تبليغاتX
روز چهل و سه طلوع

«بعضی‌ها از یک نژاد روحی‌اند»

شهرنوش پارسی‌پور




+چهارشنبه 25 دی1387 |

... ... ... و او کسی بود که دوست می‌داشت با خواجه شیراز هم‌آغوشی می‌داشت.



+دوشنبه 23 دی1387 |

بیست و یکم دی ماه سیزده سال پیش اولین نمایشی که در عمرم کارگردانی کردم و تنها بیست دقیقه بود، روی صحنه نمازخانه دبیرستان اجرا شد. نام این نمایش «هبوط قوم خاکی» بود. در این نمایش بیست دقیقه‌ای که خودم به همراه معلم پرورشی‌مان نوشته بودم، داستان آدم و حوا و هبوط آن‌ها به زمین را برای بچه‌های مدرسه و مادرهای بچه‌های کلاس‌مان اجرا کردیم.

نفیسه، فاخره، سمیه، وصال، سمانه، پرگل و سندس مهم‌ترین نقش را در اجرای این نمایش داشتند. نفیسه بازیگر اصلی نمایش بود و نقش شیطان را بازی می‌کرد. الحق که شاهکار بازی کرد و به نمایش جان داد. سمیه و فاخره از بچه‌های خوش فکری بودند که حضورشان در «هبوط قوم خاکی» بسیار موثر بود؛ خصوصا در ساخت دکور، گریم، موسیقی و ترکیب کل نمایش. حضور پرگل هم بسیار دلگرمی بود برای گروه. سندس صدای خوشی داشت و در میان نمایش چند آیه قرآن را به فراخور نمایش می‌خواند. وصال نقش آدم را بازی می‌کرد و سمانه نقش حوا. این نقش‌ها هیچ حرفی در نمایش نمی‌زدند و بیشترین کلام نمایش در دست شیطان بود. چند تا از بچه‌های کلاس هم در انتهای نمایش در پرده آخر (هبوط) روی صحنه آمدند.

نمایش با آن که در محیط دبیرستان خلق شده بود، ولی خلاقانه و حرفه‌ای بود. مدرسه آن‌قدرها حمایتی نمی‌کرد ولی خب فضا را برای کار ما خیلی هم محدود نمی‌کرد. دست کم یک ماه تقریبا تا شب در مدرسه بودیم و همین مساله برای من در خانه (مامان و بابا) مشکلات بسیاری درست کرد.

برای بازیگرها لباس دوختیم، با ارگ یکی از بچه‌ها آهنگ ساختیم و سر اجرا همون نت را زدیم. دکور نمایش کاملا خلاقانه بود، یعنی تکراری و تقلید نبود. یک درخت خشک از حیاط مدرسه کنده بودیم و وسط صحنه گذاشته بودیم. برای گریم ایده های جدیدی اجرا کردیم. نمایش به خلاقیت سمیه و فاخره نور پردازی داشت. صحنه هبوط آدم و حوا به زمین کاملا مبتکرانه با شن و پنکه و خاکی کردن کل فضای صحنه اجرا شد که به نظر من کارگردان عالی از آب در اومد.

فضای «هبوط قوم خاکی» اینقدر خاص شده بود - در نوع و اندازه خودش - که بعدها در دبیرستان اجرای نمایش باب شد. سال بعد هم نمایش «سقراط» را اجرا کردیم ولی آن مزه کار اول را نداشت.

ویژگی «هبوط قوم خاکی» برای ما خلاقیت و تولید یک اثر هنری بود که اولین قدم ما بود. آن روزها قرار گذاشته بودیم که من کارگردان شوم، نفیسه بازیگر، فاخره هم فیلمبردار و بعد با هم وقتی بزرگ شدیم یک فیلم سینمایی بسازیم.

روزهای دی سال 1374 پر از خاطره از آن نمایش است. هر سال وقتی بیست و یک دی می‌رسد، یاد آن روز می‌افتم و آن همه شور. الان همه ما بزرگ شدیم؛ دست کم دیگر دخترهای دبیرستانی نیستیم. هیچ کدام هم کارگردان، بازیگر و فیلمبردار نشدیم.





+شنبه 21 دی1387 |


کاش عقربه ثانیه‌‌شمار تندتر از همیشه راه برود. هر چهار ثانیه را یکی کند و این مسافت طولانی ابدی را با حیله‌گری به جلو بیندازد. اگر عقربه‌های ساعت کمی خلاق بودند، دنیا این وضع عجق و وجق را نداشت. دستم به جایی نمی‌رسد، به «زمان» گیر می‌دهم. این عادت همیشگی من است. لعنت.




+شنبه 14 دی1387 |

... ... ... و او آدمی بود که همواره کامنت نمی‌گذاشت.






