چه خبره! نه؟
بنا بر گزارشهای واصله در دبی «زن بابای روسی» زیاد شده. همچنین گفته شده که بسیاری از مردان ایرانی عزیز که همیشه به زنان سفید و بور و زرد علاقمند بوده اند زنان خود را در ایران رها کرده و در دبی زن روسی گرفته اند. بر اساس گزارش زیر زمینی اینجانب دختران نوجوان ایرانی از این موضوع ناراحت هستند و در مدرسه از زن بابای روسی اشان برای همکلاسی هایشان ابراز ناامیدی می کنند.
من و محمد حامد کلی براش از دبی گفتیم و تونست کلی مصاحبه با بر و بچ مقیم دبی بگیره که فکر کنم هفته دیگه از برنامه شب ششم پخش می شه.
دلم برا کفش تق تقی با لباس تور توری تنگ شده. اما حالا تو فرق سرم یه موی سفید ظاهر شده که دیگه نمی تونم پنهانش کنم... آه ای کفش تق تقی پنج سالگی ام کجایی؟ به سرت چه آمد؟ لباس تور توری چرا به تنم نمی روی؟ دستهای کوچک با ناخنهای لاک زده کجایید؟ کجایم؟ من از گم شدن می ترسم!!!
چند ماهی هم هست که جسته گریخته بعضی از سریالها را می بینم. آمدن احمدی نژاد بستر رسانه ای مناسبی می خواست که (خدا رو شکر) آقای ضرغامی بودند و حسابی نمره خوبی گرفتند. ایدئولوژی های احمق سازی و احمق نگه داشتن مردم بسیار ماهرانه تر از مرحوم رئیس سابق سازمان در حال تبدیل شدن به برنامه است. خصوصا سریالهای ماه رمضان و سریالهای شبانه که مد جدید سازمان است. این مد جدید که بار ایدئولوژیکی سنگینی هم دارد به اعتقاد من بسیار خطرناک هم هست. تا پیش از این سیاستهای برنامه سازی در حد نگه داشتن و حفظ حکومت فعلی بود که در انتها به نوعی محافظه کاری می رسید. هر چند در آیتمهای دوم و سوم سیاستهای برنامه سازی کل سازمان نوعی شیعه مداری و تمرکز بر مفهوم انتظار و ماورایی جلوه دادن مفاهیمی نظیر امام زمان و جمکران و ...وجود داشت اما باز می توانستیم دلمان را خوش کنیم که دین و مذهبمان همین است. اما امروز اتفاقی که می افتد خطرناکتر از شیعه مداری است. برای نیل به احمق سازی مردم راهی بهتر از خرافات و توهمات نیست که این شیوه به تازگی در حال تبدیل شدن به نشانه های تلویزیونی است و هر شب از تلویزیون ایران پخش می شود. پرداختن به مفاهیم دیده نشدنی و موهم مثل شیطان به اعتقاد من نشان از یک سیاست گنگ و ناجوانمردانه دارد که سازمان صدا و سیما با آن می خواهد مردم را بیش از این در ندانستن و توهمات نگه دارد. سرانجام داستان هم آخوندی موجه و مهربان گره را می گشاید و می تواند شیطان را از مردم دور کند. آخر آخوند تنها کسی است که شیطان نمی تواند به او رسوخ کند!!! به این هم توجه کنید که مخاطب این برنامه ها تمام روستایی ها و شهرستانی هایی هستند که هنوز ذهنشان درگیر جن و شیطان و خرافات است و این داستانها می تواند آنها را همچنان در ناآگاهی بیشتر نگه دارد. اگر پارسال مزخرفات طنزنویسان را می دیدیم الان باید یک سری مزخرفاتی که از ریشه زندگی عقلانی را زیر سوال می برد را ببینیم!!! هر چند که داستانهای سریالها هم تقلیدی از سریالها و فیلمهای غربی است اما با مفاهیم اسلامی مخلوط شده و از فیلتر سازمان دولتی و حکومتی ایران گذشته و این آشی می شود که تنها در ساختمان تولید سازمان صدا و سیما در خیابان جام جم واقع در خیابان ولی عصر بالاتر از پارک ملت در تهران پخته می شود و بس... ادامه دارد.
