تبليغاتX
روز چهل و سه طلوع
«کی می‌دونه چی می‌خواد بشه؟»، یکی از رعب‌آورترین جمله‌هایی است که در عین حال می‌تواند عظیم‌ترین و باشکوه‌ترین وجد آدم هم باشد. در دو لحن مختلف با خودتان بگویید و آن را زیر لب مزه‌مزه کنید: 
«کی می‌دونه چی می‌خواد بشه؟»
واقعا کی خبر داره که قراره چه اتفاقاتی برامون بیفته...
کی می‌دونست که امروز این شکلیه و فردا چه شکلی داره؟
حقیقتا باید در حوضچه «اکنون» آب تنی کرد.



+سه شنبه 30 مهر1387 |
هشت ماه شد که خانواده‌ی دو نفری ما «گیاهخواری» را شروع کرده. ما هشت ماه است هیچ نوع گوشت جانداری را نخوردیم و آزمایش خون نشان داد که اوره مربوط به گوشت قرمز در من از حد طبیعی (البته معلوم نیست «طبیعی» را چه کسی تعریف می‌کند) بسیار پایین‌تر است.
گیاهخواری را برای سلامتی و حفظ جوانی شروع نکردم که اگر این‌طور بود، احساس غرور انسان‌صفتانه‌ای به هم دست می‌داد که تهوع‌آور است. من گوشت هیچ حیوانی را نمی‌خورم چون حاضر نیستم، او کشته شود تا شکم من سیر شود.
من گوشت حیوانی نمی‌خورم چون می‌دانم حیوان «مرگ» را می‌شناسد و می‌داند مردن یعنی چه. درست مثل من و تو.
انسان‌ها در سلسله مراتب آفرینش (اگر سلسه مراتبی باشد) حیوان محسوب می‌شوند. سلسله اعصاب و فرایندهای فیزیولوژیک ما شبیه هم عمل می‌کند. حیواناتی که ما به سادگی می‌کشیم‌شان، کباب می‌کنیم و بی‌رحمانه در روغن داغ می‌اندازیم‌شان، روح دارند و اعصاب. آن‌ها هنگام مرگ «رنج مردن» را تحمل می‌کنند. درست مثل من و تو هنگامی که کسی بخواهد گردن‌مان را شقه کند.
گوشت نمی‌خورم چون به حق زنده بودن حیوانات معتقدم. او حق دارد زنده باشد، همان‌طور که من دوپا حق دارم. گوشت نمی‌خورم تا به این اعتقادم پایبند باشم؛ اعتقادی که باید به آن رسید و از عمق احساسش کرد.
گوشت نمی‌خورم برای این‌که می‌دانم «رنج» یعنی چه. وقتی گاو و گوسفند و شتر و بز و پرندگان را به زمین می‌اندازند یا ماهی را با آن همه تقلا از آب بیرون می‌کشند و طعم تلخ مرگ را تنها برای «شکم» به او می‌چشانند.
گوشت هیچ حیوانی را نمی‌خورم تا دست‌کم با خود بگویم با این همه خودخواهی بشر امروز کمی مبارزه کرده‌ام؛ با این همه تجارت و بیزینس بر سر جان حیوانات.
گیاهخواری آدم را سبک‌تر می‌کند. روحیه آدم را عوض می‌کند. حقیقتا آدمیزاد با نخوردن گوشت دیگران، آرام‌تر و لطیف‌تر می‌شود. چیزهایی می‌بیند که شاید قبلا نمی‌دیده.
اما اگر «گیاه» را برای سیر کردن خودم می‌خورم، به آن علت است که گیاه آن رنج مرگ ما حیوانات را حس نمی‌کند. با استفاده از میوه، گل، ساقه و محصولش، گیاه نمی‌میرد. چیدن سیب از شاخه، مرگ درخت نیست.برداشت گندم، کشتن گندم نیست. دوباره جوانه می‌زند، دوباره می‌روید. دوباره محصول می‌دهد تا برداشت شود. اما اگر پاهای گاوی را برای کباب کردن ساتوری کنید، کی دوباره او پا دار می‌شود؟ 
کشتن حیوانات، خریدن گوشت تازه‌ی پرخون، فریز کردن دست و بدن آن‌ها، خرد کردن روی تخته، در قابلمه قل قل کردنش و سرانجام خوردن آن‌ها هنگاهی که روی صندلی راحتی فرو رفتی، برای من جنایت محسوب می‌شود. بقیه را نمی‌دانم. هرکس حق دارد، هر چه خواست بخورد، اما گاهی بد نیست طور دیگری ببینیم.

