تبليغاتX
روز چهل و سه طلوع
تردمیل فلسفی‌ترین دستگاه ورزشی است که آدمیزاد اختراع کرده؛ هرچقدر هم بدوی، نمی‌رسی!




+یکشنبه 27 بهمن1387 |
دردآورترین لحظات در زندگی، وقتی‌هایی است که به آدم چیزی ثابت می‌شه که اصلا فکرش رو هم نمی‌کرده. امروز روز دردآوری بود.




+یکشنبه 27 بهمن1387 |
من نمی‌فهمم چرا در چشم‌ مردهای خاورمیانه‌ای (ایرانی، عرب و پاکستانی) یک هیزی مادرزادی هست که در مردهای چشم‌بادامی (چینی، کره‌ای، ژاپنی) نیست.



+یکشنبه 27 بهمن1387 |
می‌تواند داستان خیلی‌ها باشد. داستان خیلی از زن‌ها در آستانه سی سالگی که شوهر و خانه و زندگی دارند و از نگاه دیگران هم خیلی خوشبخت و خاص به شمار می‌آیند. اما این تنها ظاهر داستان است. در درون زن چیزهای دیگری هم می‌گذرد که هیچ‌کس نمی‌بیند؛ التهابی برای یافتن هیجان توأم با آرامش. زن داستان بی‌قرار است. در پی چیزی می‌گردد که رها شود.

زن داستان می‌خواهد فرمان ایستی به زندگی‌اش بدهد و فرمان را به جهت دیگری بچرخاند، اما نمی‌تواند. و این یعنی سخت، خیلی سخت.

«جاده انقلابی» یا «راه انقلابی» یا هر چیزی که مفهوم مسیری را بدهد که آدمی در آن افتاده تا خودش را آزادانه به تحولی شخصی بسپارد، از آن فیلم‌هایی است که داستان چنین زنی را روایت می‌کند.

کیت وینسلت نقش این زن را به خوبی ایفا می‌کند. نگاه‌های پر از امید را که ثانیه‌ای به ناامیدی محض تبدیل می‌شود، خوب بازی کرده است. آپریل تصمیم می‌گیرد تحولی را در زندگی زناشویی‌شان مدیریت کند؛ رفتن به پاریس، شهری که روزی آرزوی شوهرش برای زندگی بوده است. پرانرژی مثل دختر جوانی بی‌قید برای اولین مهاجرتش در زندگی برنامه‌ریزی می‌کند، غافل از آن‌که اسیر زندگی منطقی و روزمره‌ای است که بدان آگاه است. قواعد این زندگی از پیش تعیین شده است و نباید از آن سرپیچی کرد.

مکالمات آدم‌های فیلم عمیق و گاهی تکان‌دهنده است. می‌خواهم بگویم که یک فیلمنامه معمولی در ژانر رومنس هالیوودی نیست.

فیلم «جاده انقلابی» هنرمندانه توسط سام مندس کارگردانی شده که براساس رمانی از ریچارد تاتس است. بازی کیت و لئوناردو دی‌کاپریو  هم برای نقش‌های رمان به‌جا و دلچسب بود. وقتی فیلم را می‌دیدم انگار رمانی را ورق می‌زنم تا ببینم سرانجام آپریل چه خواهد بود؛ زنی در آستانه سی سالگی که فقط فریاد می‌زند: «حرف نزن، بگذار فقط فکر کنم. کمی فقط با خودم فکر کنم.»


How do you break free without breaking apart


پ. ن: از ترجمه «جاده انقلابی» برای این فیلم خوشم نمی‌آید. شاید «مسیر تحول» به مضمون فیلم بیشتر بیاید. هرچند نام فیلم اشاره دارد به محله‌ای که زوج داستان در آن زندگی می‌کنند؛ جایی نزدیک به شهر نیویورک.



+پنجشنبه 24 بهمن1387 |
«شاشیدن»، بله شاشیدن، همون کاری که چند بار در روز می‌ری یه گوشه خلوت می‌کنی و آب زرد بدنت رو می‌ریزی تو چاه. فعل شاشیدن رو می‌گم که همه از هم قایم می‌کنیم، اما هر وقت هم بخوایم، می‌کشیم پایین و رو هم می‌شاشیم. خب شاید همدیگه رو با چاه خلا اشتباه می‌گیریم که رو هم می‌شاشیم. خود من هر وقت تشخیص بدم، می‌شاشم رو طرف مقابلم. رو من هم شاشیده شده، و این طبیعیه. من هم چاه خلای خیلی‌ها بودم. کی هست که بگه چاه خلای شاش یکی دیگه نبوده. هر کی هم بگه، خودش نمی‌دونه، مفصل رو سرش شاشیده شده. بماند. اینجا بحثم این نیست که بگم رو سر کی شاشیده شده، رو سر کی نه. اصلا هم خوشبختی نیست که آدم ادعا کنه رو سره کسی نشاشیده، چون داره یه دروغ بزرگ رو به خودش می‌شاشه.

