تبليغاتX
روز چهل و سه طلوع
چه روزگار اجق و وجقی شده!! دیشب عروسی تام کروز بود با کتی هولمز تو یه قلعه مربوط به چه می دونم کدوم قرن میلادی با یه بچه چند ماهه... یه روز قبل ترش هم یه جوون ایروونی رو بی رحمانه تو کتابخانه دانشگاه تو آمریکا شوک الکترونیکی می دن که فریادهاش واقعا دلخراشه!!!... بعد تو اخبار تلویزیون جمهوری اسلامی هی هی پخش می شه!!! همون تلویزیونی که اخبار چند تا خیابون اون طرف رو در هجده تیر نشون نداد!!! یه جای دیگه حملات انتحاری داره بی داد می کنه... عراق رو می گم!!! بعد کلی تاجر عراقی اینجا برا خودشون وول می زنن تا از فرصت بهترین استفاده رو بکنن تا همه چیز خراب شه تا اونا پول توش دربیارن!!! اینجا تو دبی هم که زن بابای روسی زیاد شده و خیلی راحت تو آسانسور یه زن روسی رو می شه با چند تا بچه عرب یا ایروونی دید...! بنده خدا زهرا امیر ابراهیمی هم که معلوم نیست چه بلایی سرش می یاد!؟ خوندم که یه دختر بیست و چند ساله به نام سکینه!!! گفته اون بوده که فیلم رو بازی کرده!!... علی کریمی هم از آلمان دیگه خوشش نمی یاد و قراره بیاد دبی!!! آقا خسته شدن خب...! دموکراتها هم که اومدن سر کار! انتخابات شورای شهر هم که داره می شه؟ سریال نرگس هم همچنان داره از شبکه جام جم پخش می شه! احمدی نژاد هم که واس خودش هست هنوز...

چه خبره! نه؟

+یکشنبه 28 آبان1385 |
وقتی از چیزی بدت بیاد اگر از دستش بدی هم خیلی ناراحت نمی شی... چه خوب نه؟!! بدی بعضی از آدمها نمی ذاره دیگه خیلی دوستشون داشته باشم!!! آره چه خوب دیگه از دست دادنشون برام ترسناک نیست... چقدر شجاع شدم... بدی اونها یه جا بدردم خورد...پس بدی کن که من شجاع تر شم...شجاع و نترس  
+یکشنبه 28 آبان1385 |
ستوده لینک کلیپ بسیار زیبایی گذاشته... می توانم در آغوشت بگیرم؟؟؟ آغوش گرفتن یه عمل انسانی که تو فرهنگ ایران نابود شد! به همه چیز تعبیر می شود غیر از یک احساس پاک و صمیمی!

+شنبه 27 آبان1385 |
 

بنا بر گزارشهای واصله در دبی «زن بابای روسی» زیاد شده. همچنین گفته شده که بسیاری از مردان ایرانی عزیز که همیشه به زنان سفید و بور و زرد علاقمند بوده اند زنان خود را در ایران رها کرده و در دبی زن روسی گرفته اند. بر اساس گزارش زیر زمینی اینجانب دختران نوجوان ایرانی از این موضوع ناراحت هستند و در مدرسه از زن بابای روسی اشان برای همکلاسی هایشان ابراز ناامیدی می کنند. 