+یکشنبه 28 مهر1387 |

 
ساقيا لطف نمودی، قدحت پر می باد
 
 

+شنبه 27 مهر1387 |

باران باران باران...

باران می بارد...


+چهارشنبه 24 مهر1387 |

 

محمد: سکون می‌خواهم، با کتاب‌هام

سکون

ملتفتی آبجی؟

  :)

مریم: حسابی

می‌فهمم

محمد: مریم گلی کارش درسته دیگه

مریم: اگر کارش درست بود مث خر تو گل نبود

من خیلی خرم ببین

خیلی خر

به خدا خرم

محمد: آره خری، چون داری این حرفا رو می‌زنی

مریم: مرسی فهمیدی

محمد: تو گل؟

مریم: تو یعنی توی گل

مث کاهو تو عسل

محمد: می‌دونم

مریم: با این همه خوشبختی که دارم، با این همه وقت، رهایی، آزادی... عین خر تو گل افتادم و دست و 

پا می‌زنم

محمد: تو مثل یه آدمی هستی که می‌دونه یه چیزی نیست، ولی هی دوست داره به بقیه بگه من این 

مدلی‌ام، بعد خودش تو دلش به حرف خودش می‌خنده

مریم: بی‌خود

من می‌دونم خیلی خرم

محمد: یعنی بزرگی

خر یعنی بزرگ

مریم: نه... من تصادفا  آدم ضعیفی هستم

نمی‌تونم رو خودم متمرکز بشم و به خودم دستور بدم

من با همه چیز احساسی برخورد می‌کنم

منطق اصلا ندارم

محمد: من باید ببینمتون

مریم: تو همیشه این رو می‌گی...

محمد: به نظر من به یک انقلاب داخلی دست بزن

شورش کن علیه نفس خودت!

بگذار ژنرال‌ها حاکم بشن

مریم: خوب فهمیدی درد من بدبخت رو

محمد: تو یه لنین داخلی می‌خواهی

انقلاب یه مرکز فرماندهی قوی میخواهد

اون وقت طبقه کارگرت را بسیج کن علیه دنیای سرمایه‌داری هوس‌ها و هواها به سمت آرمان راستین 

طبقه کارگر

مریم: هووووم

محمد: همین

مریم: اوهوم

محمد: برو کنار رودخانه بشین، فکرات رو بریز رو هم. به اینا که گفتم فکر کن

همین امشب

مریم: می‌رم فکر می‌کنم

محمد: آخی

مریم: من تو رو نداشتم، چه کار می‌کردم. خدا می‌دونه

محمد: مریم

منتظر خبرهای خوب و اساسی‌ام

مریم: باشه

تلاش می‌کنم

محمد: این دفعه باید از روش اساسی و خشونت‌آمیز استفاده کنی

مریم: بی‌رحمانه

محمد: منتظر خبرهای خوب هستم از کارهات

مریم: حتما

محمد: مطمئنم که می‌شنوم

جدا مطمئنم

شب خوش

مریم: دانم

شب تو هم خوش

به امید دیدار

تا بعد

یا حق

محمد: یا حق

 

+سه شنبه 23 مهر1387 |
دو جا در این وبلاگ از صادق هدایت نوشته بودم، اما می‌بینم الانه با این جمله‌ها بیشتر احساس نزدیکی دارم:
- گمان می‌کنم آزادم، ولی جلوی سرنوشت نمی‌توانم کم‌ترین ایستادگی کنم. افسار من به دست اوست.
- در این بازیگرخانه‌ی بزرگ دنیا هر کسی یک جور بازی می‌کند تا هنگام مرگش برسد.