بماند.

همه این‌ها رو گفتم که بگم، شاشیدن، همین فعلی که همه‌مون محترمانه قایمکی انجام می‌دیم، انگار که اصلا شاش تو بدن‌مون ساخته نمی‌شه، بیرون از توالت از زردی به «بی‌رنگی» می‌زنه. بنابراین راحت باشید، بکشید پایین و رو سر همه چیز و همه کس بشاشید، کسی نمی‌فهمه، شما بودید که بوی گند شاش رو بلند کردید.


پ.ن: گاهی هم به خودت شاشیدی، شاشیدی.




+سه شنبه 22 بهمن1387 |
 

این بود ، این شد.

 

 

 

...

داستان ادامه دارد.

 

+شنبه 19 بهمن1387 |

«فکر می‌کنی نمی‌تونم ازش توقع داشته باشم که فکر نکنه من می‌تونم ازش توقع نداشته باشم؟»




+سه شنبه 15 بهمن1387 |

دست‌کم باید این رو پذیرفت آدم‌هایی که سیگار می‌کشند به مراتب خیلی جالب‌تر از آدم‌هایی هستند که تو تهران زندگی می‌کنند و به آدم‌های سیگاری تذکر می‌دهند که مراقب سلامتی ریه‌هاشون باشند.

گاهی آدم‌ها موجودات چرندی می‌شوند.



+دوشنبه 14 بهمن1387 |
وقتی به صفحه آخر کتاب رسیدم، دیدم درست دو سال پیش در همین روز فرهاد جعفری از «گل‌گیسو» نوشته که یک آدم واقعی است. دختر هفت‌هشت ساله‌ای که در این دو روز هم خنده‌ام ازش گرفت و هم اشکم را درآورد؛ وقتی رفت تا لباس‌های مامان‌پری‌اش را در کمد بو بکشد تا کمی دلتنگی‌اش کم شود. حتی گل‌گیسو به این فکر وادارم کرد که بد هم نیست، آدم یه دختر کلاس اولی داشته باشه که بی‌نهایت دوستش داره. این هم مزه ای است برا خودش در زندگی.

می‌دانم که خیلی دیر دارم درباره «کافه پیانو» می‌نویسم. اما چاره نبود، تازه کتاب به دستم رسیده. دو روزه خواندمش که حتی یک روزه هم می‌شد، خواند. کشش داستان این‌قدر بود که یه بند بخوانمش.

کافه پیانو روایت ساده‌ای دارد. مردی که به‌اش می‌آید سی و چند ساله باشد، زنی دارد و دختری و از همه مهم‌تر دنیایی که روایت آن از زبان و ادبیات خودش شنیدنی است.

قهوه‌چی و کافه‌اش را دوست داشتم و هر از گاهی حسرت می‌خوردم که کاش می‌توانستم برم لب بار بشینم و موسیقی روسی گوش بدم و پز روشنفکری بگیرم و درباره «عقاید یک دلقک» روده‌درازی کنم. یه قهوه ترک هم با قهوه‌چی بزنم به رگ که خودمون شیرین‌اش کرده باشیم.

زبان قهوه‌چی داستان برایم آشناست. علایق‌اش را می‌شناسم. او مصرف‌کننده همان موسیقی، سینما و رمان‌هایی است که من هم هستم... در تمام طول خواندن کتاب حس می‌کردم داستان یکی از هم‌نسل‌هایم را می‌خوانم. فضا آشنا بود. چیزی که در رمان‌های نویسندگان غیرایرانی گاهی ناآشنا می‌زند. 

کتاب را دوست داشتم. بعد از «پرنده من» نوشته فریبا وفی که پارسال خوانده بودم این دومین رمان منتشر شده‌ی فارسی بود که در یکی دو سال اخیر به دلم نشست. «در دلم نشست» یعنی در یادم به نیکی می‌ماند. البته حساب «زنان بدون مردان» شهرنوش پارسی‌پور جداست.

