تبليغاتX
روز چهل و سه طلوع
وقتی تصمیم می گیری که خودت رو با دست خودت جراحی کنی همین می شه. باید بری به گذشته ها. باید خیلی چیزها رو برای خودت روشن کنی. من هم دارم اینکا رو می کنم. شاید غمگین باشه. شاید شماها دلدلری بدین که سخت نگیر اما همه اون اتفاقاتی که در گذشته افتاده بخشی از منه و نمی شه اونها رو نادیده گرفت. دوست دارم به نوجوونی ها یم سرک بکشم. دوست دارم خودم رو با اون چیزی که بر من گذشته تحلیل کنم. درسته همه اون آدمهایی که هنوز هم حی و حاضر هستند شاید فکرش رو هم نکنن اما من نمی تونم اونها رو نادیده بگیرم.

من خوبم. اینقدر که تو نوشته ام غم می بارید نیستم. کامنت و ایمیل و مسیج و تلفن داشتم که چی شده چرا اینقدر غمگینی و افسرده. نزدیکهای شب یلدا که می شه یه حال خاصی می شم. انگار گذشت زمان رو با رسیدن شب یلدا بیشتر حس می کنم و بعد افسوس زمان از دست رفته. خصوصا اینکه شب یلدا یادم می اندازه که تولدم هم نزدیکه و من یه سال بزرگتر شدم! شاید خیلی کارها دلم می خواد بکنم تو همین سن و سال ولی دستم کوتاهه و دنبال مقصر می گردم. آره شاید مقصر اصلی خودمم ولی نه مقصر اصلی من نیستم! در ردیف متهمان هستم ولی متهم ردیف اول نیستم. بماند!

هوا ابری و پاییزی شده. اینجا همیشه از ایران یه فصل عقب تره.

دو روز پیش هیات بلند پایه ای از اتاق بازرگانی صنایع و معادن ایران (چه شیک اما تو خالی) به دبی اومده بودن که پول جمع کنن تا پتروشیمی بزنن و راه آهن بخرن و بیمه بخرن و فولاد و این حرفها... مث ما که می ریم سبزی می خریم!! جناب خاموشی لطف فرمودن برای اینکه خانوم خانومای اصل ۴۴ عزیز به انحراف نرن یه شرکت سرمایه گذاری مادر تاسیس فرمودن که در چند رشته مختلف سرمایه گذاری می کنه! مثلا می رن هشتاد درصد فولاد مبارکه رو می خرن که نظام اقتصادی مون خصوصی بشه! (تشویقشون کنید لطفا) حالا هم یه هیات بلند پایه تو خلیج فارس راه افتادن که بیاین باهم دیگه بریم شاپینگ. یه پول گنده مث صد میلیادر تومان افتاده وسط و .... اصلا از اونهایی نیستم که با پولدار شدن آدمها حرصی می شن اما اینقدر جلسه ایی که رفتم خنده دار و بچه گانه بود که من با این مخ کوچک اقتصادی ام فهمیدم که این ره به ناکجا آباد می رسه...

       

+سه شنبه 28 آذر1385 |
کارل مارکس راست می گفت که دین افیون توده هاست. راست می گفت که دغدغه اقتصادی انسان را از درون می پوساند. طرفدارانش راست می گفتند که انسان کار می کند که پول درآورد تا تفریح کند. تفریح می کند که بتواند کار کند تا پول تفریحش را دربیاورد. حسین پناهی هم راست می گفت(دقیق یادم نیست): میزی برای کار/ کاری برای تخت/ تختی برای خواب/ خوابی برای جان/ جانی برای مرگ/ مرگی برای سنگ/سنگی برای یاد/... همه راست می گفتند که انسان عجیب تنهاست.

کار می کنی...نه جان می کنی....نه عمرت را هدر می دهی...نه خودت را با دست خودت چال می کنی...نه از همه اینها بدتر را می کنی اما خودت خبر نداری! 

زندگی لوس و بی مزه شده. مث بچه ای ای که دیگر از لوسی و بی مزگی دل را می زند و می خواهی چنان سیلی ایی به او بزنی تا خیالت راحت شود. هر روز که از خواب برمی خیزی خودش را لوس می کند که بیا کمی با من بازی کن که اگر نکنی جیغی سر می دهم که همه همسایه ها بفهمند. این روزها زندگی همش مرا تهدید به جیغ می کند. آخر روزی حرفش را گوش نخواهم داد. او پا به زمین خواهد کوبید و جیغ خواهد زد و من دیگر به او توجهی نخواهم کرد.