+جمعه 13 دی1387 |

اگر آدم‌ها را «کاغذ A4» فرض کنیم، تئوری‌های متفاوتی می‌توان شکل‌بندی کرد. به عنوان نمونه بعضی از آدم‌ها با رفتارها، واکنش‌ها و برخوردهای‌شان آدم را مچاله می‌کنند. بعضی‌ها ریز ریز ات می‌کنند. بعضی‌ها خودکار بیک را از جیب‌شان در می‌آورند و این‌قدر خط‌خطی‌ات می‌کنند که نایی برایت نماند. بعضی‌ها تو را تا می‌کنند و بعد از مکثی به چهار قسمت صاف و مساوی تقسیم می‌شوی. بعضی‌ها دو سرت را می‌گیرند و پاره پاره‌ات می‌کنند. بعضی‌ها منگنه‌تان می‌کنند به سایر کاغذها. بعضی‌ها پانچ‌تان می‌کنند میان زونکن‌های خاک خورده اتاق. بعضی‌ها هم تا ابد شما را نخواهند دید.

تئوری‌های «مچاله‌گی»، «ریز ریز شدگی»، «خط‌خطی شدگی»، «تا شدگی»، «پارگی»، «منگنه‌گی»، «پانچ شدگی» و «دیده نشدگی» همگی در روان‌شناسی روابط انسانی ثابت شده‌اند. باور نمی‌کنید در هر رابطه‌ای که بودید، ببینید در کدام وضعیت قرار دارید.

اما؛

بعضی‌ها هم شمای «کاغذ A4» را در خلوت خود با تامل می‌بینند و می‌خوانند، به آهستگی تای‌تان می‌کنند و شما را میان تقویم روزانه‌ها می‌گذارند. این یعنی شما به تاریخ پیوسته‌اید. اگر دچار «به تاریخ پیوستگی» شدید، باز خدا را شکر کنید که مچاله نشدید. خدا را شکر کنید در سطل آشغال نیستید، بلکه در تقویم آدمیزادی جا خوش کرده‌اید.


 


+چهارشنبه 11 دی1387 |

باید اعتراف کنم کتاب کم می‌خوانم. فکر می‌کردم در زندگی جدیدی که دست و پا کردم بیشتر کتاب بخوانم، اما هنوز آن ایده‌آل هر روز پنج شش ساعت کتابخوانی را باید در رویا ببینم.

اما اگر کتاب خوبی دستم بیاید سعی می‌کنم «خوب» بخوانمش. یعنی متن کتاب را بفرستم در جایی آن ته‌های وجودم. تلاش می‌کنم واژه‌ها را به عمق ذهنم پرتاب کنم و نگذارم همه مفاهیمی که از کتابی می‌خوانم پراکنده در ذهنم شناور بشوند.

همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم کتاب «گفته‌ها»ی ابراهیم گلستان را می‌خوانم. چند ماه شده که ور دستم هست و بازی‌بازی کردن با گفته‌های این مرد شگفت‌آور را تجربه می‌کنم. ابراهیم گلستان از آن ایرانی‌هایی است که هنوز هم کشف نشده. «گفته‌ها» مجموعه گفته‌ها و گفت‌و‌گوهای گلستان است. نثرش بسیار ویرایش می‌خواهد و از چاپ «بازتاب نگار» به شدت ناراضی هستم، اما چیزهایی در این کتاب یافتم که فراموش نشدنی بود.

ابراهیم گلستان حرف‌های زیادی دارد برای کسی که بخواهد تازه قلم یا دوربین به دست بگیرد. گلستان به آدم یاد می‌دهد که چطور می‌شود عمیق بود و به زندگی «دید» پیدا کرد. «دید» مفهوم از یاد رفته‌ای بین خیلی از ماهاست که به سادگی می‌شود در قدیمی‌ترها مثل ابراهیم گلستان آن را یافت.

زبان ابراهیم گلستان به آدم تلنگر نیش‌دار می‌زند. از آن تلنگرها که درد دارد، اما خوب است نوش جانش کنی. 



+سه شنبه 10 دی1387 |

روزهای زندگی در ژانویه، آگوست، نوامبر و دسامبر می‌گذرد، اما هنوز به این دوازده کلمه بیگانه خو نکرده‌ام. عجیب با تیر و مرداد پیوند دارم. من با فروردین، خرداد، آبان، بهمن و اردیبهشت آشنایم نه با ژوئن و آوریل.

سر و کله سال 2009 هم پیدا شد.