+جمعه 26 آبان1385 |
این هفته که داره می گذره هفته فوق العاده ای بود و این فقط بخاطر بهزاد بلور بود که برای یک هفته مهمان دبی بود . بهزاد آدم فوق العاده ای یه. از اون آدمها که حضورشون اصلا سنگین نیست و اگر ساعتها باهاش گپ بزنی اصلا احساس خستگی نمی کنی. یه آدم خود ساخته که واقعا ذهنش رو دائم آپ دیت می کنه. برا ما که سه روز پشت سر هم نزدیک هفت هشت ساعتی رو باهاش بودیم و کلی باهم گپ زدیم و همش قهوه خوردیم:) شناختش کار سختی نبود. کلی ازش چیز یاد گرفتم که برای ادامه پروسه جراحی خود برام لازم بود. اینکه خودم باشم و نذارم چیزی در درونم بدست خودم سانسور بشه. بعد از مدتها آدمی رو دیدم که واقعا خودش بود و برای این که واقعا خودش باشه تلاش کرده بود و می کرد. دیشب که دم در فرودگاه از هم جدا شدیم کاملا رفتنش رو حس کردیم و دلمون بعد از چند دقیقه براش تنگ شد.

 من و محمد حامد کلی براش از دبی گفتیم و تونست کلی مصاحبه با بر و بچ مقیم دبی بگیره که فکر کنم هفته دیگه از برنامه شب ششم پخش می شه. 

+پنجشنبه 25 آبان1385 |
 

دلم برا کفش تق تقی با لباس تور توری تنگ شده. اما حالا تو فرق سرم یه موی سفید ظاهر شده که دیگه نمی تونم پنهانش کنم... آه ای کفش تق تقی پنج سالگی ام کجایی؟ به سرت چه آمد؟ لباس تور توری چرا به تنم نمی روی؟ دستهای کوچک با ناخنهای لاک زده کجایید؟ کجایم؟ من از گم شدن می ترسم!!!

+یکشنبه 21 آبان1385 |
یکی از دغدغه های اصلی من در جمهوری اسلامی صدا و سیماست. به قول خودشان آیینه حکومت. همین دغدغه هم باعث شد که پایان نامه ام را با موضوع تحلیل کیفی و ایدئولوژیکی برنامه سازی در این سازمان بر دارم. البته فقط تلویزیون. همیشه هم با خودم فکر می کردم هر جای دنیا بروم باید برنامه های این سازمان را ببینم تا تحلیلهایی که دارم منقطع نشوند.

چند ماهی هم هست که جسته گریخته بعضی از سریالها را می بینم. آمدن احمدی نژاد بستر رسانه ای مناسبی می خواست که (خدا رو شکر) آقای ضرغامی بودند و حسابی نمره خوبی گرفتند. ایدئولوژی های احمق سازی و احمق نگه داشتن مردم بسیار ماهرانه تر از مرحوم رئیس سابق سازمان در حال تبدیل شدن به برنامه است. خصوصا سریالهای ماه رمضان و سریالهای شبانه که مد جدید سازمان است. این مد جدید که بار ایدئولوژیکی سنگینی هم دارد به اعتقاد من بسیار خطرناک هم هست. تا پیش از این سیاستهای برنامه سازی در حد نگه داشتن و حفظ حکومت فعلی بود که در انتها به نوعی محافظه کاری می رسید. هر چند در آیتمهای دوم و سوم سیاستهای برنامه سازی کل سازمان نوعی شیعه مداری و تمرکز بر مفهوم انتظار و ماورایی جلوه دادن مفاهیمی نظیر امام زمان و جمکران و ...وجود داشت اما باز می توانستیم دلمان را خوش کنیم که دین و مذهبمان همین است. اما امروز اتفاقی که می افتد خطرناکتر از شیعه مداری است. برای نیل به احمق سازی مردم راهی بهتر از خرافات و توهمات نیست که این شیوه به تازگی در حال تبدیل شدن به نشانه های تلویزیونی است و هر شب از تلویزیون ایران پخش می شود. پرداختن به مفاهیم دیده نشدنی و موهم مثل شیطان به اعتقاد من نشان از یک سیاست گنگ و ناجوانمردانه دارد که سازمان صدا و سیما با آن می خواهد مردم را بیش از این در ندانستن و توهمات نگه دارد. سرانجام داستان هم آخوندی موجه و مهربان گره را می گشاید و می تواند شیطان را از مردم دور کند. آخر آخوند تنها کسی است که شیطان نمی تواند به او رسوخ کند!!! به این هم توجه کنید که مخاطب این برنامه ها تمام روستایی ها و شهرستانی هایی هستند که هنوز ذهنشان درگیر جن و شیطان و خرافات است و این داستانها می تواند آنها را همچنان در ناآگاهی بیشتر نگه دارد. اگر پارسال مزخرفات طنزنویسان را می دیدیم الان باید یک سری مزخرفاتی که از ریشه زندگی عقلانی را زیر سوال می برد را ببینیم!!! هر چند که داستانهای سریالها هم تقلیدی از سریالها و فیلمهای غربی است اما با مفاهیم اسلامی مخلوط شده و از فیلتر سازمان دولتی و حکومتی ایران گذشته و این آشی می شود که تنها در ساختمان تولید سازمان صدا و سیما در خیابان جام جم واقع در خیابان ولی عصر بالاتر از پارک ملت در تهران پخته می شود و بس... ادامه دارد.