پ.ن: بعد از چند ماه هم فیلم سک... همون هنرپیشه که نقش آخ... بازی کرده رو تو تهران می شه راحت تر از یه کتاب پیدا کرد!!! این است جامعه ما
کاش مرد بودم. می رفتم یه زن خونه دار می گرفتم. از اون زنها که توت فرنگی تازه می بینن می خرن و یه مربای خوشمزه درست می کنن. از اونها که ترشی می اندازند. لوبیا پلو با سالاد شیرازی با چند نوع ترشی درست می کنن. از اون زنهایی که همیشه لباسها رو شسته و اتو کرده تو کمد آویزون می کنن. از اون زنهایی که رومیزی گلدوزی می کنن و تو خونه همیشه گل تازه می ذارن. از اون زنهایی می گرفتم که همیشه برام سفره رنگی می انداخت و صبحهای جمعه تخم مرغ پخته و با آب پرتغال برام می گرفت....به به ... از سر کار و درس و دانشگاه و این ور و اونور می اومدم خونه و همه چیز مرتب و... اما الان چی؟؟؟ بدو بدو ...دیگه از لوبیا پلوی داغ با سالاد شیرازی خبری هست و نه از رومیزیهای دست دوز!!! دیگه انگار زمان تند تند می ره و نمی ذاره از زن بودن و خانه چیزی بفهمم...
صدام برای من یادآور تمام خاطرات دوران دبستان و مدرسه است. چهره او همیشه در تلویزیون بود. سیبیل هایش را خوب یادم هست. انگار اینقدر می دیدمش که تمام خطوط چهره اش را حفظ بودم. مگر من چند سال داشتم که باید یکی از جنایتکاران قرن را اینقدر خوب می شناختم. هر موشکی که به تهران فرستاده می شد هر آجیری که آن متن ترسناک را می خواند گویی صدای صدام بود که با آن سیبیل های سیاهش به سویم حمله می کند... حالا او را برای اعدام می برند تا تاوان تمام جانهایی که گرفته و آن همه آرامش و کودکی را که از من گرفته پس دهد. همین. او خواهد مرد اما آیا آرامش به من باز خواهد گشت؟ به شما چطور؟ جان آنها که برای هیچ رفتند چه؟؟؟
آن روز که این اطلاعات را از دو سایت مختلف گرفتم، امتحانشان کردم و ظرف بیست و چهار ساعت، سى تا چهل درصد افسردگىام رفع شد. طى دو سه روز آتى که این تمرین را انجام مىدادم، متوجه شدم عادت بدى را که در تمام عمرم حتى از آن آگاه نبودم، ترک کردهام. داشتم خودم از بین مىبردم. من هیچگاه با مشکلاتم برخورد معقولى نداشتم. ناخودآگاه نیرو و قدرتم را هدر مىدادم تا روزگارم را سپرى کنم. به مجرد این که در این تمرین پیشرفت کردم، در برابر احساساتم مقاومتر شدم و در نتیجه بیشتر احساس رضایت کردم. تقریباً یک شبه، در من شادى و نیروى مضاعفى به وجود آمد و از آن موقع تاکنون، این تمرین ساده و مؤثر را ادامه دادهام. جالبتر اینکه مىتوانید این روش را در محیط کار هم به کار ببرید تا بر مشکلات روحى غلبه کنید. این روش در هر کارى مؤثر است.
آیا تا به حال دچار افسردگى، اضطراب یا شدهاید؟ من دچار این حالتها شدهام و بى چون و چرا آنها را پذیرفتم. وقتى تمرین فکر نکردن (Thought-Stopping) را شروع کردم، از خودم پرسیدم من نگران چه بودم؟ سرمایهام، مواجه شدن با کار ناخوشایند؟ حرفهایى که دربارهام گفتند و عصبانى ام کرد؟ شکستها یا مشکلات لاینحل؟
ضمیر ناخودآگاهم مرتباً خاطرات تلخ گذشته را مرور مىکرد و به ضمیر خودآگاهم مىفرستاد. در سایت تقاضاى کار، این موارد را دیدم: پرستارهایى که ساعتهاى طولانى بدون این که کسى از آنها تشکر کند کار مىکنند، هم گرفتار افکار منفى مىشوند. به خودشان مى گویند کار انجام نشده دارم و فرصت کمى هم مانده یا کارهاى زیادى که ماندهاند و تمایلى به ا نجامشان ندارم و یا مسائل لاینحلى که آنها را نگران مىکند و لذت و نیرو را از آنها مىگیرد.