+دوشنبه 22 مهر1387 |

می‌خوام این‌قدر کمرنگ بشم که آهسته‌آهسته ناپدید بشم.

+یکشنبه 21 مهر1387 |
د

   ل 

      ت

  ن

       گ

            ی

 

 

 

برای دل‌تنگی‌های دل تنگ نیکی 

+جمعه 19 مهر1387 |
دوست خوبم، مجتبا پورمحسن نسخه اولین رمانش را که هنوز چاپ نشده و در مرحله گرفتن مجوز است، به من داد تا بخوانم. نام رمان «بهار 63» است و این‌طور آغاز می‌شود:

من خیانت می‌کنم. به خودم خیانت می‌کنم. به چیزهایی که فکر می‌کنم. خیلی‌ها فکر می‌کنند که آدم اول خیلی با خودش کلنجار می‌رود، خیلی آره نه می‌گوید تا بالاخره تصمیمش را می‌گیرد. اما همه‌ی آدم‌ها خیانت می‌کنند بعد برایش دلیل پیدا می‌کنند... 

رمان را دوست داشتم و بی وقفه تمامش کردم. واژه‌ها خیلی خوب آدم‌های داستان را برایم تصویر می‌کرد. داستان بهار 63 - که نمی‌دانم به هیمن نام هم چاپ می‌شود یا نه، چون پیشنهاد دادم نام رمان را عوض کند - روایت رنج آدمیزاد از موضوع همیشه داغ «خیانت» است. چرا خیانت می‌کنیم؟ چرا خیانت به‌مان می‌شود؟ و سرانجام چه کسی در این میان بیشترین رنج را می‌برد؟

نکته قابل تامل رمان این بود که از زاویه دید مردانه خیانت‌های زنانه و مثلثی‌وار را نشان می‌داد و وقتی آخرین صفحه را تمام می‌کنی با خودت می‌گویی: آیا این زن است که به زن خیانت می‌کند؟ و به قول من آیا زن ویرانگر زن نیست؟

خواندن رمانی منتشر نشده تجربه خوبی بود. یک این‌که از اولین نفرها بودم که خواندمش و دوم این‌که در حین خواندن مستقیما با نویسنده گفت و گو می‌کردم. بعد از تمام شدن آن هم مفصل درباره‌اش گپ زدیم.

توصیه می‌کنم نسخه کاغذی آن را پس از چاپ بخوانید. روایت خیلی‌ها در روزگار ماست.

+پنجشنبه 18 مهر1387 |
دارم وارد گودال انزوا می‌شم. تعداد آدم‌هایی که می‌بینم همین‌طور کم و کم‌تر می‌شه. هیچ کسی وجود نداره و همه سایه‌هایی هستند که می‌بینم. طاقتم برای تحمل حضور آدم‌ها کم و کم‌تر شده و فقط می‌تونم سایه‌های مجازی اون‌ها رو تاب بیارم.

شاید در قطار و ترن، شاید در خیابان و فضای پیاده‌روی مجتمع و شاید هم در آسانسور آدمی ببینم که سردتر از من و لولیده‌تر از من در انزوا، چشم در چشم هم لحظه‌ای خیره می‌شویم تا یادمان نرود آدم‌ها چه شکلی‌اند. 

انزوا به سر تا پایم پیچیده و کسی رو در این اطراف نمی‌بینم. آدم‌ها همین‌طور کم و کم‌تر شده‌اند. حتی از تعداد انگشت‌های دستم، کم‌تر.

