تبليغاتX
روز چهل و سه طلوع
کار خونه برای من یه جور سیر و سلوک عارفانه است. وقتی تنها تمام روز گوشه های خونه رو گرد گیری، کمدها را مرتب و لباسهای رو اتو می کنم به حالت خلسه ای می رسم که فوق العاده است. خصوصا اگر کسی بهم کاری نداشته باشه و تلفن خونه صدای نتراشیده اش بلند نشه دیگه رفتم تو عالم خودم که با هیچ چیز عوضش نمی کنم. بوی تمیزی مستم و برق کف خونه از خود بی خودم می کنه. در همون لحظه هاست که به عمق زندگی نزدیک تر می شم. کار خونه اون هم در چند ساعت مداوم ذهنم رو آروم می کنه و با تمیز کردن کتابها و گوشه کنار میز تحریر و سابیدن لپ تاب و جارو و سابیدن های دیگه فرصتی فراهم می شه تا همه موضوعات و آدمهایی که تو ذهنم برای خودشون راست راست راه می رن رو طبقه بندی کنم و به نتایج عالی در زندگی برسم. مثل جریان اون پیتزایی می مونه که وقتی می رم اونجا حالتهای فلسفی بهم می ده و به اصل وجودی عمیقا فکر می کنم. اون موقع است که مزه می ده خونه رو تاریک کنی تا آفتاب دوزدکی بیاد تو  و بری تو لاکت و یه چند ساعتی رو با کتاب دلخواهت زیر لحاف باشی. مثلا رمانی از کوندرا یا مصاحبه ای با مارکز یا ...کتابی درباره درمان افسردگی!   

+پنجشنبه 30 فروردین1386 |
از میان قفسه های سوپر می گذرم. ماست ۱۰۰ درصد خامه ای بر می دارم و خوش خوشک از میان آن همه جنس می گذرم و احساس می کنم خوشبخت ترین انسان در جهانم. همین.

گفت: گاهی باید زد کنار. راست می گفت. گاهی باید ترمز زد و کنار جاده عکس یادگاری انداخت. برای چه این همه عجله!

 

+یکشنبه 26 فروردین1386 |
من تشنه ام تو آب روانی

من خسته ام تو تاب و توانی

+شنبه 25 فروردین1386 |
از همین تریبون اعلام می کنم که به اندازه تمام حسادتهای انسانها در طول تاریخ، به لاک پشتهای اقیانوس آرام، فیل های بیشه زارهای آفریقا، پنگوئن های قطب جنوب، پرندگان رنگین جنگل های استوایی، گاوهای چمن زارهای کوه آلپ و خلاصه تمام نهنگ ها، لک لک ها، مرغابی ها، گوزن ها و سنجابها حسادت می کنم.
+پنجشنبه 23 فروردین1386 |
تازگی ها دوست دارم برم تو لاک خودم. یعنی پرده ها رو بکشم و با یه کتاب خوب به آغوش ملافه و لحاف برم. چه دنیای اسرار آمیزی ست دنیای لحاف و کتاب.

* پ.ن. ببخشید باید الان برم تو لاکم. 

+چهارشنبه 22 فروردین1386 |
بالاخره (پایین هم خره البته) فرصتی شد تا در سانس ۱۲ تا ۲ نیمه شب این فیلم پر سر و صدای ۳۰۰ را ببینیم . به نسبت زمان اکران چندتایی ایرانی آمده بود که می خندیدند و به هم می گفتند وطن فروش. فیلم را از همان ابتدا بدون پیش فرضهایی که در وبلاگها خوانده بودم، دیدم. بدون اینکه اجازه بدم عرق ملی و ایرووونی بودم مغزم را تحت تاثیر قرار بده. در واقع تلاش کردم بی طرف باشم. 