از مجموع حروف ح ک و م ت متنفرم. برای من که هیچ وقت محل امن و حمایت نبوده. مرا چون کودک ناخواسته ای در سبدی سر میدان شهر گذاشت. ح ک و م ت آغوش گرمی نشانم نداد. آه اگر دستهایم را بگیرد و نوازشم کند! وقتی خسته و غمگین از روزگارم دستی بر سرم کشد و ... نه! ح ک و م ت هیچگاه با من و کودکان دیگر چنین نکرد. کاش ح ک و م ت من هم مث خیلی های دیگر محل امن و آسایش بود. کاش می توانستم در آغوشش بپرم حتی کم شاید هم بسیار کم در آغوش او می بودم... چقدر حمایت ندیده ام... ح م ا ی ت یعنی چه؟ ح م ا ی ت یعنی چه؟ ح م ا ی ت؟ واقعا نمی دانم! من تنها می دانم ح ک و م ت یعنی چه.

چقدر ذوق و شوق داشتم. سالها پیش را می گویم. وقتی شاید چهارده یا پانزده یا شاید هم شانزده ساله بودم. پر از انرژی. پر از استعداد. پر از شوق و امید. پر از فکر و ایده. پر از خلاقیت. پر از نویی بودم. یادم هست. خوب یادم هست که چه برنامه ها داشتم. همه اینها مثل آب گندیده ایی که از چاه می کیده می شود و به سایر کثافات می پیوندد به فاضلابهای فکری آدمهایی پیوست که .... نمی دانم!!! گویی آنها به مغزم لوله ایی کشیده بودند. اینجوری کنترل بهتری بر من نوپا داشتند. هر چه از درونم می تراوید به گندابه آنها می ریخت و من چه خوش خیال بودم! فاضلابهای آنها را برایتان بگویم که چقدر بوی بدی می داد؟ من از این فاضلابها زیاد دیدم. در مدرسه هایی که رفتم و کوچه خیابان زیاد بودند. شما هم دیده اید؟

مثل همیشه نمی دانم. هیچ چیز نمی دانم ... ولی از این مطمئنم که دیگر برای نفس کشیدن هم باید بهایی پرداخت!

   

+یکشنبه 26 آذر1385 |
دیگه کم کم بعضی از آدمها کاملا برام دارن محو می شن. دیگه خیلی کم بهشون فکر می کنم. دیگه حضوری تو ذهنم ندارن. کمرنگ کمرنگ. بد هم نیست. دوری از ایران یکی از خوبیهاش اینه که آدم مجبور نیست ریخت همه رو ببینه. تو ایران دست به انتخاب زدن سخته و مجبوری همه رو ببینی.

برای دو مهاجرت دیگه تو زندگی ام آماده ام. این حرفی بود که چند روز پیش اعلام عمومی کردم. اصلا از مهاجرت و رفتن به یه جای غریب نمی ترسم. از غربت و این حرفها باکی ندارم بلکه دوست هم دارم. مهاجرت رو دوست دارم چون می شه از صفر شروع کرد. آدمهای جدید کار جدید محیط جدید آب و هوای جدید.... دنیای جدید! خیلی کیف داره. باید بگم من اصلا آدم یک جا موندن نیستمو همش دارم به این فکر می کنم که یه جای بهتری هم هست! نه؟ وقتی می خواستیم بیایم دبی همه می گفتن سر شیش ماه بر می گردین!!! یا همش از ایران خوبی می گفتن که زندگی فقط فقط فقط فقط تو ایران!!! برای من همیشه این سوال بود که چی جوری می تونن فقط فقط فقط به ایران فکر کنن!!! اینجا هم آدمهایی رو می بینم که می گن فقط فقط فقط دبی!!! آخه چرا فقط فقط فقط دبی؟ این همه جا هست تو دنیا...

دوست دارم برم دنیا رو بگردم...کاش اینقدر تو بند زندگی جدی نبودم...همه چیز رو ول می کردم و راه می افتادم... با این شعار که هر چه پیش آید خوش آید... اون وقت به اصل زندگی شاید نزدیک تر بشم.

