانه داشتم به اختلاس میلیاردی حساب میم فکر می کردم، درهای بانک را بستند. تیراندازی و سر و صدا در خیابان امیرآباد شروع شد، تایر ماشین ها را آتش زدند و کلی داد و قال از طرف دانشجویان نثار سران مملکت شد.
میم خاطره شد ولی اولین و تنها کار رسمی و حرفه ای ما شش نفر باهم بود و ماند.
از نگاه من اکثر جمعیت به لحاظ نژاد، چینی بودند، بعد هندی و بعد مالایی.
سنگاپور نظم خاص خودش را دارد و بعد از یک روز خیابان گردی متوجه می شوی که آدم های شهر در توسعه آن شریک بوده اند و جایگاه فعلی آن در جهان دسترنج خود سنگاپوری ها بوده و وارداتی نیست؛ در مقایسه با کشورهای عربی. می خواهم بگویم که شهروندان با توسعه شهر، توسعه یافته و مدرن شده بودند؛ این را می شد از رفتارهای روزمره شان حدس زد.
معماری برج های مرکز شهر "مردانه" نبود؛ در قیاس با شهری مثل دبی که به گفته بسیاری از دوستانم فضای شهری و معماری برج ها را مردانه و بی روح می خواندند. در مقایسه با کوآلالامپور هم فضاهای عمومی مثل کافه و رستوران به مراتب بیشتر بود. در سنگاپور به این کوچکی به راحتی می شود یک شهروند تمام عیار بود که صبح ها بیرون زد و فقط شب ها برای خواب به خانه برگشت. هوای گرم و مطبوعش هم این اجازه را می دهد در خیابان های تمیز و خط کشی شده ساعت ها راه بروی؛ آن هم زیر سایه درخت های استوایی.
به کارگیری "هنر" در فضاهای عمومی سنگاپور را با شهرهای جنوب شرقی آسیا متفاوت می کند. اساسا سنگاپور در نظر من شهر آسیایی به این معنی که بشود نمادهای آسیایی در آن به سادگی یافت، نبود. چیزی مثل نمادهای بودایی یا فرهنگ شرقی. اما مجسمه های هنر مدرن مثل سازه ای از سالوادر دالی در این شهر چیز غریبی نیست.
نماد سنگاپور سری از شیر است با تنی از ماهی.
مذهب کم رنگ ترین مفهوم در سنگاپور است؛ هرچند مسجد و معبد هم در آن پیدا می شود ولی اگر سنگاپور را به عنوان جزیره جنوبی مالزی و پیننگ را جزیره شمالی مالزی در نظر بگیریم که جمعیت چینی - مالایی و هندی در آن زندگی می کند؛ به جرات باید گفت سنگاپور مردمانی لائیک دارد؛ چون نمادهای اسلامی و بودایی به کلی از ظاهر شهر شسته شده است، همانطور که از قوانین.
تفاوت اصلی مالزی به عنوان کشور مسلمان و سنگاپور قطعا مذهب است.
سنگاپوری ها از حضور انگلیسی ها در این جزیره بسیار خرسندند؛ یعنی مایه ننگ برای شان نیست. تا حدی که در موزه سنگاپور، سنگاپور را جامعه ای از مالایی ها، چینی ها، هندی ها و انگلیسی ها معرفی می کند که در کنار هم در صلح زندگی می کنند. قدیمی ترین بنای سنگاپور هتل رافلز است که هنوز هم پررونق است و پاتوق انگلیسی ها. عمر این بنا به صد سال می رسد. رافلز یکی از اولین انگلیسی هایی بود که به بندر سنگاپور رونق بخشید.
با اینکه سنگاپور شهر کوچکی است و بندر آن یکی از بزرگ ترین و پر رفت و آمدترین بنادر جهان است، اما لایف استایل سنگاپوری ها را بیزینسی ندیدم. مردم ژست های بیزی بودن نداشتند و انگار در حین زندگی کار هم می کنند.
یکی از بناهای مورد علاقه ام در سنگاپور Esplanade بود که مرکز سالن های تئاتر و اپرای شهر است. معماری ویژه این بنا شبیه "دوریان"، میوه ای بدبو اما به شدت محبوب آسیایی هاست. شب اول اقامت، توانستم در یک اپرای فرانسوی شرکت کنم. سختی اش این بود که باید به انگلیسی شعرها را می خواندم و همزمان حرکات هنرمندان را می دیدم. آخر اپرا از خیر خواندن با آن همه زحمت گذشتم.
در نهایت از رفتن به سنگاپور خوشحالم. تجربه خوبی بود. با یک کتاب راهنما، یک نقشه و چهار روز وقت آزاد می شود از این شهر و چند جزیره اطرافش لذت برد.
گاهی یه چیزهایی اینقدر جلوی چشمت هستند که یا نمی بینی شون یا نمی تونی که ببینی. همین الان وقتی در یخچال باز بود، متوجه شدم که به جا تخم مرغی بالای در، دو تا برچسب آبی رنگ چسبیده شده و من در این هفت ماه اون رو ندیده بودم. وحشتناکه برام! با این همه دقت و توجی که سر تمیز کردن یخچال و جا تخم مرغی داشتم، این برچسب آبی که خیلی هم واضح بوده رو ندیدم که بکنم شون. فقط خدا می دونه چقدر چیزهای دیگه ای هم هستند که اینقدر شفاف جلوی چشمم هستند ولی من هنوز ندیدم شون. چقدر زندگی می تونه گاهی وحشتناک و هراس انگیز باشه... مردن از ک و ر ی دردآوره...
