محمد: سکون میخواهم، با کتابهام
سکون
ملتفتی آبجی؟
:)
مریم: حسابی
میفهمم
محمد: مریم گلی کارش درسته دیگه
مریم: اگر کارش درست بود مث خر تو گل نبود
من خیلی خرم ببین
خیلی خر
به خدا خرم
محمد: آره خری، چون داری این حرفا رو میزنی
مریم: مرسی فهمیدی
محمد: تو گل؟
مریم: تو یعنی توی گل
مث کاهو تو عسل
محمد: میدونم
مریم: با این همه خوشبختی که دارم، با این همه وقت، رهایی، آزادی... عین خر تو گل افتادم و دست و
پا میزنم
محمد: تو مثل یه آدمی هستی که میدونه یه چیزی نیست، ولی هی دوست داره به بقیه بگه من این
مدلیام، بعد خودش تو دلش به حرف خودش میخنده
مریم: بیخود
من میدونم خیلی خرم
محمد: یعنی بزرگی
خر یعنی بزرگ
مریم: نه... من تصادفا آدم ضعیفی هستم
نمیتونم رو خودم متمرکز بشم و به خودم دستور بدم
من با همه چیز احساسی برخورد میکنم
منطق اصلا ندارم
محمد: من باید ببینمتون
مریم: تو همیشه این رو میگی...
محمد: به نظر من به یک انقلاب داخلی دست بزن
شورش کن علیه نفس خودت!
بگذار ژنرالها حاکم بشن
مریم: خوب فهمیدی درد من بدبخت رو
محمد: تو یه لنین داخلی میخواهی
انقلاب یه مرکز فرماندهی قوی میخواهد
اون وقت طبقه کارگرت را بسیج کن علیه دنیای سرمایهداری هوسها و هواها به سمت آرمان راستین
طبقه کارگر
مریم: هووووم
محمد: همین
مریم: اوهوم
محمد: برو کنار رودخانه بشین، فکرات رو بریز رو هم. به اینا که گفتم فکر کن
همین امشب
مریم: میرم فکر میکنم
محمد: آخی
مریم: من تو رو نداشتم، چه کار میکردم. خدا میدونه
محمد: مریم
منتظر خبرهای خوب و اساسیام
مریم: باشه
تلاش میکنم
محمد: این دفعه باید از روش اساسی و خشونتآمیز استفاده کنی
مریم: بیرحمانه
محمد: منتظر خبرهای خوب هستم از کارهات
مریم: حتما
محمد: مطمئنم که میشنوم
جدا مطمئنم
شب خوش
مریم: دانم
شب تو هم خوش
به امید دیدار
تا بعد
یا حق
محمد: یا حق
شاید در قطار و ترن، شاید در خیابان و فضای پیادهروی مجتمع و شاید هم در آسانسور آدمی ببینم که سردتر از من و لولیدهتر از من در انزوا، چشم در چشم هم لحظهای خیره میشویم تا یادمان نرود آدمها چه شکلیاند.
انزوا به سر تا پایم پیچیده و کسی رو در این اطراف نمیبینم. آدمها همینطور کم و کمتر شدهاند. حتی از تعداد انگشتهای دستم، کمتر.
به تعداد سایههایی که در اورکات، فیسبوک، یاهو مسنجر، گوگلتاک من میبینی، اعتماد نکن. همهاش بازی مسخرهای است برای دل خوشی؛ هم برای من، هم برای آنها. انزوا در من فرو رفته. من تاب هجوم فیزیکی "جمع" را دیگر ندارم. شاید چند ساعت، فقط چند ساعت بتوانم دستچینی از آدمها را روی کمر فرسودهام تحمل کنم؛ تحملی لذتبخش.
گاه حس میکنم دست ناپاک "جمع" به شکمم فرو میرود و تمام وجودم را بیرون میکشد. من را از من تهی میکند و مرا یارای بیرون کشیدن این دست نااهل نیست...
انزوا در درونم بیتوته کرده و گاهی سایهای از آدمها بر آن میافتد. تنهایم و این تنهایی را میپرستم. سالها در جستجویش بودم.
دورنم پر است از تنهایی، انزوا و تردد بیامان سایههای مجازی تنهایی سنگین. آمدن و رفتنهای بیوقفه آدمها در یاهو و گوگل... تاب این همه سایه را خواهم داشت؟
انزوا مرا روزی خواهد بلعید.
... من رفته، او رفته، ما بی ما شده بود.
زیبایی تنها شده بود.
هر رودی، دریا
هر بودی، بودا شده بود.
خودم هم که فیالذاته پاییز میزنم. همین مرا بس است. میماند موسیقی ناب پاییزی و شعر. شعرهای پاییزی با چند ملودی از ترکها و آذریها با آن سازهای پرشورشان برای حس فصل پاییز کافی است.
این روزها عکسهای پاییز زیاد نگاه میکنم.
ای پاییز بیست و هشت سالگی، به خانه خود خوش آمدی.
ما به چی بندیم؟ چقدر خوشیم برای خودمون... لعنت به خوشی. لعنت به همه. لعنت به "من".
یا
رسد آدمی به جایی که فقط خدا نبیند
مساله این است.