فیلم به لحاظ ساختار دیدنی بود اما به شدت هم هالیوودی بود. من احساس توهین نکردم چون واقعا فیلم را نمی شد جدی گرفت. اگر ناراحت باشم از تحریفات بود تا اینکه ایرانی ها را هیولا نشان داده باشه. به هر حال هیولا یک نماده برای استفاده در تولیدات رسانه ای. نمادها هم ناراحتی ندارن. اما حالم از لباسهای عربی تن ایرانی ها به هم می خورد. سربازهای ایرانی سیاه پوست و امامه به سر داشتند! نمی دانم دانش من از لباس ایرانی ها در باستان کمه یا هالیوود تلاش داره ایرانی ها را به عربها نزدیک کنه. ایرانی ها به داشتن پارچه های ارزشمند معروف بودند در ثانی در دوران باستان به نظرم سربازان اینقدر پوشیده نبوده اند! درباره خشایارشا هم اگر تحقیق کرده باشد با آنچه ما خواندیم تفاوت داشت. به هر حال تاریخ چیز قابل اتکایی نیست. همین الان اش درباره دو روز پیش حکومت خودمون نمی تونیم قضاوت کنیم که چه بر سر ملوانان آورده چه رسد به خشایارشا. اما گریم و لباس (البته برهنه بود) شاه ایران به فراعنه می ماند!

زن شاه فیلم را هم که نگو (نمی دانم اسمش چی بود)....من نمی فهمم چرا اینقدر هالیوود احمقانه فیلم می سازه. عکسهای زنان برهنه در طول تاریخ نشان می ده که اندام زنان شباهتی به اندام مانکن ها و زنان هالیوودی قرن بیست و یکم که سایزشان صفر است، ندارد. زنها پیش ترها چاقتر و بی قواره تر بوده اند. من بعید می دانم زنها در باستان ابروهایشان را مثل ما بر می داشتند یا بوسه هایی به نام فرنچ کیس با مردشان می کردند! گریم زن فیلم که وحشتناک بود. چون ماتیکش رو لبش ماسیده بود و رنگش به شدت امروزی. حرکتهای سر و بدنش هم بویی از تاریخ باستان نمی داد. می دانم آنها هم آدم بوده اند اما آدمهای باستان! مردهای اسپارت حالتهای اروتیکی امروزی داشتند خصوصا در راه رفتن و جنگیدن. به نظرم اومد تن برهنه مردان ابزار جذابیت شده بود. در کل، فیلم برای من تصویرگر باستان اصلا نبود. 

درست است فیلم را نباید جدی گرفت چون بار معرفتی نداشت. حتی در اطلاع رسانی هم ضعیف بود. در نشان دادن تکه ای از تاریخ هم واقعیت و اسطوره و افسانه و نشانه ها رو باهم قاطی کرده بود. نمی شد راحت فیلم رو درک کرد. ولی صحنه های بی نظیری از کشتن داشت. تا دلتان بخواهد آدم کشتند. خون پاچید و دل و ردوده ها بیرون زد و گردن ها زده شد. جاهایی فکر می کردم اگر یونانی بودم بیشتر تحریک ملی می شدم چون آنها هم ناجوانمردانه می کشتند.

نتیجه نهایی: به نظر من باید پست مدرن بود. اگر می خواهید به ریشه ها و اصالت خانوادگی و نژاد فکر کنید بگذارید راحتتان کنم؛ اجداد ما هم وحشیانه آدم کشتند، جنایت کردند، خیانت کردند و ..... اجداد تمام انسانهایی که الان حس نیکوکارانه و روشنفکرانه دارند همین بوده اند که در فیلم ۳۰۰ نشان داده شد. ایرانی و امریکایی ندارد. پس بهتره آروم باشیم و بپذیریم که انسان یعنی عجالتا... گذشته ها گذشته

همین

 اطلاعات جدی تر در این باره را در رادیو سیتی در رادیو زمانه بخوانید.

+سه شنبه 21 فروردین1386 |
باید برای یک سفر هیجان انگیز خودم را آماده کنم. می خواهیم بوسه ای بر عروس خاورمیانه بزنیم. ما که دو سالی بوسه مان بر عروس خلیج فارس ادامه داشت. ببینیم عروس بعدی خودش را چگونه آراسته؟

می خواهیم یک هفته ای به بیروت برویم تا دوست عزیزی را پس از یک سال و سه ماه ببینیم و چند روز و شبی را با هم خوش باشیم.

پیش به سوی شبهای بیروت... مزه کافه نشینی در بیروت را خواهم نوشت.

* پ.ن. می گفتند اگر مهر ورود لبنان در پاسپورت ایرانی بخورد باید دور اروپا و امریکا را خط کشید. یک دوست امریکایی در جواب گفت ایرانی آب از سرش گذشته. حالا یه وجب بیشتر!  

