تبليغاتX
روز چهل و سه طلوع
 

تا باز شدن «راه» در این وبلاگ چیزی نوشته نخواهد شد. خیال خودم و شما را هم راحت می کنم.

+یکشنبه 15 مهر1386 |
حالم بد است. احساس خوشایندی ندارم. احساس تنهایی و پوچی می کنم. زندگی به طرز بی رحمانه ای می گذرد و از من نظری نمی خواهد. احساس لذت بخشی ندارم. می خواهم بدوم اما پا ندارم. انگار راه بند آمده و من باید سال ها و زمان ها منتظر بمانم تا این سد بلکه شکسته شود تا بتوانم جاری شوم.

راه بند آمده است.

در برابرم دیوار بلندی می بینم که قوای شکستن آن را ندارم. دیوار بس بلند و من بس خسته. من تنبل شده ام، از بس که بر پرده این دیوار بلند رویا دیدم. سال هاست من ایستاده ام و بر این پرده نقره ای فیلمی اکران است که گویی بویی از واقعیت نبرده. من تنبل شده ام از بس که فیلم دیده ام. فیلمی که خودم بازیگر آن هستم. بازی می کنم اما نه آن نقشی که در بیرون از آن پرده بی رحم وجود دارد.

راهم بند آمده است.

حس می کنم حتی یک قدم هم نمی توانم بر دارم و این دلخراش ترین لحظات زندگی می تواند باشد.

راهم بند آمده است.

من تنبل شده ام. از وقتی که از واقعیت، خودم را به بیرون پرت کردم و در برابر این دیوار ایستاده ام. دلم را به این پرده خوش کرده ام که من را نشان می دهد. نقش بازی می کنم و می خندم و شادم. این فیلم شوم کی به پایان می رسد تا من هم فرصتی کنم و دوباره به آن زندگی واقعی بجهم. نه! این بار نمی جهم خود را روی تن زندگی خواهم انداخت و تا می توانم واقعیت آن را می مکم. اصلا مثل زالو می شوم و اینقدر واقعیت می مکم تا یا من بمیرم یا زندگی را از پا بیندازم.

راهم بند آمده است.

من دارم بازی می کنم. روی پرده ام و تنها تماشاچی آن منم. آه کسی در این برهوت نیست من را ببیند. من دارم بازی می کنم. آهای با توام بیا و من را ببین که چه شادم و دارم واقعیت را زیر پاهایم له می کنم. بیا و کنار این دیوار بلند بیاست و من را ببین. من ستاره ای هستم که می درخشم. آه من چرا این همه سال تنها این سوی دیوار ایستاده ام و خود را نظاره کرده ام. کاش کسی از این سو مرا می دید. من چقدر تنهایم و این تنهایی من را تنبل کرده است.

راهم بند آمده است.

احساس خوبی ندارم و این آغاز ماجرا خواهد بود. احساس دلزدگی یا شاید استفراغ. می خواهم تمام ذرات وجودم را روی دنیا استفراغ کنم ولی می دانم دنیا هم زرنگ تر از این هاست و جاخالی می دهد و وجودم از دهانم بر پوچی بیرون خواهد ریخت.

راهم بند آمده است.

دیوار گاهی نورانی می شود و این نشان می دهد که فیلم هنوز تمام نشده است. آری، درست حدس زدی این سینما یک نفره است. آری، درست فهمیدی هم کارگردانم هم بازیگر هم سناریو نویس. خودم نوشتم که لعنت بر خودم باد. لعنت بر من باد که ستاره کردم خودم را و حالا از همه این ها خسته ام. نمی دانم سرنوشت این نقش را چه کنم. رویا به کجا می انجامد، نمی دانم. 

راهم بند آمده است.

استفراغ می کنم. همه چیز را روی دنیا بالا می آورم. کسی هم جا خالی نمی دهد تا این همه کثافت در کائنات پخش شود. واقعیت را جر می دهم. همه چیز را پاره پاره می کنم. زمان را تکه تکه می کنم. فیلم را می زنم عقب و برایش فاتحه می خوانم. به زمان رکیک می گویم و بر نقش ها عزاداری می کنم.

راهم بند آمده است.

فرار می کنم. می دوم. خود را به زمین بزرگی می رسانم. هوا سرد است شاید هم دارد یخ می زند. تک درخت خشکی آن طرف تر است. می دوم. زیر درخت خاک ها را کنار می زنم و قبری می کنم. من همیشه گورهای خوبی کنده ام. این هم آخرین گور خواهد بود. اولین بار رویایی را دفن کردم و خودم بر مزارش گریه. اما نه، همیشه هم رویا را گور نکرده ام من سال هاست که واقعیت را مدفون کرده ام. آه واقعیت من کجایی؟ کجا تو را زیر خاک کردم و کی به آن دیوار بلند پناه آوردم؟ کجایی واقعیت له شده من. بیا سوی من تا من تو را بمکم تا بمیرم از بس زالو صفتانه خونت را بیاشامم. بیا تا تو را به آغوش بگیرم. اما نه، جلو نیا.