شیخ شکسپیر شیرازی
رجوع شود به داستان "زنان بدون مردان"، شهرنوش پارسیپور
سپیده گو بدمد با عتاب، تخمم نیست
از این جهان و جهالش مرا شکایتی نبود
که زخمه و ثنای دو رویان دمی به تخمم نیست
بر آن زمین که خر است صاحب و خرد بنده
تو بنده خری یا صاحب خرد، به تخمم نیست
«غلام همت آنم که زیر چرخ کبود»
به فرش فتاد از عرش و گفت تخمم نیست
چه غم گر این ره که میروم به منزلی نرسد
خوشم به رفتن و پایان ره به تخمم نیست
من این همه گفتم، تو خواه پند گیر خواه ملال
همین مرا بس که بدانی «هیچ تخمم نیست»
در کوی می فروشان، ما را گذر ندادند
گر تو نمیپسندی، تغییر ده قضا را
ملافهها را عوض میکنم. حولهها را میشویم. میز توالت را مرتب میکنم. گردنبندها سر جایشان، انگشترها هم. تمام خانه را گردگیری میکنم، حتی زیر میزها و روی لوسترها. کابینتها را از نو میچینم. یخچال را مرتب میکنم. حالا کابینتها برق میزنند. اجاق گاز از روز اولش هم تمیزتر است. آشپزخانه بوی نویی میدهد. حالا همه چیز سر جایش است.
پشتیها و کوسنهای مبل را مرتب میکنم. سیمهای تلویزیون و دستگاههای پخش را مرتب میکنم. سیمها نباید پشت میز تلویزیون در هم بپیچند. دیویدیها و فیلمها همگی مرتب و به ترتیب زیر تلویزیون چیده شدهاند.
کف خانه تمیز است، حتی یک پرز سرگردان در خانه نمیتوانی پیدا کنی.
اتاقم مرتب است. روی میز همه چیز سر جایش است. فایلها، کتابها، خرت و پرتها، عکسها، مجلهها و خلاصه همه چیز در جای خودش آروم و قرار دارد.
لم میدهم. حالا نوبت فکر و ذهنم است. به همه چیز فکر میکنم. به الان، به یک ساعت دیگر، به شب، به فردا صبح، به فردا ظهر و فردا شب، به پس فردا، به دو روز دیگر، به هفته دیگر، به یک ماه دیگر، به سال نو، به تابستان سال آینده، به دو سال دیگر و به سی سالگیام... خوب فکر میکنم. همه چیز را تصویرسازی میکنم. خوب فکر میکنم. همه چیز را سر جایش میگذارم. کارهای هفته دیگر و یک سال دیگر را چک میکنم؛ خیلی دقیق. چیزی از زیر دستم فرار نمیکند.
به آدمها فکر میکنم. به پدرم، مادرم، خواهرم و دو برادرم. به همسرم فکر میکنم. به همه دوستان و آشنایان و به هر کس که در زندگیام نقش بازی کرده است، خوب فکر میکنم و همه را سر جای خودشان میگذارم. مثل میز توالتام که رژها، لاکها، عطرها و گل سرهایم سر جایشان هستند. آدمها را کنار هم در جای اصلیشان مینشانم و از دور محبتهایشان را به یاد میآورم...
به دینم، کشورم، ملیتم، تاریخم، فرهنگم، سنتهایم، آداب و رسومم، به اعتقاداتم، به تغییراتم، به شیوه زندگیام، به علایقم، به شغلم، به حرفهام، به نظام سیاسی کشورم، به حکومتم، به همه چیز فکر میکنم و همه چیز را یک دور مرور میکنم تا مبادا چیزی سر جایش نباشد. همه مفاهیم باید در ذهن سرجای خودشان باشند. چیزی نباید معلق باشد.
به گذشته فکر میکنم. به روزهای رفته. به یک ساعت قبل، به دیروز، به دیروزها و ماه گذشته و سال گذشته و سالها قبل و تا بیست و هشت سال به قبل میروم. گردگیری میکنم. لایروبی میکنم و همه چیز را سر جایش میگذارم. بعضی خاطرات باید جابهجا میشدند. بعضی هم باید پاک میشدند.
حالا همه چیز در زندگی سر جای خودش است. از توالت و حمام گرفته تا کوسن مبلها و ملافههای روی تخت تا کمدها و جاکفشی و آدمها و خاطرات و گذشته و آینده.
اما،
هنوز برای "تو" هیچ جایی پیدا نکردم. به راستی، جای واقعی "تو" در دنیای من کجاست؟
آمادهای؟
بگو به من که آمادهای
و دنبال من بیا
تا حرف خود را بزنیم با هر زبانی و شیوهای که بلد هستیم.
ترانهای از گروه Maroon Town / جاماییکایی
آدمها دو دسته میشوند؛ "اهالی کیفیت" و "اصحاب کمیت". اهالی کیفیت به عدد و رقم کاری ندارند. مغز و عمق هر چیزی برایشان معنی واقعی دارد. برای اصحاب کمیت هم زمان، آمار، اعداد، جدول و احتمالات مهم است. کیفیت پسندان ظاهر را ملاک قرار نمیدهند و موشکافانه لایههای دیدهنشدنی را میکاوند. کمیت پسندان هم ظاهر را برانداز میکنند و بر اساس اصول ریاضی دست به قضاوت میزنند.