براى پیشرفت در کار یا احساس آرامش، بهترین راه این است که:
اگر احساس افسردگى، عصبانیت، ترس یا تصورى از هر چیز منفى مىکنید، بپرسید چه چیز باعث نگرانى است. وقتى که متوجه شدید که مسأله چه بوده، خیلى راحت به خودتان بگویید: این افکار نه تنها به من کمکى نمىکند، بلکه مضر هم هست؛ نباید به آنها اجازه ورود بدهم. با تمام قدرت با آنها مقابله کنید. همان ابتداى کار ضعیف مىشوند که این هم پیشرفت خوبى است و با تمرین پیشرفتهاى بیشترى هم مىکنید.
مراقب افکار منفى بعدى باشید که شاید ده ثانیه یا ده دقیقه بعد به سراغتان بیاید و به همان روش قبلى عمل کنید. با علم به این که این افکار مخل آرامشتان است، در برابر آنها مقاومت کنید و به آنها بگویید: از ذهنم دور شوید اى پیامهاى بیهوده، مضر، ظالم! من مانع ارسال این پیام به خود مىشوم. اینها هیچ سودى براى من ندارند. کلى هم به ضررم تمام مىشوند.
باز هم مراقب باشید و ببینید افکار ناخودآگاهتان چه هستند؛ افکار اصلى که گرفتارشان هستید، چه هستند و بعد در برابر افکار مخرب مقاومت کنید.
متوجه شدم افکار منفى هر چند ثانیه یک بار به ذهنم خطور مىکنند. اوایل، مقابله با آنها به تنهایى بسیار مشکل بود؛ اما من نهایت تلاشم را کردم و با تمرین، در رویارویى با این افکار مضر و مزاحم، موفقتر شدم. مرتب به خودم تلقین مىکردم: در برابر افکار مزاحم و بىارزش که اصلاً هیچ فایدهاى هم ندارند، مقاومت کن. در ضمن تمرین مهارت، احساس مىکنید قویتر از گذشته شدهاید و زودتر متوجه پیامهاى منفى مىشوید که به ذهن خودآگاهتان راه پیدا مى کند.
همچنین متوجه مىشوید که راحتتر آنها را شناسایى مىکنید و در نتیجه، حتى مانع ورود آنها به ضمیر خودآگاهتان مىشوید و از آن جایى که به موقع جلوى آنها را مىگیرید، دیگر نمىتوانند شما را شکست دهند؛ بنابراین احساس قدرت و نیروى بیشترى می کنید.
سرانجام اینکه متوجه مىشوید که دوست دارید مچ این افکار را در همان ابتداى کار بگیرید و مانعشان شوید و ملاحظه مىکنید که مىتوانید این کار را انجام دهید؛ زیرا آنقدر احساس خوبى دارید که مىدانید بهتر است هر چه زودتر تمام این افکار را دور بریزید. در طى چند روز من نه تنها توانستم آنها را با ضمیر خودآگاهم شناسایى کنم، بلکه عادت به خلق اینگونه افکار را هم در زمان کوتاهى ترک کردم. حالا دیگر به ذهنم راه پیدا نمىکنند و در عوض، به خاطر تلاشى که براى فکر کردن به افکار منفى کردهام، احساس قدرت مى کنم و این بهترین روش براى کمک به خودم در راه رسیدن به زندگى بهتر و احساس قوت است.
شما از تلاشتان احساس رضایت مىکنید به محض این که بفهمید یکى از این افکار دارد وارد ضمیر ناخودآگاهتان مىشود، تمام تلاشتان را صرف مبارزه با آن مىکنید یا مىتوانید با فکر کردن به چیزهاى بهتر، فکرتان را سرگرم کنید و آن وقت این فکر مثبت معجزه مىکند و تأثیر منفی بر روى شما را از بین مىرود. آن وقت است که ملاحظه مىکنید کارتان عالى بود و شادابى را که شاید مدتها احساس نکرده بودید، حس مىکنید.