راهم بند آمده است.

گور آماده است برای یک تن. خاک فریاد می زند. دست هایش را تا روی زمین بیرون انداخته تا تنی را ببلعد. من تنهایم مثل همیشه که در کنار آن دیوار تنها بوده ام. دست های تمنای خاک مجنونم می کند. پیاله ای از شراب قرمز می نوشم اما دیگر ذره ای ندارم که مست شود، مگر یادت نیست همه چیز را استفراغ کرده بودم.

راهم بند آمده است.

گور مست من شده. دست هایش را به پاهایم تندیده. آه که دست دیگرش را به گردن آویخته. گور صدایم می کند. یادم می افتد آن روز که رویایم را به گور انداختم، چطور غسلش می دادم. یادم می آید چطور آن شب، زمان را خفه کردم و در گورستان شخصی ام به گور انداختم. زمان دست و پا می زد که بگذار در کنارت باشم اما من خیانت زمان را نمی توانستم ببخشم. خاک بر زمان ریختم و صدایش آرام آرام در زیر خاک مدفون شد. من واقعیت را هم وحشیانه کشتم. آه که واقعیت چه ناله ها سر داده بود که من را نکش من دیگر به تو وفادارم. اما مگر یک زن به چند باره می تواند معشوقش را به هم خوابگی دیگران ببیند. آه واقعیت من چرا تو را کشتم؟ آه که چقدر بر من بی وفایی کردی و به عشق من بی توجهی. من سرنوشت را هم کشتم. روزی با یک گلوله سرنوشت را هم به آغوش خاک دعوت کردم. آه سرنوشت این همه لجاجت با من چرا؟

راهم بند آمده است.

من قاتل بودم. رویا، زمان، واقعیت و سرنوشت را کشتم. آنها مرا عاشق نبودند اما من عاشقشان بودم. من آنها را کشتم و پنهانی گور کرده ام. این چندمین گوری است که در این سرزمین می کنم. دست های گور بر گردنم فشار می آورد. خاک مرا می خواند و این صدا بس آشناست. یادم می افتد که باید خود را گور کنم. باید به معشوقکانم بپیوندم. 

راهم بند آمده است.

جلو تر نمی توانم بروم. حتی یک قدم. گور تخت خوابی به رنگ قرمز برایم آماده کرده با بهترین تشک ساخت آمریکا. مرا به یک خواب آرام پس از یک عشق بازی رومانتیک دعوت می کند. خاک خوب می داند تنم را چطور نوازش کند که برای خواب آماده شوم. اما راهم بند آمده است، نمی توانم حتی یک قدم جلو بروم.

خاک تمنا می کند. وعده می دهد. وعده دیدار با رویا، واقعیت، سرنوشت و زمان را به من می دهد. می گوید: زمان را به تو خواهم بخشید، واقعیت را هر شب به سراغت می فرستم. قول می دهد من را به عقد دائم رویا در می آورد. می گوید سرنوشت را غلام زیبارویم می کند که هر شب پاهایم رابمالد و پیاله شراب به دستم بدهد. به من وعده می دهد که با آنها زندگی خواهم کرد بدون ترس از بی وفایی.

راهم بند آمده است.

دست های گور را می گیرم. گرم می شوم. به آرزوی دیدار معشوقکانم، کنار گور می نشینم و مشت مشت وجودم را در آن می ریزم. خاک تمام تنم را می گیرد. بوسه بارانم می کند و با خود می اندیشم که شب عاشقانه ای میان من و گور در راه است. راهم بند آمده است.     

+جمعه 13 مهر1386 |
۱. دوستان مقیم دبی شماره این هفته تایم اوت را توصیه می کنم، بخرید. با ۵ درهم ناقابل می توانید لیست کاملی از پروازها، سفرها و تورهای ارزان و مناسب برای تعطیلات عید فطر را پیدا کنید. اینطور که پیداست امسال هم بازار سفر به استانبول، مالزی، اردن، لندن، سنگاپور، زوریخ، هنگ کنگ، قاهره، عمان و آتن حسابی داغ است. 

 اینجا را کلیک کنید، ضرر ندارد.

۲. اگر درست یادم باشد چهار سال پیش بود که دوستی من را با گروه نمایش موزیکال STOMP آشنا کرد. ابتکار این گروه استفاده از ابزار ساده برای تولید صدای موزون و ریتمیک است. گروه با به صدا در آوردن قابلمه، چرخ، آهن پاره، چوب، قطره های آب، توپ، سینی، بشکه و ... موسیقی اجرا می کنند. اما خبر خوش آنکه این گروه برای اجرا به دبی خواهند آمد. بازهم دوستان می توانند از اینجا بلیط تهیه کنند. اجرا در سالن مدینه آرنا در مدینه جمیرا از ۱۸ تا ۲۵ اکتبر خواهد بود. به نظرم دیدن این گروه باید نمایش به یاد ماندنی برای آدم هایی باشد که به هنر  و مخصوصا موسیقی جور دیگری هم می توانند نگاه کنند. این ویدئو را هم می توانید ببینید.