به تعداد سایه‌هایی که در اورکات، فیس‌بوک، یاهو مسنجر، گوگل‌تاک من می‌بینی، اعتماد نکن. همه‌اش بازی مسخره‌ای است برای دل خوشی؛ هم برای من، هم برای آن‌ها. انزوا در من فرو رفته. من تاب هجوم فیزیکی "جمع" را دیگر ندارم. شاید چند ساعت، فقط چند ساعت بتوانم دستچینی از آدم‌ها را روی کمر فرسوده‌ام تحمل کنم؛ تحملی لذت‌بخش.

گاه حس می‌کنم دست ناپاک "جمع" به شکمم فرو می‌رود و تمام وجودم را بیرون می‌کشد. من را از من تهی می‌کند و مرا یارای بیرون کشیدن این دست نااهل نیست...

انزوا در درونم بیتوته کرده و گاهی سایه‌ای از آدم‌ها بر آن می‌افتد. تنهایم و این تنهایی را می‌پرستم. سال‌ها در جستجویش بودم. 

دورنم پر است از تنهایی، انزوا و تردد بی‌امان سایه‌های مجازی تن‌هایی سنگین. آمدن و رفتن‌های بی‌وقفه آدم‌ها در یاهو و گوگل... تاب این همه سایه را خواهم داشت؟

انزوا مرا روزی خواهد بلعید.

 

+چهارشنبه 17 مهر1387 |
کاش سهراب سپهری الان اینجا بود. با هم می‌رفتیم پایین و در کوچه پس کوچه‌های این اطراف راه می‌رفتیم. این‌قدر راه می‌رفتیم تا خسته شیم. برمی‌گشتیم خونه و با هم چای می‌خوردیم؛ چای سبز. کاش سهراب سپهری بود و این‌جا پیش من بود. کاش، کاش و کاش...

... من رفته، او رفته، ما بی ما شده بود.

زیبایی تنها شده بود.

هر رودی، دریا

هر بودی، بودا شده بود.

+سه شنبه 16 مهر1387 |
درسته که باز این سرزمین که آمدم، پاییز ندارد، اما دست رو دست که نمی‌شه گذاشت. خودم برای خودم پاییز می‌گیرم. من خوب بلدم پاییزی بشم، حتی در بهار. رنگ اتاقم را نارنجی‌تر و قرمزتر می‌کنم. سبد چوبی گوشه اتاق را نم‌دار می‌کنم تا بوی چوب، بوی درخت و بوی برگ بپیچد. کرکره‌ها را مایل می‌کنم تا هوای ابری ابری‌تر نشان دهد. من دیگر میوه تابستانی نمی‌خرم.

خودم هم که فی‌الذاته پاییز می‌زنم. همین مرا بس است. می‌ماند موسیقی ناب پاییزی و شعر. شعرهای پاییزی با چند ملودی از ترک‌ها و آذری‌ها با آن سازهای پرشورشان برای حس فصل پاییز کافی است.

این روزها عکس‌های پاییز زیاد نگاه می‌کنم.

ای پاییز بیست و هشت سالگی، به خانه خود خوش آمدی.

+دوشنبه 15 مهر1387 |
هرکسی در گوشه‌ای از این کره زمین داره برای خودش زندگی می‌کنه و هیچ‌کس نمی‌دونه چه بلایی قراره سر همه‌ی ما بیاد. همون موقع که داری ملاقه رو تو قابلمه می‌چرخونی تا شکم گرسنه‌ات رو سیر کنی، ممکنه زمین با همه آدم‌هاش توسط یک سیاهچاله در فضا بلعیده بشه و تمام.

ما به چی بندیم؟ چقدر خوشیم برای خودمون... لعنت به خوشی. لعنت به همه. لعنت به "من".

+یکشنبه 14 مهر1387 |
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند

یا

رسد آدمی به جایی که فقط خدا نبیند

مساله این است.

