مدتهاست که آدمها را کتاب داستان میبینم.
همیشه به خودم و آدمهای تخیلام میگویم، بزن و این داستان را پرحادثه کن. اگر بخواهی نقش بیمزهای را بازی کنی، این داستان خواننده نخواهد داشت. وقتی پسر پانزده سالهای به خانهی تو آمده، اگر نبریاش حمام و دستت راروی تناش نکشی که دیگر داستان Reader آفریده نمیشد.
حادثهها همیشه در زندگی مهماند و میتوانند آغاز یک شاهکار ادبی باشند.
همه داستانهای تاثیرگذار، پر از حادثههایی هستند که آدم معمولیها آنها را ساختند. در این داستانها همیشه آدمها خارج از روند معمول زندگی، حادثهای را به جریان میاندازند. که اگر سکوت باشه و سکون، هنر هم زاییده نمیشود.
ای به تو زنده همه من، ای به تنم جان همه تو
تا چه کنی با دل من؟
الان راحت در اتاق نشستم و پای بچه همسایه را میبینم که روی تختخوابش تکان میخوره. لابد چند دقیقه قبل من رو دیده که پشت لپتاپ، پام رو روی میز اوردم بالا.
پیشترها خوانده بودم که خیلی از هلندیها عادت دارند به هیچکدام از پنجرههای خانهشان پرده آویزان نکنند، برای اینکه معتقدند چیزی برای قایم کردن، ندارند. برعکس خیلی از ماها که همیشه همه چیز برای قایم کردن داریم.