+سه شنبه 10 دی1387 |

چه جورها 

که کشیدند

بلبلان

از دی



+دوشنبه 9 دی1387 |
 

شبنم طلوعی از آن بازیگرانی بود که همیشه کارهایش را دوست داشتم و وقتی از ایران رفت، بابونه‌اش را می‌خواندم. حالا چند شبی است، نامه‌هایی که با صدای خودش می‌خواند را گوش می‌دهم. یک جور رادیوی شخصی یا پادکست. نثر نامه‌ها مثل صدای خود طلوعی گرم و شنیدنی است. از ایده‌اش بسیار خوشم آمد.

 

 

+شنبه 7 دی1387 |

آیینه اتاق پرو تا می‌تونه من رو زشت نشون می‌ده، اینقدر زیاد که هر وقت می‌رم خرید، افسرده برمی‌گردم خونه. می‌رم از توی آیینه خونه به خودم زل می‌زنم و با خودم می‌گم، نه! اون‌قدرها هم بی‌قواره نیستم. آزاده راست می‌گفت «بعضی از آیینه‌ها با آدم سر ناسازگاری دارن». والا دیگه آیینه هم واس آدم شاخ می‌شه.



+جمعه 6 دی1387 |


بی هدف، در یک روز ابری نسبتا خوش و گرم روی لبه تخت افتادم. دست‌ها و پاهایم از گوشه‌های تخت پایین آویزان است. در میان نور آفتاب بی‌رمق ظهر که در اتاق افتاده، ذره‌های معلقی را می‌بینم. به چشم‌هایم امیدوارم که تا این اندازه دقیق و تیزبین ذره‌هایی که در هوای اتاق شناورند را شکار می‌کند. به ذره‌ها خیره شدم. به حال‌ معلق‌شان غبطه می‌خورم. صورتم در تشک لبه تخت فرورفته، چیزی نمانده از تخت روی زمین پخش شوم، اما دل کندن از تماشای این ذرات کار من یکی نیست. ذره‌های معلق اتاق من اینقدر کوچک‌اند و سبک که به‌شان حسودی‌ام می‌شود. آنی ذهنم به هستی و کائنات می‌پرد. به زئوس، به ماه‌های چرخان زحل... فکرم می‌رود، می‌رود به انتهای آسمان. بارها با هم درباره انتهای آسمان حرف زده بودیم. همیشه من اصرار داشتم که سرانجام برای این همه هستی، نهایتی هست و تو همیشه پافشاری داری که نه، هرچی هم بری، به جایی نمی‌رسی. پایانی ندارد!

ذره‌ای برق زد. توجه‌ام را دزدید. از انتهای کائنات برگشتم به آفتاب کم‌رنگ ظهر ابری اتاق بیست متری‌ام. من چقدر بی‌نهایت و چقدر ابعاد بسته‌ای دارم. 


 

+پنجشنبه 5 دی1387 |

بعد از سه سال تلویزیون نداشتن و مخاطب برنامه‌های تلویزیون نبودن، سرانجام ده روز است که یک سریال آمریکایی که حس کنجاوی‌ام را تحریک کرده، می‌بینم. گهگاه منزل دوستی تلویزیون می‌دیدم و در جریان شفاهی داستان‌ سریال‌های پر مخاطب بودم، اما این بار هوس دیدن سریال تلویزیونی کردم. آخرین سریال تلویزیونی را پارسال دیدم؛ «دایی جان ناپلئون». آن را هم آنلاین هر شب می‌دیدم و جدا از طنزش لذت بردم.

اما ده روز است که سریال LOST را می‌بینم. لابد همه داستانش را می‌دانند و من طبق معمول از همه عقب‌ترم. دوباره ذهنم موقع خواب مثل چند سال قبل پر از تصویرهای درهم و برهم است. تلویزیون هر چقدر هم رسانه‌ی موثری باشد، اما مخرب ذهن هم هست. تصاویرش و حرکت‌های تند و پی در پی آن و به خصوص تبلیغات در عمق لایه‌های سطحی ذهن باقی می‌ماند؛ چیزی که من ازش فراری‌ام.

LOST سریال متوسطی است، هرچند توقع‌ام بیشتر بود. آن هیجانی که دنبالش بودم را پیدا کردم، اما بالاخره از یک سریال امریکایی توقع زیادی نمی‌شه داشت.

می‌خواستم کمی درباره LOST بنویسم، اما احساس می‌کنم آن‌قدر هم مهم نیست... تنها اهمیتش در این است که انسان حقیقتا موجود عجیبی است و ذهن آدمی مکانیزم عجیبی برای تخیل، ادارک و شناخت محیط و خودش دارد...

این تنها نتیجه‌ی فلسفی‌ای بود که می‌توانستم از سریال پاپیولار آمریکایی بگیرم.



+دوشنبه 2 دی1387 |


Never bet a better



+یکشنبه 1 دی1387 |