نثر داستان طنز مناسبی دارد. نه آن‌قدر که زور زده باشد و نه آن‌قدر که کم باشد و بی‌مزه؛ مثل خود صفورا؛ خوش نمک. گوشه و کنایه‌های خوبی هم گاهی به «نظام اخلاقی جامعه» می‌اندازد که از ته دل کیف می‌کنی. نویسنده خوب از پس خودسانسوری برآمده؛ نوعی خلاقیت در اوج سانسور. زبان قهوه‌چی خودش را خیلی حرفه‌ای سانسور می‌کند و برای آن دلیل محکمی دارد. می‌داند کجا دارد داستان می‌نویسد.

در کافه پیانو گاهی از توصیفات بیش از حدش حوصله‌ام سر می‌رفت. نگاه قهوه‌چی به همه چیز در این زندگی، جذاب و دست‌کم خواندنی است، اما گاهی تصویرسازی‌هایش کمی طولانی‌تر از آن بود که ارزشش را داشته باشد. (مثالی الان یادم نیست که لپ کلام را بگوید)

آدم‌های داستان تنوع داشتند و همین داستان را جالب می‌کرد. حوصله ندارم بگویم که همه این آدم‌ها بازتابی از جامعه امروز ایران هستند؛ اما می‌گویم.

پایان داستان با ورود یک آدم امنیتی عجیب می‌شود. این بخش را دوست نداشتم. ابتر و «لایتچسبک» بود.

ویژگی کافه پیانو در چیدمان داستان هم هست. یک سورئالیسم خاصی در اواسط داستان حس می‌شود. چند ثانیه گیج می‌شوی. همه داستان تخیل بوده یا واقعی است؟ یا وهم در واقعیت... نویسنده زیر پایت را سست می‌کند، اما حواسش هست چقدر.

کافه پیانو من را یاد وبلاگ‌نویسی خیلی می‌انداخت. روزمره‌نویسی روزنامه‌نگاری که دست از کار به اجبار کشیده و حالا برای دل خودش و دخترش داستان می‌نویسد. سبک نوشتاری قهوه‌چی جوری است که آدم را یاد وبلاگ زیاد می‌اندازد تا ادبیات داستانی به تعریف سنتی‌اش.

فرهاد جعفری که کافه پیانو اولین اثر داستانی‌اش بوده، آدم صادقی است با مخاطب. آخر داستان تکلیفت را روشن می‌کند. این صداقت در پایان داستان تو را از آسمان پایین می‌کشد و می‌گذاردت زمین. چیزی هم در دلت وول می‌زند که این هم برشی بود از زندگی یک آدم در گوشه‌ای از کره زمین که دغدغه‌های خودش را دارد. قهوه‌چی کافه پیانو خیالت را راحت می‌کند، چون مدعی است که همان‌طوری است که هست.

+ روزانه‌های فرهاد جعفری / کافه‌چی کافه پیانو

+ جدیدآنلاین درباره کافه پیانو نوشت که...

+ روایت بی‌بی‌سی از کافه پیانو



 

+شنبه 12 بهمن1387 |
به تابلوی نکشیده

ساز نزده

ترانه نگفته

مجسمه نساخته

فیلم نساخته

عکس نگرفته

رقص نرقصیده

رمان ننوشته

پیکره نتراشیده

شعر نگفته

سوگند که او هنرمند بود.




+جمعه 11 بهمن1387 |

اگر بخوام مث هولدن کالفید، قهرمان رمان «ناتور دشت» از چیزهایی که بد جوری افسرده‌ام می‌کنه، بگم؛ باید بگم: 

اول، فکر کردن زیاد به آدم‌ها و اساسا نوع بشر به شدت من رو افسرده می‌کنه. چیزی تا سر حد مرگ روحی و روانی.

دوم، ارتباطاتم با آدم‌ها و این‌که با هیچ‌کس تکلیفم روشن نیست. چه بخوام وارد ارتباط جدیدی بشم و چه بخوام آدم‌ها رو نگه دارم. کلا مساله «ارتباطات» افسرده‌ترین حالت رو برام ایجاد می‌کنه. حالا در نظر بگیرید هفت سال از عمرم رو در دانشگاه، ارتباطات خوندم!

