تبليغاتX
روز چهل و سه طلوع
از سه ماه دیگر معتادان در ایران با شربت تریاک، مواد مخدر را ترک می‌کنند. برای درمان اعتیاد به یک آدم باید چه زهرماری را کوفت کرد؟

 

+چهارشنبه 27 شهریور1387 |
بیایید به رابطه‌های بند تنبانی‌مان خاتمه دهیم.

پ.ن: در گویش‌های مختلف "رابطه کش تنبانی" هم گفته می‌شود.

 

+سه شنبه 26 شهریور1387 |
این شب‌ها میل عجیبی به مرگ در من است. م ر گ را تمنا می‌کنم. گاهی چنان دیوانه‌وار به آن می‌اندیشم که باور دارم از هر کاری مهم‌تر در این زندگی، فکر کردن به مرگ و نبودن است؛ تصور مرگ، نیستی و نابودی جسم. گاهی فکر می‌کنم "میل" را با مرگ حس می‌کنم. زین پس میل داشتن برای من با مرگ معنی می‌دهد. این را می‌دانم.

به مرگ فکر می‌کنم و این‌که بدنم را بسوزانم و خاکستر شوم یا تن به دل خاک بسپارم. فکر می‌کنم به تمام جزییات وجود و هستی‌ام؛ به روحم، تن‌ام... این‌که به خاک پیوند بخورم یا سوزش تن را با روح حس کنم و آنی به مشتی خاکستر تبدیل شوم.

به دست‌هایم نگاه می‌کنم و به لاک روی ناخن‌هایم و فکر می‌کنم روزی ممکن است با ریشه‌های درختی یکی شود. تصور کنید چقدر می‌تواند لذت‌بخش باشد یکی شدن با طبیعت زیر خاک.

من به مرگ فکر می‌کنم و این که چه زمان آن را لمس خواهم کرد، همان زمان مادرم از استخاره‌ای می‌گوید که او را برای دیدن من، به این شهر کشانده، و این یعنی "زندگی". مادر می‌گوید قرآن باز کرده و آمده است که به دیدار فرشتگان برو. او با خودش می‌اندیشد که من فرشته استخاره‌اش هستم و راهی می‌شود.

میل عجیبی به مرگ در من است. چقدر دنیای اسرار آمیزی است "مرگ". کاش زودتر بمیرم. زودتر و زودتر و حتی زودتر... می‌شود آیا؟ 

+دوشنبه 25 شهریور1387 |
... و این گونه بود که من بزرگ شدم.

 

+یکشنبه 24 شهریور1387 |
کاش محققان و مورخان و تحلیلگران و نویسندگان ایرانی می‌نشستند و تاریخ تخیلی برای ایران می‌نوشتند که اگر ۱۴۰۰ سال پیش اسلام به ایران نمی‌آمد، ایران الان چه شکلی داشت؟

شاید الان ایران بزرگ‌ترین کشور زرتشتی بود، بیشترین جمعیت زرتشتی جهان را داشت. مطمئنا ادبیات فارسی شکل دیگری بود، عرفان اسلامی نداشتیم. موسیقی جور دیگر بود. لباس‌هایمان جور دیگر. شاید الان هیچ کس در ایران روزه نبود. شاید حکومت جمهوری اسلامی نداشتیم و می‌شدیم جمهوری زرتشتی ایران یا شاید هم پادشاهی یا شاید هم نمی‌دانم...

 

+شنبه 23 شهریور1387 |
چرا آدم معمولی‌ها و معلولین، المپیک ویژه خودشان را دارند، اما دو جنسیتی‌ها نه؟

 

+جمعه 22 شهریور1387 |
دل بده لعنتی!

وقت تمومه!

...

+پنجشنبه 21 شهریور1387 |
خوب جایی از این کره زمین آمدم. به روحیه‌ی واقعی‌ام نزدیک‌تر شدم. همیشه آب و هوا، مهم‌ترین چیز در حال و روزم بوده. همیشه آفتاب را دوست دارم و در طول روز به آن فکر می‌کنم. به ابر زیاد فکر می‌کنم و صدای بارون از خود بی‌خودم می‌کند. اولین چیزی هم که صبح به آن نگاه می‌کنم، همیشه آسمان است. این عادت را سال‌هاست که دارم. 