+سه شنبه 21 آذر1385 |
تو زندگی ام فقط چند بار شعر گفتم. وقتی دقت می کنم می بینم که غمگین ترین لحظات عمرم رو شعر گفتم. و وقتی بیشتر دقت می کنم می بینم که چقدر تو اون لحظات قوی هم بودم. یعنی شاعری که یه عمر شعر می گه این همه لحظات غمگین داشته؟
+جمعه 17 آذر1385 |
امروز یکی از دوستهای دبی ایم حرف جالبی زد که شاید درد خیلی از ایرونی های دبی باشه:« ایران دیگه نمی تونم برگردم. دبی هم برا همیشه نمی تونم بمونم. برای جای دیگه ای هم برنامه رفتن ندارم!» راست می گفت. حس معلق بودن رو من هم حس می کنم.

به نظر من ایرانیهای مقیم دبی روان شناسی خاص خودشان را دارن. نزدیکی به ایران و هزینه پایین برای رفتن به ایران مهاجرها رو همیشه دو دل نگه می داره. از وطن دلگیری ولی به آن نزدیکی. دبی برا خیلی از ایرانی ها سکوی پرواز به خیلی دورترها بوده. مهاجرانی که به اروپا یا آمریکای شمالی می رن تکلیفشان روشنتر است. اما تکلیف برا مهاجران دبی اصلا روشن نیست! هیچ معلوم نیست سه سال دیگه که اقامتت تموم بشه برایت تمدید می کنن یا نه؟! هیچ خدماتی هم برا کسانی که یه عمر هم اینجا کار کنند در نظر گرفته نمی شه؟! نه حقوق شهروندی هست و نه امیدی برای شهروند شدن؟!  

دبی شهر زندگی موقته. همه اومدن که چند صباحی رو اینجا باشن و برن. زندگی موندگار انگار نمی شه داشت. باید بری! باش و خوش باش ولی بعد بارت رو بذار رو دوشت و برو!

+چهارشنبه 15 آذر1385 |

گل سنگم

گل سنگم

چی بگم از دل تنگم

مث آفتاب اگه بر من نتابی ، سردم و بی رنگم

همه آهم همه دردم

مث طوفان پره گردم

باد مستم که تو صحرا می پیچم دور تو می گردم

گل سنگم

گل سنگم

چی بگم از دل تنگم

مث بارون اگه نباری، خبر از حال من نداری

بی تو پرپر می شم دو روزه

دل سنگت برام می سوزه

گل سنگم

گل سنگم

چی بگم از دل تنگم...

                         بیژن سمندر

+دوشنبه 13 آذر1385 |
یکی ازم پرسید به چند تا زبون حرف می زنید؟ من گفتم: به یه زبون اون هم به زور.

یه پرس کباب لبنانی تو یه رستوران لبنانی تو یه شب خنک نزدیک دریا با یه پک سیگار بعد از شام با یه استکان چای نعنایی و یه گپ طولانی خستگی منو در میاره... یعنی چند بار باید این اتفاق بیفته تا خستگی ام برود؟

 

+پنجشنبه 9 آذر1385 |
این روزها کمتر می خندم...

+یکشنبه 5 آذر1385 |
آخه یه نفر پیدا نمی شه بگه برا چی ۷۰۰ میلیون دلار باید موشک از روسیه خرید؟؟؟ آخه اینا کین که دارن پولهای مملکت رو به باد جنگ و خودخواهی شون می دن!!! کی داره اونجا اینقدر احمقانه و غیر انسانی تصمیم می گیره؟؟؟ کیه؟؟؟ آخه احمق بخاطر خودخواهی تو که می خوای منم منم کنی ما ها باید یه عمر بدبختی بکشیم!!! این همه بیچاره تو ایران این همه مشکل این همه فقر این همه بی پولی و بیکاری براتون بس نیست!!! جنگ جنگ جنگ همش همینه!!! تو مخ این مملکت دارهای وطن ما همینه...آخه مرد حسابی بشین سرجات آروم بگیر این پولها رو برا مردم برا آزادگی برا صلح و دوستی برا هر کوفتی غیر از جنگ صرف کن!!! شما مگه می تونید جلوی دنیا واستید!!! اصلا قد این حرفها هستید؟؟؟ آخ که چقدر دلم خنک شد با اوردنگی از فیفا انداختنمون بیرون. چند وقت دیگه هم که با فشار دادن چند تا کلید ناقابل که شبکه های تلویزیونی مون قطع شد آقایون می فهمن که این خبرها هم نیست که هی هی قلدری کنن... حالم بهم می خوره... ولی لیاقت هممون همینه!!! خودمون خواستیم !!! خودمون انتخاب کردیم!!! خودمون اسم شو رو اون کاغذ ناپاک نوشتیم!!! خودمون خواستیم که باهامون اینجوری بشه!!! خودمون خواستیم که پولهای زمین و ثروتمون اینجوری خرج بشه!!! خودمون خواستیم که بازم کلی آدم ازمون کشته بشن!!! خودمون خواستیم که یه دنیا ازمون بترسه و برامون کلی نقشه بکشه!!!

