تبليغاتX
روز چهل و سه طلوع
به من گفت هر وقت کم می یاری می گی "نمی دونم". ولی سخت در اشتباه بود من وقتی زیادی بیارم می گم "نمی دونم".




+جمعه 30 اسفند1387 |
همه آدم‌ها یک «رمان» متحرک هستند که در خیابان‌ها، قطارها، جنگل‌ها، شهرها، کشورها و قاره‌ها این ور آن ور می‌شوند. همه مردم رمان‌های بالقوه‌ای هستند که از توی این همه می‌شود رمان‌های کمیاب و قطوری هم پیدا کرد که اگر نوشته بشوند، جهانی و ماندگار خواهند شد.

مدت‌هاست که آدم‌ها را کتاب داستان می‌بینم.

همیشه به خودم و آدم‌های تخیل‌ام می‌گویم، بزن و این داستان را پرحادثه کن. اگر بخواهی نقش بی‌مزه‌ای را بازی کنی، این داستان خواننده نخواهد داشت. وقتی پسر پانزده ساله‌ای به خانه‌ی تو آمده، اگر نبری‌اش حمام و دستت راروی تن‌اش نکشی که دیگر داستان Reader  آفریده نمی‌شد.

حادثه‌ها همیشه در زندگی مهم‌اند و می‌توانند آغاز یک شاهکار ادبی باشند.

همه داستان‌های تاثیرگذار، پر از حادثه‌هایی هستند که آدم معمولی‌ها آن‌ها را ساختند. در این داستان‌ها همیشه آدم‌ها خارج از روند معمول زندگی، حادثه‌‌ای را به جریان می‌اندازند. که اگر سکوت باشه و سکون، هنر هم زاییده نمی‌شود.


 


+دوشنبه 26 اسفند1387 |
یه شعار دوست داشتنی: کار درست رو کسی می‌کنه که بزنه زیر همه چیز.




+پنجشنبه 15 اسفند1387 |
او کسی بود که جغد، سنجاقک یا پروانه به سینه‌اش می‌زد، جوراب شلواری قرمز می‌پوشید، رژ قرمز در کیف‌اش داشت، شازده کوچولو هدیه می‌داد، نیمه‌شب‌ها سر یخچال می‌رفت، سیگار برمی‌داشت و آهسته در بالکن آن را دود می‌کرد.



+یکشنبه 11 اسفند1387 |
اومدم فقط بگم زندگی داره می‌گذره، وقت هم کم داریم. خیلی کم.





+شنبه 10 اسفند1387 |
بی تو به سامان نرسم، ای سر و سامان همه تو

ای به تو زنده همه من، ای به تنم جان همه تو







تا چه کنی با دل من؟



+چهارشنبه 7 اسفند1387 |
اولین دختری که عاشقش شده بود، «دختر مهربون» در کارتون «ممل و دختر مهربون» بود. می‌گفت «من» آخرین زنی هستم که عاشقش شده. همه زندگی‌اش در من و دختر مهربون خلاصه می‌شد.





 

+شنبه 3 اسفند1387 |
دیگه از این‌که اتاقم از بیرون دیده بشه، احساس ناراحتی ندارم. اتاق کارم شب‌ها که چراغ روشن می‌کنم از راهروی شمالی و از اتاق‌های همسایه بغلی دیده می‌شه، اما هیچ باکم نیست. سرانجام بر این حس ایرانی‌ و تربیت خانوادگی‌ام که باید همه پنجره‌ها رو پوشاند تا توی خانه دیده نشه، فائق آمدم.

الان راحت در اتاق نشستم و پای بچه همسایه را می‌بینم که روی تخت‌خوابش تکان می‌خوره. لابد چند دقیقه قبل من رو دیده که پشت لپ‌تاپ، پام رو روی میز اوردم بالا.

پیش‌ترها خوانده بودم که خیلی از هلندی‌ها عادت دارند به هیچ‌کدام از پنجره‌های خانه‌شان پرده آویزان نکنند، برای این‌که معتقدند چیزی برای قایم کردن، ندارند. برعکس خیلی از ماها که همیشه همه چیز برای قایم کردن داریم.



+پنجشنبه 1 اسفند1387 |