+دوشنبه 20 فروردین1386 |
اگر می خواهید پائولو کوئیلو را ببینید، دوشنبه ۹ مارس ساعت ۵ تا ۷ به ابن بطوطه بیایید. خبر  را اینجا بخوانید.

من پارسال دیدمش و بسیار از اینکه شبهای دوران دبیرستانم را با نوشته هایش پر بار کرده بود، ازش ممنونم. خصوصا کتاب کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریه کردم و شاهکار کیمیاگر.

 * پ.ن. منظور از ماه مارس، آوریل است. 

+شنبه 18 فروردین1386 |
خانه   د   و   س  ت   کجاست؟

دوست رو که نمی شه بذاری تو چمدون با خودت همه جا ببری. دوست هم برای خودش زندگی داره. این رو کی می خوای بفهمی. این همه آدم برای دوست شدن هست. دوستهای جدید مثل یه شراب تازه می مونه. همش که نمی شه شراب کهنه خورد. می شه؟

خانه   د   و   س  ت   کجاست؟

این روزها خانه دوست را لازم نیست بدانی، یه جایی قرار می ذاریم که همو ببینیم. کافه ای می رویم و قهوه می خوریم و باهم گپ می زنیم. خانه کیلویی چند است. خانه بماند برای آن شرابهای چند ساله.

خانه   د   و   س  ت   کجاست؟

 

+دوشنبه 13 فروردین1386 |
زن بودن در ایران:

دیروز در آمفی تئاتر مرکز خرید امارات برای اولین بار گروه دریای راز  که جز اولین گروههای موسیقی زنان در ایران هستند یک ساعت و نیم موسیقی اجرا کردند. خانومی به نام دریا خواننده این گروه بود که چند سالی است منتظر مجوز ارشاد برای انتشار آلبومش است. صدایش من را به یاد گوگوش انداخت. دیدن ده پانزده زن ایرانی با حجاب که هنرمندانه می نواختند و می خواندند به شدت غمگینم کرد که چرا اجازه اجرا در ایران ندارند و باید در دبی اولین اجراشان باشد؟ واقعا چرا؟ این همه استعداد روی هوا تو ایران معلق ماندند اما چه کسی پاسخگو است؟ من از موسیقی خیلی سر در نمی آورم ولی گروهی بودند که جای پیشرفت داشتند. گزارشی در دست تهیه دارم برای رادیو زمانه که بعدا لینکش را می گذارم. اینکه این زنها اول در خانه هایشان برای هم می نواختند و بعد مردی پیدا می شود و به آنها پیشنهاد گروه شدن را می دهد!!! یک مرد!!! حمایت مالی آنها را همان مرد بر عهده دارد!!! دست مریزاد

در حاشیه شب جمعه آخر نوروز در دبی:

برای اجرای گروه دریای راز جمعیت خیلی نیامده بود. اما احساس خوبی داشتم که برای شنیدن یک گروه ناشناخته رفتم و با کف زدن آنها را تشویق می کنم. در همان حین مسیجی برایم رسید که پاشو بیا کنسرت(معین، آرش، هنگامه، افشین) یک بلیط داریم. این دل و آن دل کردن همانا و رفتن به سوی کنسرت همانا. دلیل اصلی ام دیدن بهزاد بلور بود چون این موجود دوست داشتنی فردا صبحش پرواز داشت و باید قبل از آن حتما باز می دیدمش. این اولین کنسرت خواننده های لس آنجلسی بود که می رفتم. هنگامه خیلی تلاش داشت کنسرت را با شور و هیجان اداره کند ولی به نظر من خیلی معمولی بود. آرش به نظرم مرد قد بلندی آمد. آرش ابراز دلتنگی برای ایران می کرد و برای همین شعر ایرانش را خواند اما چون من الان در تمرین حذف میهن پرستی در منطقم هستم سعی کردم فریاد های ایران ایران رویم اثر نذاره. معین هم ترانه معروف می خوام برم نصف جهان را خواند که باز حسابی عرق ملی جمع را برانگیخت... باز من غمگین که چرا نباید این آدمها حق ورود به کشورشان را نداشته باشند؟؟ چرا واقعا؟؟

نتیجه گیری اخلاقی و تحلیل های سیاسی کنسرت:

خیلی خوب شد رفتم کنسرت. هرچند اصلا حاضر نبودم دویست و نمی دونم چند درهم زبان بسته را برای این کار خرج کنم اما فضای کنسرت زمان خوبی برای یک تحلیل جامعه شناسی بود. جای جامعه شناسان خالی. ملت همه آنجا بودند. زن و مرد. دختر و پسر. پیر و جوان. بچه هر چند تایی که بخواهی. اما آن چیزی که به نظر می آمد این بود که همه خیلی مسالمت آمیز در کنار هم نشسته بودند و کسی کسی را بخاطر پوششش تحقیر آمیز نگاه نمی کرد. در ایران بارها و بارها شده که دیدم زنان بخاطر پوشش های متفاوتشان باهم بد رفتار کرده اند. من قبل از انقلاب را ندیده ام اما فکر می کنم کنسرت دیشب می توانست ایران بدون انقلاب باشد. کسی که می خواست مشروب می خورد کسی که نمی خواست نمی خورد. خیلی ساده. کسی که می خواست می رقصید کسی که نمی خواست نه. کسی برای آمدن یا نیامدن مجبور نبود. همه با آگاهی اینکه کنسرت مشروب دارد، رقص دارد، زن لخت و پتی! دارد، آمده بودند و همین آگاهی به همه آرامش داده بود. خیلی زنهای با روسری بودند که کمر را قر می دادند یا با مرد همراهشان راحت می رقصیدند. مطمئنا کسی آنها را وادار نکرده بود. کسی هم که تو حلق کسی مشروب نمی ریزه یا تفنگ پشت گلوش بذاره که حجابت را بردار و برقص.

رضا پهلوی و جمهوری اسلامی بازی را باختند. آن یکی روسری از سر زنان کشید آن دیگری روسری را بر سر آنها گذاشت. هر دو اشتباه بزرگی کردند. کاش دیشب بودند و می دیدند که چقدر مردم راحترند که خودشان پوشش شان را انتخاب کنند. کاش دکمه فیلم را می شد عقب زد. کاش می شد!

کوتاه کنم. بعد از مدتها جمیعت ایرانی را به این تعداد چیزی در حدود چهار هزار نفر (آمار دقیقی ندارم) دیدم. اما این تجمع با جمیعت های ایران فرق بزرگی داشت اینکه همه به دلخواه و انتخاب جمع شده بودند و همانطور که دوست داشتند، بودند و کسی به کسی چپ چپ نگاه نمی کرد. کسی ترس از نیروی انتظامی هم نداشت و این خیلی با ارزش بود. بدون ترس رقصیدن چیزیه که سالهاست مردم یا آنهایی که دوست دارند برقصند در ایران نداشتند.

ساعت چهار صبح چه شد؟

بعد از کنسرت با بهزاد درباره سفرش مصاحبه کردم که از رادیو زمانه پخش شد. بعد از آن هم رفتیم هتل و چای اصیل بهزادی خوردیم :)

+جمعه 10 فروردین1386 |
هوا اینقدر سرد است که تنم می سوزد. دستهایم و نوک انگشتان پاهایم از سوز سرما در آتش می سوزد. رعد و برق می زند. ساحل طوفانی شد. خورشید می ریزد. آتش پاره هایش بر من هم می ریزد. ابرها تکه پاره شده اند. روی صورتم را ابرها پر کرده اند. از بازوهایم شاخه ای درآمده. نوک انگشتان دست راستم درد دارد وقتی برگی می خواهد از آن بیرون بزند. آه چه دردی دارد وقتی برگ خزان از شاخه دستم بیرون می زند. درد. درد. درد. موج آنقدر بلند است که تنه ام را می تکاند.

سوختم. می سوزم و خواهم سوخت. این فعل بود که سرشت را ساخت. سه بار از روی هر کدام بنویس تا زمان و بن ماضی و مضارع و آینده را خوب یاد بگیری. این بود آنچه معلم بی خانمان به من آموخت. موهایش را از من پنهان می کرد و جورابهای کلفتی می پوشید. زن بود اما زنانگی اش را از من می پوشاند. 

اشک آفریده شد تا ببارد. مثل باران که آفریده شد تا نبارد. تا خشک شود و بسوزد تن و روح را. اشک آمد. چشم خیس شد و دریا پر آب و ساحل نمناک شد تا تن زنهای ساحل که آفتاب می گیرند مرطوب شود. تا زن آفتاب دیده زیبا تر شود.