همیشه حال و روزم را با آب و هوایی که آن‌جا هستم، می‌سنجم. مثلا در تهران خشک بودم. دبی آفتابی بودم که گاه می‌سوختم و گاهی هم با باد خنکی شاد بودم؛ همیشه در نوسان حرارت.

جای خوبی از این کره زمین آمدم. هوای متغیرش با حالم هم‌خوانی بیشتری دارد. بارون‌هایش فوق‌العاده است. آسمان پر ابرش هم بی‌نظیر. رطوبتش هم آزاری ندارد، روی پوست آرام می‌نشیند. هوای ابری‌اش را می‌ستایم و اگر دو روز پشت سر هم بارون نیاید، بی‌تابی می‌کنم. قطره‌های درشت بارون این‌جا را هیچ‌وقت در ایران، حتی در گیلان هم ندیدم. آسمان حقیقتا زار می‌زند.

جای خوبی از این کره زمین آمدم. رعد و برق این‌جا را هم دوست می‌دارم. احساس بودن را بیشتر حس می‌کنم؛ وقتی آسمان می‌غرد. گاهی این‌قدر برق ابرها وسیع و قوی است که حتی توی خانه هم می‌آید. حتی یک روز از پنجره اتاقم، برق روی میزم ولو شد.

هوا گرمای مطبوعی دارد. بارون درشت سیل‌آسایی می‌بارد، اما آفتاب استوایی در آنی همه جا را خشک می‌کند. ساعتی نمی‌گذرد که باز بارون می‌آید و فضا را تغییر می‌دهد.

جای خوبی از این کره زمین آمدم. هر روز موهایم فرفری‌تر می‌شود و این یعنی من به خود واقعی‌ام نزدیک‌تر شدم.

+چهارشنبه 20 شهریور1387 |
"یک وقت‌هایی باید در سکوت یک چیزهایی را گفت، یک چیزهایی را هم شنید."

منبع: یادم نیست.

 

+سه شنبه 19 شهریور1387 |
جین آستین را بسیار دوست دارم. خواندن رمان "غرور و تعصب" یکی از لذت‌بخش‌ترین لحظات خواندن برایم بوده. نثر قوی (ترجمه رضا رضایی بسیار دلنشین و مطبوع بود)، داستانی پر ماجرا، زبانی همراه با طنز که گاه تلخی‌اش می‌سوزاند و از همه مهم‌تر زیر ذره‌بین بردن دو خصلت انسانی به نام غرور و پیش‌داوری.

هرچند "غرور و تعصب" در ادبیات کلاسیک انگلستان قرار می‌گیرد، اما به نظر من نگاه مدرن و شیوه بیان ویژه او که به اعتقاد خیلی‌ها تحولی در ادبیات داستانی آن زمان هم بوده، سبب نمی‌شود بعد از ۲۰۰ سال رمان کهنه و فرسوده شود. 

فیلم "جین شدن" یا "چگونه جین شد" هم روایت زندگی جین است که البته صددرصد نمی‌توان آن را موثق دانست. گویا زوایای خصوصی زندگی‌اش را براساس نامه‌هایی که برای خواهرش می‌نوشته به دست‌آورده‌اند.

جین در جوانی عشق نافرجامی را تجربه می‌کند و تا آخر عمر کوتاهش مجرد باقی می‌ماند. احتمال زیاد می‌رود همین حادثه، الهام‌بخش خلق شخصیت‌های ماندگار "الیزابت بنت" و "آقای دارسی" بوده باشد.

من که از حقیقت زندگی فردی جین آستین خبر ندارم، ولی به گمانم تمام زنانگی‌ای که در شاهکار "غرور و تعصب" موج می‌زند، برای این است که خودش آن را لمس کرده است. خصوصا وقتی آدم‌های داستان با فاصله‌های طبقاتی‌شان دست و پنجه نرم می‌کنند و رمنس داستان را شکل می‌دهند. و بیشتر وقتی که غرور و پیشداوری‌های زودهنگام فراز و فرود روایت را حکایت می‌کنند.

از آثار جین آستین کسانی چون ویرجینیا وولف و ناباکوف به شدت تقدیر کرده‌اند. او هنوز هم از محبوب‌ترین نویسندگان انگلستان و جهان است. در ایران هم مجموعه آثارش (فکر می‌کنم شش رمان) از رضا رضایی توسط نشر نی چاپ شده.