 

پ.ن: بعد از چند ماه هم فیلم سک... همون هنرپیشه که نقش آخ... بازی کرده رو تو تهران می شه راحت تر از یه کتاب پیدا کرد!!! این است جامعه ما          

+چهارشنبه 17 آبان1385 |
یه دوستی می گفت مزه می ده بابای آدم پولدار باشه بعد بشینی برا خودت فلسفه بافی کنی و یه کمونیست تمام عیار باشی!! بشینی و بر علیه پولدارا حرف بزنی بعد سر ماه ماهیونت رو از بابات بگیری!!

کاش مرد بودم. می رفتم یه زن خونه دار می گرفتم. از اون زنها که توت فرنگی تازه می بینن می خرن و یه مربای خوشمزه درست می کنن. از اونها که ترشی می اندازند. لوبیا پلو با سالاد شیرازی با چند نوع ترشی درست می کنن. از اون زنهایی که همیشه لباسها رو شسته و اتو کرده تو کمد آویزون می کنن. از اون زنهایی که رومیزی گلدوزی می کنن و تو خونه همیشه گل تازه می ذارن. از اون زنهایی می گرفتم که همیشه برام سفره رنگی می انداخت و صبحهای جمعه تخم مرغ پخته و با آب پرتغال برام می گرفت....به به ... از سر کار و درس و دانشگاه و این ور و اونور می اومدم خونه و همه چیز مرتب و... اما الان چی؟؟؟ بدو بدو ...دیگه از لوبیا پلوی داغ با سالاد شیرازی خبری هست و نه از رومیزیهای دست دوز!!! دیگه انگار زمان تند تند می ره و نمی ذاره از زن بودن و خانه چیزی بفهمم... 

+سه شنبه 16 آبان1385 |
صدام اعدام می شود. این خبر را الان دیدم. صدام بالاخره اعدام می شود. بالاخره خواهد مرد و ما همه مرگش را خواهیم دید. باورم نمی شود. صدام جزیی از خاطره های بچگی ام است. درسته! او اولین آدمی است که بهم یاد دادند که از او متنفر باشم. یادش به خیر صدام هر روز و هر ساعت در زندگیمان بود. حضور داشت. اگر در همان سن کم هر هفته کمپوت و کنسرو به مدرسه می بردیم به خاطر صدام بود.

صدام برای من یادآور تمام خاطرات دوران دبستان و مدرسه است. چهره او همیشه در تلویزیون بود. سیبیل هایش را خوب یادم هست. انگار اینقدر می دیدمش که تمام خطوط چهره اش را حفظ بودم. مگر من چند سال داشتم که باید یکی از جنایتکاران قرن را اینقدر خوب می شناختم. هر موشکی که به تهران فرستاده می شد هر آجیری که آن متن ترسناک را می خواند گویی صدای صدام بود که با آن سیبیل های سیاهش به سویم حمله می کند... حالا او را برای اعدام می برند تا تاوان تمام جانهایی که گرفته و آن همه آرامش و کودکی را  که از من گرفته پس دهد. همین. او خواهد مرد اما آیا آرامش به من باز خواهد گشت؟ به شما چطور؟ جان آنها که برای هیچ رفتند چه؟؟؟    