۳. این فیلم را هم به توصیه پژمان در سینماهای دبی ببینید.

 

+دوشنبه 9 مهر1386 |
برای آنکس که نداند و نداند که نداند: من از آن روز که در بند تواَم، آزادم

درست هفتم مهر ماه سال هفتاد و هفت بود که در غم انگیز ترین روزهای عمرم فرشته ای از آسمان آمد و روی شانه هایم نشست. در گوشم گفت من ناجی ات هستم، مبادا پرم دهی. من حرف اش را گوش دادم. از همان روز تا به حال من نشسته ام و فرشته ای بر روی شانه هایم. نُه سال چنین گذشت...

۷۷/۷/۷ 

پ.ن. درست حدس زدید. منظورم اولین بار بود که دیدمش. اولین روز دانشگاه. سر کلاس درس جمعیت شناسی. همانجا بود که جمعیت را خوب شناختم! و فهمیدم که به غیر از او بسیار تنهایم حتی در میان ۶ میلیارد آدم.

+جمعه 6 مهر1386 |

اندر باب مدل های مختلف انسان ها بالاخص ایرانی های مسلمون:

 

بعضی ها هم نماز می خونن هم روزه می گیرن هم حجاب دارن

بعضی ها نماز نمی خونن، روزه می گیرن، حجاب ندارن

بعضی ها مشروب می خورن، نماز می خونن، روزه نمی گیرن

بعضی ها حجاب ندارن، روزه می گیرن، نماز نمی خونن

بعضی ها مشروب نمی خورن، نماز نمی خونن، روزه می گیرن

بعضی ها حجاب دارن، نماز می خونن، مشروب می خورن

بعضی ها نماز نمی خونن، مشروب می خورن، روزه نمی گیرن

بعضی ها ماه رمضون مشروب نمی خورن، نماز می خونن، روزه می گیرن

بعضی ها ماه رمضون مشروب می خورن، نماز نمی خونن، روزه نمی گیرن

بعضی ها با حجاب می رقصن، نماز نمی خونن، مشروب می خورن

بعضی ها بی حجاب می رقصن، مشروب نمی خورن، روزه می گیرن

بعضی ها مشروب می خورن، روزه نمی گیرن، نماز نمی خونن، مکه می رن توبه می کنن

بعضی ها مکه می رن، مشروب می خورن، نماز نمی خونن، روزه می گیرن

بعضی ها نماز نمی خونن، روزه نمی گیرن، محرم سیاه می پوشن

بعضی ها مشروب می خورن، نماز می خونن، ۲۸ صفر نذری می دن

 

خلاصه که در هم و برهمه

خلاصه اینکه هر کسی راه خودش رو داره می ره. مهم اینه که تو اون راه خوش باشی و مومن.

 

+پنجشنبه 5 مهر1386 |
امسال سال مولانا بود.

خب طبیعی بود ایرانی ها در هر جای جهان که باشند خصوصا اگر جامعه پر جمعیتی از آن شهر و دیار را دارند، شده یک مراسم ساده برای مولانا برگزار کنند. خب طبیعی تر هم هست که برگزار کردن چنین مراسمی نیاز به هزینه دارد.

در  دانشگاه مریلند، در موزه بریتانیای لندن، در  پاریس، در ولایت بلخ و در یونسکو / پاریس مراسم بزرگداشتی برگزار شد. خب شاید طبیعی بود در دبی یا بهتر بگویم در امارات که جمعیتی نزدیک به ۵۰۰ هزار ایرانی در آن زندگی می کنند، دست کم یک جلسه آبرومندانه برای این شاعر که دنیا هنوز نتوانسته او را کشف کند، برگزار می کرد. خب این مساله در دبی اصلا طبیعی نیست. چون در دبی خیلی طبیعی است برای به زبان آوردن اینکه امسال سال مولاناست و می خواهید برای آن بزرگوار مراسمی ترتیب دهید باید بیزینس پلن بنویسید! باید حساب شود این پروژه چقدر سود خواهد داشت!

شاید برای همین است که ایرانی های اروپا و آمریکای شمالی را بیشتر می توان ستود تا ایرانی های امارات را. شاید بعد از این چیزهایی درباره دبی و زندگی فقیرانه فرهنگی در آن بنویسم. شاید بنویسم که با این همه گردش مالی و وجود ثروت هنوز موسسات فرهنگی و حمایت گر در آن وجود ندارد و دبی مثل یک بیابان خشک می ماند که فرهنگیان و هنرمندان در آن در جستجوی قطره ای آب هستند. شاید بنویسم که در شهری مثل دبی زندگی کردن شاید کمی غم بار هم باشد. شاید بنویسم که هنر و فرهنگ را اینجا با الفبای بیزینس می نویسند.

+سه شنبه 3 مهر1386 |
چرا سرت را می اندازی پایین و یک ریز زندگی می کنی، گاهی هم به آسمان نگاه کن.
+دوشنبه 2 مهر1386 |