خشک و تر باهم می سوزن!!! هرچی هست اگر جنگ بشه شهادت دیگه معنی نداره!!! داره؟؟؟ برای یه بازی احمقانه مردن شهادته؟؟؟ اون هم جنگی که احمدی نژاد یکی از طرفینش باشه و بوش طرف دیگه!!!    

+شنبه 4 آذر1385 |
دیشب رفتیم جشنواره یه روزه فیلمهای کوتاه دبی به نام مینی فیلم. یه عالم دختر و پسر اروپایی و چند تایی ایروونی آمده بودند. برنامه تو حیاط خانه ای در محله بستکیه که از قدیمی ترین محله های دبی است و به دست ایرانیان ساخته شده برگزار شد. البته الان شده یه گالری معروف. فیلمها در مجموع خوب نبود. اما! یه ایروونی هم در جشنواره شرکت کرده بود که ما ها هم خودمون رو براش کشتیم از بس که تشویق کردیم. البته کارگردان اثر یعنی امید خوش نظر گویا بخاطر سربازی نیامده بود اما ما حسابی تشویقش کردیم چون انیمیشنش با نام صفر درجه اول شد. خدایی اثر زیبا و عمیقی بود. داستان سیاه زندگی یک سرباز بود...سربازها واقعا زندگی تاریکی دارند. نمی دونم چرا گفته بود ای کاش من هم یک سرباز بودم!!! 

اما چیزی که در آن خانه قدیمی ایروونی در دبی برایم جالب بود: گفته می شه اهالی بستک در هرمزگان ایران صد سال پیش به دبی مهاجرت کردند و بسیار خانواده های مومن و مذهبی بودن. محله بستکیه به نام آنهاست که الان به منطقه تاریخی و هنری دبی تبدیل شده. چند سال پیش حکومت دبی هم به خانواده های بستکی زمین داده و آنها از آنجا رفته اند. خانه های این محله به سبک معماری ایران قدیم ساخته شده مثلا اندورنی داره. اما دیشب تو هیاهوی مردمی که آمده بودند و مشروبهایی که براشون سرو می شد و جعبه جعبه ودکایی که می اوردند تا از مهمونها پذیرایی کنن به این فکر می کردم که صد سال پیش وقتی معمار بستکی داشت این بنا رو می ساخت وقتی که سر اذان ظهر می رفته مسجد محله و نمازش رو می خونده هیچ فکر می کرده یه روزی یه سری آدم اروپایی بیان اونجا تو همون خشتی که اون گذاشته همه جا رو تاریک کنن چند تا فیلم چند دقیقه ای نگاه کنن و مشروب بخورن و برن!!! 

+جمعه 3 آذر1385 |
مغزم ملتهب شده... اتاق دور سرم می چرخه... دوباره چندتا ویروس تو مغز مبارکم دارن برا خودشون ول می چرخن... به سمت چپ نمی تونم بخوابم چون حسابی اون طرفش چرک کرده...آره مغزم چرک کرده و تا ده روزه دیگه چرکها خشک خواهند شد. وقتی دراز می کشم انگار تو شهربازی ام و سوار رنجرم... دیروز پنج ساعت تو بیمارستان ایرانی اینجا بستری بودم. برا اولین بار بهم اکسیژن وصل کردن. مث بید می لرزیدم و تو ماشین بخاری روشن می کنم... من از سرما می لرزیدم و محمدحامد بنده خدا خیس عرق شده بود... به پایین نمی تونم نگاه کنم...نمی تونم به جایی تمرکز کنم و الان که دارم تایپ می کنم دیگه دارم می رم تو باقالی ها!!! 

دکتر: خانوم مغزتون ملتهب شده ... چرکش مزمن شده...

+چهارشنبه 1 آذر1385 |