سوم، «قوه قضاییه» ذهن همیشه من رو افسرده کرده. این‌که کسی رو قضاوت کنم یا قضاوت بشم.

چهارم، خیلی چیزهای دیگه...



+سه شنبه 8 بهمن1387 |

می‌توانم در آن واحد هم در زمان حال، هم آینده و هم گذشته زندگی کنم. استعداد عجیبی دارم در سه زمان زندگی کردن. هر سه را به طور موازی پیش می‌برم و نمی‌گذارم بی‌عدالتی حاکم شود. گاهی حال غرغر می‌کند که تو گذشته را بیشتر از من دوست داری. گاهی هم آینده مغرور می‌شود که من ارزشمندترم. گذشته هم دلبری می‌کند و من را با خودش می‌برد آن‌جا که حتی بادی هم وزیده نمی‌شود.

به تقویم کاغذی به شدت وابسته‌ام. از همین روزهای زمستانی دل‌شوره تقویم خورشیدی را دارم که نکند، نوروز بیاید و من تقویم کاغدی سال جدید نداشته باشم. روی میزم هم همیشه‌ی خدا این روزهای سال، یعنی بهمن و اسفند، سه تا تقویم سال پیش و امسال و سال اینده هست. سه سال را جلوی چشمم می‌ذارم تا مبادا سالی از قلم بیفتد. سال پیش برای امسال مهم است، امسال هم برای پارسال و سال آینده.

امسال دل‌شوره‌های تقویم خورشیدی چند روزی طول نکشیده بود که دوستی از ایران برایم به عنوان هدیه، تقویمی آورد. خودش خوب می‌داند چقدر خوشحالم کرده چون زمان کاغذی سال 88 را آورده.

دوست به رسم یادگار در صفحه اول تقویم برایم نامش را نوشته و زیر آن را تاریخ زده. نوشته 1378.

خنده‌ام می‌گیرد، انگار هم‌نسلی‌های من، دهه هشتاد خورشیدی را به رسمیت نمی‌شناسند. در این دهه بود که خیلی‌ها بار سفر از ایران را بستند و دیگر کم‌تر نوشتند 1385، 1386، 1387...

دوست من هم هنوز در سال‌های 70 گیر کرده است و خودش خبر ندارد... قلم‌اش به سال‌های 80 نمی‌رود.



+دوشنبه 7 بهمن1387 |

می‌خواست که دوره آموزشی بازیگری بگذراند. حتی از پس نقش خودش در زندگی برنمی‌آمد؛ تا این حد ناتوان بود.



+یکشنبه 6 بهمن1387 |

می‌دونی چیه از فردا عددم عوض می‌شه. همون عددی که در این یک‌سال هرکی ازم می‌پرسید، می‌گفتم «بیست و هشت» یا «توئنی ایت». تازه به بیست و هشت خو کرده بودم. عدد شیکی به نظرم می‌یومد و از همه مهم‌تر مسئولیتی که برام داشت، سنگینی نمی‌کرد. می‌دونی چیه بعضی از عددها یه باری با خودشون برای آدم می‌یارن. اما بیست هشت با همه بالا و پایین‌هایش با تمام ماجراهایی که داشت، سبک بود. 

حالا از فردا باید خودم رو به «بیست و نه» عادت بدم. برام غریبه، اما چاره نیست. اعداد هر سال همین روز عوض می‌شن و بازی از نو. بیست و نه به «سی» نزدیکه و همین کمی رعب آوره. همیشه برام «سی» یه ابهتی داشته که باید کم‌کم رو خودم کار کنم که تیزی‌اش نرم بشه و هراس‌انگیز نباشه.

روزهای بیست و هشت سالگی برای من متنوع و جذاب بود. انگاری از همون اول یه آشپز هندی‌الاصل یه مشت ادویه روش ریخته باشه؛ زندگی‌ام پر از مزه و رنگ شد. گاهی شیرین، گاهی تند و آتشین، گاهی تلخ، گاهی شور، گاهی هم همه باهم؛ به ثانیه‌ای طعمش عوض می‌شد.

عدد بهانه است که حساب و کتاب زندگی دستت باشه. یه قاعده است که عمرت رو بسنجی و هر وقت داره عوض می‌شه، اگر حال داشتی یه نگاهی به عقب بندازی ببینی چه کردی، چقدر پیش رفتی، فرو رفتی، اوج گرفتی، شاید هم سکون داشتی. همین.


...  



+چهارشنبه 2 بهمن1387 |