+یکشنبه 14 آبان1385 |
یادتون هست که من هنوز مشغول جراحی خودم و زندگی ام هستم... یادتون هست به چه نتایجی رسیده بودم؟ یه مطلبی پیدا کردم که تجربه ای مثل من رو داشته و اون هم تونسته خودش رو جراحی کنه. طولانیه ولی خوندنش بد نیست:

آن روز که این اطلاعات را از دو سایت مختلف گرفتم، امتحانشان کردم و ظرف بیست و چهار ساعت، سى تا چهل درصد افسردگى‏ام رفع شد. طى دو سه روز آتى که این تمرین را انجام مى‏دادم، متوجه شدم عادت بدى را که در تمام عمرم حتى از آن آگاه نبودم، ترک کرده‏ام. داشتم خودم از بین مى‏بردم. من هیچگاه با مشکلاتم برخورد معقولى نداشتم. ناخودآگاه نیرو و قدرتم را هدر مى‏دادم تا روزگارم را سپرى کنم. به مجرد این که در این تمرین پیشرفت کردم، در برابر احساساتم مقاومتر شدم و در نتیجه بیشتر احساس رضایت کردم. تقریباً یک شبه، در من شادى و نیروى مضاعفى به وجود آمد و از آن موقع تاکنون، این تمرین ساده و مؤثر را ادامه داده‏ام. جالبتر اینکه مى‏توانید این روش را در محیط کار هم به کار ببرید تا بر مشکلات روحى غلبه کنید. این روش در هر کارى مؤثر است.

آیا تا به حال دچار افسردگى، اضطراب یا  شده‏اید؟ من دچار این حالتها شده‏ام و بى‏ چون و چرا آنها را پذیرفتم. وقتى تمرین فکر نکردن (Thought-Stopping) را شروع کردم، از خودم پرسیدم من نگران چه بودم؟ سرمایه‏ام، مواجه شدن با کار ناخوشایند؟ حرفهایى که درباره‏ام گفتند و عصبانى ام کرد؟ شکستها یا مشکلات لاینحل؟

ضمیر ناخودآگاهم مرتباً خاطرات تلخ گذشته را مرور مى‏کرد و به ضمیر خودآگاهم مى‏فرستاد. در سایت تقاضاى کار، این موارد را دیدم: پرستارهایى که ساعتهاى طولانى بدون این که کسى از آنها تشکر کند کار مى‏کنند، هم گرفتار افکار منفى مى‏شوند. به خودشان مى‏ گویند کار انجام نشده دارم و فرصت کمى هم مانده یا کارهاى زیادى که مانده‏اند و تمایلى به ا نجامشان ندارم و یا مسائل لاینحلى که آنها را نگران مى‏کند و لذت و نیرو را از آنها مى‏گیرد.

براى پیشرفت در کار یا احساس آرامش، بهترین راه این است که:

اگر احساس افسردگى، عصبانیت، ترس یا تصورى از هر چیز منفى مى‏کنید، بپرسید چه چیز باعث نگرانى است. وقتى که متوجه شدید که مسأله چه بوده، خیلى راحت به خودتان بگویید: این افکار نه تنها به من کمکى نمى‏کند، بلکه مضر هم هست؛ نباید به آنها اجازه ورود بدهم. با تمام قدرت با آنها مقابله کنید. همان ابتداى کار ضعیف مى‏شوند که این هم پیشرفت خوبى است و با تمرین پیشرفتهاى بیشترى هم مى‏کنید.