+دوشنبه 18 شهریور1387 |
سازمان بهشت زهرا اعلام کرد تا دو ماه دیگر مردگان مردم تهران روی دست‌شان می‌ماند چون بهشت زهرا دیگر جا برای مردگان ندارد.

یاد کتاب "هجوم دوباره مرگ" می‌افتم. اگر ژوزه ساراماگو ایرانی بود و در تهران زندگی می‌کرد لابد الان شاهد شاهکارهای ادبی بیشتری در جهان بودیم.

نگاه تیره و عمیق ساراماگو در رمان "هجوم دوباره مرگ"، به گونه‌ای است که همچنان که کتاب را می‌خوانی، مرگ را نعمت و موهبتی می‌‌پنداری که اگر نباشد، انسان را ذلیل و ذلیل‌تر و جامعه را وحشی و وحشی‌تر  می‌کند.

در اثر ساراماگو، مرگ با مردم شهری وداع کرده، به‌طوری‌که هیچ‌کس در آن نمی‌میرد. حتی در بدترین شرایط پزشکی، بیماری و پیری، باز علائم حیاتی در فرد دیده می‌شود... نمردن برای مردم شهر ماجراها می‌آفریند...

حالا مردم تهران با بحران کمبود قبر مواجه‌اند. شاید همین خبر آغاز یک رمان دیگر با مضمون مرگ باشد؛ وقتی مردم شهری جایی برای دفن مردگان‌شان نداشته باشند.

شاید در این شرایط که تقریبا ۲۰۰ نفر روزانه در تهران می‌میرند، مردم مجبور شوند، مردگان‌شان را به خاک حیاط خانه بسپارند.

+یکشنبه 17 شهریور1387 |
 

چرا؟

 

 

+شنبه 16 شهریور1387 |
می‌شود شفاف بود. این قدر شفاف که دیده نشوی. می‌شود نازک شد. این‌قدر نازک که با کوچک‌ترین لمس لبریز شوی، بشکنی. می‌شود این قدر نرم بود که طاقت ضمختی را نداشته باشی.

نازک شدم، این قدر نازک که با ادبیات ضمختش شکستم. این قدر گریه کردم که شفاف شدم، این قدر شفاف که دیده نشدم. من نرم شده بودم.

+شنبه 16 شهریور1387 |
امان از دل من. هر وقت بونه کسی را می‌گیرد. همیشه دل‌تنگ است. جا کم دارد انگار. آروم و قرار ندارد. بی‌تاب است و نمی‌دانم پی چیست. تازگی‌ها این‌قدر نرم و نازک شده که خدا می‌داند می‌خواهد در این دنیای بی‌سر و ته چگونه این راه را ادامه دهد.

امان از دل من. هر وقت بونه چیزی را می‌گیرد. وقتی بی‌تاب می‌شود، سازش را در می‌آورد و من را بیچاره خودش می‌کند. این قدر می‌نوازد که دیگر رمق برایم نمی‌ماند؛ سرمست می‌شوم از نوای دلنواز دل‌تنگم.

امان از دل من. این قدر لطیف است که گاه می‌شود دستی بر آن بکشم، پاره‌پاره می‌شود و روزها در خودش باید فرو رود تا ترمیم شود. امان از روزی که دست بیگانه به آن بخورد، چها می‌کند.

امان از دل من. دل که نیست؛ تافته‌ای از پرنیان است. نسیمی بیاید، آشفته حال می‌شود. امان از آن روز طوفانی که دل من پر پر می‌زند، شرحه شرحه می‌شود و ناپدید شدنش را با چشم‌هایم می‌بینم.

امان از دل من. دل که نیست؛ تافته‌ای از پرنیان است. کسی نیشی بزند، آتش می‌گیرد. می‌سوزد. خاکستر می‌شود. خاکستر شدنش را زبانم می‌بیند و تندی می‌کند. من هم به تماشا می‌نشینم. حق را به زبانم می‌دهم؛ دلم آتش گرفته.

امان از دل من. زنده است، ولی گاه پریشانی‌اش، مرگ تدریجی‌اش را خبر می‌دهد. گاه در خود فرو می‌رود تا امیدش را بازجوید. من باز نظاره‌گرش هستم. می‌دانم هیچ وقت امیدی در کار نبوده.