شیخ شکسپیر شیرازی

+جمعه 12 مهر1387 |

به خدا:

گر بر تن من زبان شود هر مویی

یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

+پنجشنبه 11 مهر1387 |
شاید یه روز دست به کار بشم. دل بزنم به دریا و خودم رو مث مهدخت کاشتم. شاید من هم زمستون رو تاب بیارم و مث مهدخت سبز شم و ریشه کنم. اگر روزی درخت حیاط خونه‌مون شدم، تعجب نکنید. 

رجوع شود به داستان "زنان بدون مردان"، شهرنوش پارسی‌پور

+چهارشنبه 10 مهر1387 |
شبی نمانده مرا، بی‌عذاب و تخمم نیست
سپیده گو بدمد با عتاب، تخمم نیست
از این جهان و جهالش مرا شکایتی نبود
که زخمه و ثنای دو رویان دمی به تخمم نیست
بر آن زمین که خر است صاحب و خرد بنده
تو بنده خری یا صاحب خرد، به تخمم نیست
«غلام همت آنم که زیر چرخ کبود»
به فرش فتاد از عرش و گفت تخمم نیست
چه غم گر این ره که می‌روم به منزلی نرسد
خوشم به رفتن و پایان ره به تخمم نیست
من این همه گفتم، تو خواه پند گیر خواه ملال
همین مرا بس که بدانی «هیچ تخمم نیست»

 منبع


+دوشنبه 8 مهر1387 |
یک کلوم، ختم کلوم:

در کوی می فروشان، ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی، تغییر ده قضا را

+جمعه 5 مهر1387 |
بهترین مواد شوینده‌ای که خریدم را روی کاشی‌های طوسی توالت و حمام می‌ریزم. خوب می‌سابم تا برق بزند. کاشی‌های دیوار را می‌شویم. کاسه دستشویی و توالت فرنگی را هم. لباس‌های خشک شده را از روی بند جمع می‌کنم، لباس‌های روشن‌تر را از ماشین درمی‌آورم و جای آن‌ها پهن می‌کنم. لباس خشک‌ها را در کمد جاگیر می‌کنم. لباس‌ها را اتو می‌کشم؛ صاف صاف. چروک‌ها جرأت جاماندن از نگاه تیزبین من را ندارند. کمد لباس‌ها مرتب‌تر از همیشه است. لباس‌های مردانه یک طرف، زنانه یک طرف. لباس‌های دم دستی در کمد سمت راست، لباس‌های مهمانی کمد دست چپی. همه چیز باید سر جایش باشد.

ملافه‌ها را عوض می‌کنم. حوله‌ها را می‌شویم. میز توالت را مرتب می‌کنم. گردن‌بندها سر جای‌شان، انگشترها هم. تمام خانه را گردگیری می‌کنم، حتی زیر میزها و روی لوسترها. کابینت‌ها را از نو می‌چینم. یخچال را مرتب می‌کنم. حالا کابینت‌ها برق می‌زنند. اجاق گاز از روز اولش هم تمیزتر است. آشپزخانه بوی نویی می‌دهد. حالا همه چیز سر جایش است.

پشتی‌ها و کوسن‌های مبل را مرتب می‌کنم. سیم‌های تلویزیون و دستگاه‌های پخش را مرتب می‌کنم. سیم‌ها نباید پشت میز تلویزیون در هم بپیچند. دی‌وی‌دی‌ها و فیلم‌ها همگی مرتب و به ترتیب زیر تلویزیون چیده شده‌اند.

کف خانه تمیز است، حتی یک پرز سرگردان در خانه نمی‌توانی پیدا کنی. 

اتاقم مرتب است. روی میز همه چیز سر جایش است. فایل‌ها، کتاب‌ها، خرت و پرت‌ها، عکس‌ها، مجله‌ها و خلاصه همه چیز در جای خودش آروم و قرار دارد.