مراقب افکار منفى بعدى باشید که شاید ده ثانیه یا ده دقیقه بعد به سراغتان بیاید و به همان روش قبلى عمل کنید. با علم به این که این افکار مخل آرامشتان است، در برابر آنها مقاومت کنید و به آنها بگویید: از ذهنم دور شوید اى پیامهاى بیهوده، مضر، ظالم! من مانع ارسال این پیام به خود مى‏شوم. اینها هیچ سودى براى من ندارند. کلى هم به ضررم تمام مى‏شوند.

باز هم مراقب باشید و ببینید افکار ناخودآگاهتان چه هستند؛ افکار اصلى که گرفتارشان هستید، چه هستند و بعد در برابر افکار مخرب مقاومت کنید.

متوجه شدم افکار منفى هر چند ثانیه یک بار به ذهنم خطور مى‏کنند. اوایل، مقابله با آنها به تنهایى بسیار مشکل بود؛ اما من نهایت تلاشم را کردم و با تمرین، در رویارویى با این افکار مضر و مزاحم، موفقتر شدم. مرتب به خودم تلقین مى‏کردم: در برابر افکار مزاحم و بى‏ارزش که اصلاً هیچ فایده‏اى هم ندارند، مقاومت کن. در ضمن تمرین مهارت، احساس مى‏کنید قو‏یتر از گذشته شده‏اید و زودتر متوجه پیامهاى منفى مى‏شوید که به ذهن خودآگاهتان راه پیدا مى کند.‏

همچنین متوجه مى‏شوید که راحتتر آنها را شناسایى مى‏کنید و در نتیجه، حتى مانع ورود آنها به ضمیر خودآگاهتان مى‏شوید و از آن جایى که به موقع جلوى آنها را مى‏گیرید، دیگر نمى‏توانند شما را شکست دهند؛ بنابراین احساس قدرت و نیروى بیشترى می کنید.

سرانجام اینکه متوجه مى‏شوید که دوست دارید مچ این افکار را در همان ابتداى کار بگیرید و مانعشان شوید و ملاحظه مى‏کنید که مى‏توانید این کار را انجام دهید؛ زیرا آنقدر احساس خوبى دارید که مى‏دانید بهتر است هر چه زودتر تمام این افکار را دور بریزید. در طى چند روز من نه تنها توانستم آنها را با ضمیر خودآگاهم شناسایى کنم، بلکه عادت به خلق اینگونه افکار را هم در زمان کوتاهى ترک کردم. حالا دیگر به ذهنم راه پیدا نمى‏کنند و در عوض، به خاطر تلاشى که براى فکر کردن به افکار منفى کرده‏ام، احساس قدرت مى کنم ‏و این بهترین روش براى کمک به خودم در راه رسیدن به زندگى بهتر و احساس قوت است.

شما از تلاشتان احساس رضایت مى‏کنید به محض این که بفهمید یکى از این افکار دارد وارد ضمیر ناخودآگاهتان مى‏شود، تمام تلاشتان را صرف مبارزه با آن مى‏کنید یا مى‏توانید با فکر کردن به چیزهاى بهتر، فکرتان را سرگرم کنید و آن وقت این فکر مثبت معجزه مى‏کند و تأثیر منفی بر روى شما را از بین مى‏رود. آن وقت است که ملاحظه مى‏کنید کارتان عالى بود و شادابى را که شاید مدتها احساس نکرده بودید، حس مى‏کنید.