ممکن است به ذهن پرستارى این فکر خطور کند که هیچکدام از گزارشهاى کارىاش را ننوشته، وقت زیادى هم ندارد. این یک فکر مخرب و مزاحم است که انرژى و انگیزهاش را از بین مىبرد. بنابراین ممکن است با خودش بگوید: اى افکار مزخرف از ذهنم بیرون بروید! من نیازى به یادآورى کارهاى عقب افتاده ندارم. من این افکار منفى را نمىپذیرم. آنها نتیجه هر کارى را هم که الان دارم انجام مىدهم، از بین مىبرند و انرژى ام را نیز هدر مىدهند و مرا به احساس شکست و خستگى سوق مىدهند. با این تمرین، این پرستار متوجه مىشود که با مقاومت بر افکار منفى، مانع آنها مىشود و به خاطر تلاشش، احساس نیروى تازه، قدرت و نشاط مىکند. این پاداش اوست و بدین ترتیب او مىتواند بدون افکار منفى، حتى از کارش لذت هم ببرد. بعد از مدت کوتاهى او پى مىبرد که این عادت بد(ایجاد افکار منفى) را از بین برده و هر روز مشتاقتر و استوارتر مىشود. باور کنید که این روش براى شما هم سودمند است. امتحانش کنید. من به خود مىگویم: آنقدر به من یادآورى نکن هنوز چه کارهایى را انجام ندادهام. چه فایدهاى دارد که بفهمم کارهاى خانه هنوز انجام نشدهاند. این کار بىفایده است و فقط کارى را که الان دارم انجام مىدهم، خراب مىکند. این افکار با افکار منفى که خودمان ایجاد مىکنیم، به وجود مىآیند و زمینه براى احساس ندامت و خستگى روحى. دلیل به وجود آمدن این افکار هر چه هست، بهایش هم سنگین است، بسیار سنگین!
مثلاً خود من در به وجود آوردن بیمارى افسردگى مزمن و خفیف در خودم دخیل بودم. بنابراین افکار مزاحم را جست و جو کنید. وقتى که احساس درد سختى مىکنید، با آن مبازه کنید و آنرا نپذیرید. به مراقبتتان ادامه دهید و مانع دخالت این پیامها در زندگى شوید ملاحظه کنید که قویتر مىشوید و به این نیروها اجازه دهید تا حتى در پیشرفت شما در روش فکر نکردن، یاریتان کند. از بقیه زندگى با شادى، اشتیاق و نیروى بیشتر لذت ببرید و به اوج خوشبختى هم فکر نکنید.
باید اثر این روش را بلافاصله بعد از چند ساعت حس کنید؛ همانطور که در مورد من اینطور بود. چهار ساعت تلاش مرا به شادى رساند. در خود احساس قدرت مجددى مىکردم و این به من در نبرد علیه افکار بد شجاعت داد.
در آخر مىبینید که آن افکار به ضمیر خودآگاه شما نمىآیند و بدین وسیله خودتان را از شر رفتار مخرب و زیانبارى که ناآگاهانه در طول زندگى داشتهاید، نجات مىدهید. موفق باشید و خوب فکر کنید.
به حال خودم گریه کردم و حسابی سبک شدم. عجب قدرتی داره این چند قطره اشک! به قول ستوده چه اشکالی داره آدم یه لحظه هایی رو برای خودش عزاداری کنه... خب منم برای خودم غصه هایی دارم فقط برا امام حسین که نمی شه گریه کرد!!!