پاهایم تا زانوهای کج و ماوجم در گل باتلاق فرو رفته. گل بالا می آید اما تاب تکان خوردن دیگر ندارم. گل بالا می آید تا خفه ام کنم. مگر چه می شود آدمیزاد با گند خفه شود. مگر نه اینکه الان که نفس می کشم در گند است؟ شما کسی را سراغ دارید در نفس باد صبا نفس کشیده باشد؟ دم مسیحایی دیده باشد؟

دستهای کرختم را بلند می کنم و خنجرهای مدام را از دلم بیرون می کشم. آه یکی دیگر در کمر فرو رفته. خنجر دیگری بر چشمم. دیگری بر قلبم. اما جراحت سنگین نیست. م ی ت و ا ن م همه را دربیاورم. کمی فرصت تا یکی یکی را بیرون بکشم و پس از آن برای همیشه بروم. لحظه ای تامل!

پوزه گرگ چنان نزدیکم است که نفس گرمش صورتم را گرم می کند. کرکس نوک تیزش را فرو کرده در گوشت تنم. جانوران دیگر خونم را می مکند. زالوها و شغالها در نوبتند. می دانم اینها همه نقاب است. پشت این همه نقاب قیافه های موجه ای است. اما جانم بریده!    

کسی را می بینم که آنجا در قلبم نشسته و دارد دیواری به بلندای دیوار چین با سنگهایی به ضخامت دنیا روی هم می چیند. از او می پرسم چه می کنی؟ می گوید دیوار سنگی برایت بهتر است. این تجویز جدید دکترهای قلب و عروق است. می گویم: می توانم اینجا سیگاری روشن کنم؟... این شد که معمار قلبم سنگ را رونما کار کرد.

موهایم را نمی توانم بلند کنم و روی شانه هایم بریزم! شانه هایم الحق که تاب تحمل مو را هم ندارد! مو هم برایش سنگینی می کند.

تبر را دیده ای؟ درخت را چطور؟ احساس درختی را دارم که تبری نوازشش می کند. عجب نوازشی...

جنگلها صدایم می کنند تا به آنها بپوندم. گم شوم در میان آن همه ازدحام برگ تا شاید بیماری ام دوا شود تا از این به بعد برگهای من هم سبز بیرون بزند.

کاش دلفینی بودم در آبهای آزاد یا فیلی در بیشه زارهای آفریقا که در فصل تابستان رودی یا جویی را برای آب تنی می جوید؟ من چه کم دارم از دلفین که آزاد نیستم. که بروم هر جا که دلم خواست. من چه کم دارم از فیل که می تواند خوش خوشک در بیشه زارها راه می رود و خرطومش را از سر خوشی در آب فرو می کند. آب می پاشد به بچه اش و از زندگی لذت می برد. من چه کم دارم؟ کم دارم . می دانم . آدمیزاد از فیل هم کمتره! 

کدام فیلسوف بود که آدمیزاد را برتر موجودات خواند؟ کدام پیامبر؟ کدام حکیم؟ آن کس که گفت نه فهمید آدمیزاد کیست و نه فهمید حیوانات چقدر شریف تر از آدمیزاد هستند. بازی را بد باخت.

همه اش بازی بود. همه اش بازی هست و همه اش بازی خواهد بود. استاد املا برایم سرمشق تازه ای داده...

بازی را باختم... خسته هستم و بازی را به بازیکنان دیگر واگذار می کنم.

+سه شنبه 7 فروردین1386 |

A Dubai Premier of First All Female Iranian Pop Music Band

Dubai will be witnessing the first all female Iranian pop music band performing in Dubai Community Theatre & Arts Centre in Mall of the Emirates on 29th and 30th of March.

Darya ye Raz (which means “A Sea of Mystery” in Persian/Farsi language) represents the new generation of Iranian young women whose beautiful melodies, songs and arrangements introduce the feminine model of Iranian pop music which is musically and artistically rich and refined. For information on the tickets please contact:04 3414777 # 1  boxoffice@ductac.org

+دوشنبه 6 فروردین1386 |
من از آن روز که در بند توام، آزادم...

توصیه می کنم این کلیپ فوق العاده زیبا را ببینید...

... شهره شهر نشو... تا ننهم سر به کوه...

ممنون از محمود عنایت که این لینک را برامون فرستاد.

+یکشنبه 5 فروردین1386 |