ممکن است به ذهن پرستارى این فکر خطور کند که هیچکدام از گزارشهاى کارى‏اش را ننوشته، وقت زیادى هم ندارد. این یک فکر مخرب و مزاحم است که انرژى و انگیزه‏اش را از بین مى‏برد. بنابراین ممکن است با خودش بگوید: اى افکار مزخرف از ذهنم بیرون بروید! من نیازى به یادآورى کارهاى عقب افتاده ندارم. من این افکار منفى را نمى‏پذیرم. آنها نتیجه هر کارى را هم که الان دارم انجام مى‏دهم، از بین مى‏برند و انرژى ام را نیز هدر مى‏دهند و مرا به احساس شکست و خستگى سوق مى‏دهند. با این تمرین، این پرستار متوجه مى‏شود که با مقاومت بر افکار منفى، مانع آنها مى‏شود و به خاطر تلاشش، احساس نیروى تازه، قدرت و نشاط مى‏کند. این پاداش اوست و بدین ترتیب او مى‏تواند بدون افکار منفى، حتى از کارش لذت هم ببرد. بعد از مدت کوتاهى او پى مى‏برد که این عادت بد(ایجاد افکار منفى) را از بین برده و هر روز مشتاق‏تر و استوارتر مى‏شود. باور کنید که این روش براى شما هم سودمند است. امتحانش کنید. من به خود مى‏گویم: آنقدر به من یادآورى نکن هنوز چه کارهایى را انجام نداده‏ام. چه فایده‏اى دارد که بفهمم کارهاى خانه هنوز انجام نشده‏اند. این کار بى‏فایده است و فقط کارى را که الان دارم انجام مى‏دهم، خراب مى‏کند. این افکار با افکار منفى که خودمان ایجاد مى‏کنیم، به وجود مى‏آیند و زمینه‏ براى احساس ندامت و خستگى روحى. دلیل به وجود آمدن این افکار هر چه هست، بهایش هم سنگین است، بسیار سنگین!

مثلاً خود من در به وجود آوردن بیمارى افسردگى مزمن و خفیف در خودم دخیل بودم. بنابراین افکار مزاحم را جست و جو کنید. وقتى که احساس درد سختى مى‏کنید، با آن مبازه کنید و آنرا نپذیرید. به مراقبتتان ادامه دهید و مانع دخالت این پیامها در زندگى شوید ملاحظه کنید که قویتر مى‏شوید و به این نیروها اجازه دهید تا حتى در پیشرفت شما در روش فکر نکردن، یاریتان کند. از بقیه زندگى با شادى، اشتیاق و نیروى بیشتر لذت ببرید و به اوج خوشبختى هم فکر نکنید.

باید اثر این روش را بلافاصله بعد از چند ساعت حس کنید؛ همانطور که در مورد من اینطور بود. چهار ساعت تلاش مرا به شادى رساند. در خود احساس قدرت مجددى مى‏کردم و این به من در نبرد علیه افکار بد شجاعت داد.

در آخر مى‏بینید که آن افکار به ضمیر خودآگاه شما نمى‏آیند و بدین وسیله خودتان را از شر رفتار مخرب و زیان‏بارى که ناآگاهانه در طول زندگى داشته‏اید، نجات مى‏دهید. موفق باشید و خوب فکر کنید.

 

 

+یکشنبه 7 آبان1385 |
غمگین ترین لحظات وقتیکه شادترین آهنگها رو گوش بدی ولی بازم گریه کنی... برای من چند دقیقه پیش شادترین موسیقی هم گریه آور بود...

به حال خودم گریه کردم و حسابی سبک شدم. عجب قدرتی داره این چند قطره اشک! به قول ستوده چه اشکالی داره آدم یه لحظه هایی رو برای خودش عزاداری کنه... خب منم برای خودم غصه هایی دارم فقط برا امام حسین که نمی شه گریه کرد!!!

+پنجشنبه 4 آبان1385 |
 

در این بازیگر خانه بزرگ دنیا هر کسی یک جور بازی می کند تا هنگام مرگش برسد. صادق هدایت

 

+چهارشنبه 3 آبان1385 |
وقتی در دبی روز عید اعلام شد مسجد امام حسین دبی (ایرانی) اعلام کرد که ما با ایران عید می گیریم و عملا بعضی از هواخواهان پر و پا قرص جمهوری اسلامی روز عید اینجا را روزه گرفتند!!