در این بازیگر خانه بزرگ دنیا هر کسی یک جور بازی می کند تا هنگام مرگش برسد. صادق هدایت
روز عید بی حال بودم و تقریبا تا لنگ ظهر خوابیدم...بعد از ظهر شد و هنوز بی حال و حوصله که بازهم خوابیدم...شب شد و تصمیم بر این شد که برای صرف نهار و دیدن یک فیلم خوب عیدمان رو رونقی بدیم... کجا؟ اون سر دبی یعنی مرکز خرید ابن بطوطه!!! اون رختخواب لعنتی رو بالاخره ول کردم...اما گوش کنید به بقیه ماجرا (اگر هم حوصله ندارید نخونید چون من فقط دوست دارم این داستان رو بنویسم)
رفتیم و مفصل غذای چینی خوردم تا شرمنده شکم عزیز نباشم... خوبی شاپینگ سنترهای دبی اینه که آدم راحت غذاشو می خوره گشتی می زنه و بعد سینما می ره. فیلم Running Scared رو انتخاب کردیم. فیلم فوق العاده بود ...داستان زیبایی داشت. از اون داستانها که من خیلی دوست دارم . یعنی داستانی که شخصیتها در موقعیتهای انسانی قرار می گیرند و از خودشان واکنشی نشان می دهند که مخاطب انتظار نداره...ـبازیگر مرد هم که اسمش رو نمی دونم هم مرد جذابی بود و من حسابی طرفدارش شده بودم ووقتی داشت می مرد گریه ام گرفت) شاید از اون فیلمهایی شود که در اسکار هم مطرح شود البته شاید!!! فیلم رابطه انسان و اسلحه رو نشان می داد. یه جوری نگاه متفاوت به اسلحه! اینکه در موقعیتهای مختلف اسلحه چه نقشی بازی می کنه و ... اینقدر خون و مرده و اسلحه دیدم که ...
فیلم تموم شد. ولی من (مخاطب) هنوز با داستان فیلم درگیر بودم. پشت رل نشستم و راه افتادیم....سر چهار راه خواستم تنوعی ایجاد کرده باشم و از یه راه فرعی رفتم. تاریک بود و پر از علایم رانندگی که سرعت رو کم کنید و این حرفها... اما نه بن بست بود و ابتکار من عملی نشد. دور زدم و همچنان که تو حال و هوای فیلم بودم یهو دیدم دارم می رم رو هوا!!! درسته شاید اگر به زمین برنمی گشتم شما الان برام کامنت کاش بودی و نمی رفتی می ذاشتید. یه دس انداز بلند یهو جلوم سبز شده بود. من هم با سرعت نزدیک هشتاد در هوا بودم. سرمون محکم به سقف ماشین خورد ... براتون بگم که داشتیم خیلی راحت چپ می کردیم. موقع فرود کف ماشین چنان به زمین کشیده شد که .... به خودم که اومدم دیدم بهترین کار توقفه. پیاده شدیم . روغن موتور روی زمین پهن می شد و من همانجا برای موتور فاتحه رو خوندم. هنوز جوهر اولین چک قسطش خشک نشده بود !!!
ولی این ماجرا باعث شد شب به یادماندنی داشته باشیم. وسط یه فرعی مونده بودیم وتا خونه کلی راه بود بعدشم اینجا برای عید چند روز تعطیلیه و .... برای اولین بار با پلیس دبی آشنا شدم. سوار ماشینش شدیم و باهامون خیلی مهربون بودن. از این ماشین گنده ها اومد و ماشین رو به پارکینگ تعمیرگاه رسوند. ساعت نزدیک سه نصفه شب بود که این اتفاقها افتاد و من همش به این فکر می کردم چه جوری خودمون رو به خونه برسونیم. فکر می کنید با چی برگشتیم ؟ با مرسدس بنز دو در!
پلیسی که اومد کروکی برای بیمه بکشه ذوق زده شده بود که ما ایرونی هستیم. اسمش خالد بود و می گفت پدربزرگش ایرونی بوده. کلی با اون گپ زدیم. بعدش که سوار اون ماشین گنده شدیم با راننده سوریایی دوست شدیم. می گفت چرا نیومدین سوریه زیارت!!! ما هم گفتیم حتما حتما (اون وسط حالا) می گفت تمام خانواده اش فارسی بلدن چون تو بازاری کار می کنن که مسافران ایرونی می رن. برام این جالبه که برای خیلی از عربها جالبه که ما از کدوم شهر اومدیم. یه کلمه فارسی بلد باشن هی هی می گن و ذوق زده می شن ولی ما ایرونی ها نه. برامون مهم نیست مثلا یه نفر که از عمان اومده از کدوم شهر اومده. به نظرم ما براشون جالبیبم:)) به قول معروف بچه معروفیم لااقل برا همین دور و برها.
آخر هم راننده که ماشین و ما رو به پارکینگ رسوند تعارف کرد که می رسونمتون. خواننده ای که شما باشین رفت طرف یه مرسدس بنز دو در و صندلی رو برام جلو داد تا سوار شم. خدایی مزه داد که ماجرا اینجوری تموم شد.