لم می‌دهم. حالا نوبت فکر و ذهنم است. به همه چیز فکر می‌کنم. به الان، به یک ساعت دیگر، به شب، به فردا صبح، به فردا ظهر و فردا شب، به پس فردا، به دو روز دیگر، به هفته دیگر، به یک ماه دیگر، به سال نو، به تابستان سال آینده، به دو سال دیگر و به سی سالگی‌ام... خوب فکر می‌کنم. همه چیز را تصویرسازی می‌کنم. خوب فکر می‌کنم. همه چیز را سر جایش می‌گذارم. کارهای هفته دیگر و یک سال دیگر را چک می‌کنم؛ خیلی دقیق. چیزی از زیر دستم فرار نمی‌کند.

به آدم‌ها فکر می‌کنم. به پدرم، مادرم، خواهرم و دو برادرم. به همسرم فکر می‌کنم. به همه دوستان و آشنایان و به هر کس که در زندگی‌ام نقش بازی کرده است، خوب فکر می‌کنم و همه را سر جای خودشان می‌گذارم. مثل میز توالت‌ام که رژها، لاک‌ها، عطرها و گل سرهایم سر جای‌شان هستند. آدم‌ها را کنار هم در جای اصلی‌شان می‌نشانم و از دور محبت‌های‌شان را به یاد می‌آورم...

به دینم، کشورم، ملیتم، تاریخم، فرهنگم، سنت‌هایم، آداب و رسومم، به اعتقاداتم، به تغییراتم، به شیوه زندگی‌ام، به علایقم، به شغلم، به حرفه‌ام، به نظام سیاسی کشورم، به حکومتم، به همه چیز فکر می‌کنم و همه چیز را یک دور مرور می‌کنم تا مبادا چیزی سر جایش نباشد. همه مفاهیم باید در ذهن سرجای خودشان باشند. چیزی نباید معلق باشد.

به گذشته فکر می‌کنم. به روزهای رفته. به یک ساعت قبل، به دیروز، به دیروزها و ماه گذشته و سال گذشته و سال‌ها قبل و تا بیست و هشت سال به قبل می‌روم. گردگیری می‌کنم. لای‌روبی می‌کنم و همه چیز را سر جایش می‌گذارم. بعضی خاطرات باید جابه‌جا می‌شدند. بعضی هم باید پاک می‌شدند.

حالا همه چیز در زندگی سر جای خودش است. از توالت و حمام گرفته تا کوسن مبل‌ها و ملافه‌های روی تخت تا کمدها و جاکفشی و آدم‌ها و خاطرات و گذشته و آینده.

اما،

هنوز برای "تو" هیچ جایی پیدا نکردم. به راستی، جای واقعی "تو" در دنیای من کجاست؟

+جمعه 5 مهر1387 |

آماده‌ای؟
بگو به من که آماده‌ای
و دنبال من بیا
تا حرف خود را بزنیم با هر زبانی و شیوه‌ای که بلد هستیم.

ترانه‌ای از گروه Maroon Town / جاماییکایی

+پنجشنبه 4 مهر1387 |
دسته‌بندی یکم:

آدم‌ها دو دسته می‌شوند؛ "اهالی کیفیت" و "اصحاب کمیت". اهالی کیفیت به عدد و رقم کاری ندارند. مغز و عمق هر چیزی برای‌شان معنی واقعی دارد. برای اصحاب کمیت هم زمان، آمار، اعداد، جدول و احتمالات مهم است. کیفیت پسندان ظاهر را ملاک قرار نمی‌دهند و موشکافانه لایه‌های دیده‌نشدنی را می‌کاوند. کمیت پسندان هم ظاهر را برانداز می‌کنند و بر اساس اصول ریاضی دست به قضاوت می‌زنند.

+چهارشنبه 3 مهر1387 |
نیکی

پژمان

مستی

سیگار

                     

                     به یاد شب های دبی، سپتامبر ۲۰۰۸

+دوشنبه 1 مهر1387 |