امان از دل من. به لبخندی خوش است و با واژه‌ای نرم، خوش‌تر. اما من حقیقت را به رویش نمی‌آورم.

امان از دل من. ناز دارد و ادا. ساز مخالف می‌زند. ناکوک می‌زند. گاه می‌خواهد تک‌نواز گروه وجود من باشد، اما نمی‌شود که این هیبت را به چنین نازنینی سپرد.

امان از دل من. امان از روزی که شکسته شود، تکه‌تکه باشد. بیچاره‌اش می‌شوم و داغ‌دار. غم از سر و رویش می‌بالد. دست من هم کوتاه‌تر از هر دست دیگر برای دفاع از او.

امان از دل من. امان از آه دل من. گاه آهی می‌کشد؛ تند و آتشین. همین آه را دارد تا قدرت‌نمایی کند. خودش نمی داند، اما من از آه دلم می‌ترسم؛ می‌سوزاندم، گریه‌ام می‌اندازد و به عزا می‌نشاندم.

امان از دل من. طفلک دل خوبی است.

+پنجشنبه 14 شهریور1387 |
با حافظ به روایت کیارستمی فال گرفتم، این آمد:

زیر شمشیر غمش رقص‌کنان باید رفت

 

+چهارشنبه 13 شهریور1387 |
من به شدت با این عطای یک پنجره احساس نزدیکی دارم و به شدت بیش‌تر از قبلی، وقتی می‌خوانمش، می‌بینم من هم دقیقا همان روز به اون مساله‌ای که در وبلاگش نوشته، فکر کردم.

نتیجه: در فضای مجازی حس ششم می‌تواند فعال باشد.

+سه شنبه 12 شهریور1387 |
"حتی در فیلمی‌ترین لحظات زندگی، باز زندگی فیلم نیست."

منبع: فاخره خطیبی

+دوشنبه 11 شهریور1387 |
ده سال دیگر می‌گویم: بیست سال گذشت. به همین سادگی

 

+شنبه 9 شهریور1387 |
اصرار داشت در وبلاگ چیزی بنویسم. نمی‌دونم چرا وبلاگم نمی‌یاد، ولی الانه یه حسی اومد که وبلاگم اومد. هرچی می‌نویسم هم برای اوست که اصرارش هم برایم عزیز است:

خیلی چیزها برایم عوض شده، تازه یه دور پوست هم انداختم در همین مدت. چند وقت می‌شد که قرار بود این پوست قدیمی کنده بشه، ولی نشده بود. به هر حال الان با یه پوست نو هستم و خشنودم.

آفتاب سر موقع می‌یاد بالا، سر موقع هم می‌پره پایین و من دلم براش سخت تنگ می‌شه. جای من روی زمین عوض شده، ولی آفتاب همچنان طنازی می‌کنه.

خیلی کارها باید بکنم و خیلی چیزها باید یاد بگیرم. باید یاد گرفتن رو یاد بگیرم و خوب دیدن رو، رنگ‌ها رو بشناسم، ابعاد رو بفهمم و اندازه‌‌ها و بوها و نورها و حس‌ها و انرژی‌ها و خط‌ها و نقطه‌ها و حرکت‌ها و آغازها و پایان‌ها رو باید درک کنم.

باید واژه رو حس کنم. باید حس رو حس کنم و داستان رو و رمان و شعر و بیت و مصراع و واژه رو.

باید میان تک‌تک خط‌های شعر برم؛ بین هر بیت، هر مصرع و هر واژه و هر حرف.

باید الف رو درک کنم و به عمق میم برم و اوج جیم رو بشناسم.

باید بتونم سیاهی رو از سفیدی تشخیص بدم و قرمزی رو از آبی آسمانی و تنهایی رو در میان جمع.

باید برسم که درد همون درمانه و غصه همون شادی.

همه این‌ها هم برای این است که در باتلاق فرو نرم.

و به قول کافکا: مدام می‌کوشم چیزی بیان نشدنی را بیان کنم، چیزی توضیح‌ناپذیر را توضیح بدهم، از چیزی بگویم که در استخوان‌هایم دارم‌، چیزی که فقط در استخوان‌هایم تجربه‌پذیر است.

+پنجشنبه 7 شهریور1387 |