روز عید بی حال بودم و تقریبا تا لنگ ظهر خوابیدم...بعد از ظهر شد و هنوز بی حال و حوصله که بازهم خوابیدم...شب شد و تصمیم بر این شد که برای صرف نهار و دیدن یک فیلم خوب عیدمان رو رونقی بدیم... کجا؟ اون سر دبی یعنی مرکز خرید ابن بطوطه!!! اون رختخواب لعنتی رو بالاخره ول کردم...اما گوش کنید به بقیه ماجرا (اگر هم حوصله ندارید نخونید چون من فقط دوست دارم این داستان رو بنویسم)

رفتیم و مفصل غذای چینی خوردم تا شرمنده شکم عزیز نباشم... خوبی شاپینگ سنترهای دبی اینه که آدم راحت غذاشو می خوره گشتی می زنه و بعد سینما می ره. فیلم Running Scared  رو انتخاب کردیم. فیلم فوق العاده بود ...داستان زیبایی داشت. از اون داستانها که من خیلی دوست دارم . یعنی داستانی که شخصیتها در موقعیتهای انسانی قرار می گیرند و از خودشان واکنشی نشان می دهند که مخاطب انتظار نداره...ـبازیگر مرد هم که اسمش رو نمی دونم هم مرد جذابی بود و من حسابی طرفدارش شده بودم ووقتی داشت می مرد گریه ام گرفت) شاید از اون فیلمهایی شود که در اسکار هم مطرح شود البته شاید!!! فیلم رابطه انسان و اسلحه رو نشان می داد. یه جوری نگاه متفاوت به اسلحه! اینکه در موقعیتهای مختلف اسلحه چه نقشی بازی می کنه و ... اینقدر خون و مرده و اسلحه دیدم که ...

فیلم تموم شد. ولی من (مخاطب) هنوز با داستان فیلم درگیر بودم. پشت رل نشستم و راه افتادیم....سر چهار راه خواستم تنوعی ایجاد کرده باشم و از یه راه فرعی رفتم. تاریک بود و پر از علایم رانندگی که سرعت رو کم کنید و این حرفها... اما نه بن بست بود و ابتکار من عملی نشد. دور زدم و همچنان که تو حال و هوای فیلم بودم یهو دیدم دارم می رم رو هوا!!! درسته شاید اگر به زمین برنمی گشتم شما الان برام کامنت کاش بودی و نمی رفتی می ذاشتید. یه دس انداز بلند یهو جلوم سبز شده بود. من هم با سرعت نزدیک هشتاد در هوا بودم. سرمون محکم به سقف ماشین خورد ... براتون بگم که داشتیم خیلی راحت چپ می کردیم. موقع فرود کف ماشین چنان به زمین کشیده شد که .... به خودم که اومدم دیدم بهترین کار توقفه. پیاده شدیم . روغن موتور روی زمین پهن می شد و من همانجا برای موتور فاتحه رو خوندم. هنوز جوهر اولین چک قسطش خشک نشده بود !!!

ولی این ماجرا باعث شد شب به یادماندنی داشته باشیم. وسط یه فرعی مونده بودیم وتا خونه کلی راه بود بعدشم اینجا برای عید چند روز تعطیلیه و .... برای اولین بار با پلیس دبی آشنا شدم. سوار ماشینش شدیم و باهامون خیلی مهربون بودن. از این ماشین گنده ها اومد و ماشین رو به پارکینگ تعمیرگاه رسوند. ساعت نزدیک سه نصفه شب بود که این اتفاقها افتاد و من همش به این فکر می کردم چه جوری خودمون رو به خونه برسونیم. فکر می کنید با چی برگشتیم ؟ با مرسدس بنز دو در! 

پلیسی که اومد کروکی برای بیمه بکشه ذوق زده شده بود که ما ایرونی هستیم. اسمش خالد بود و می گفت پدربزرگش ایرونی بوده. کلی با اون گپ زدیم. بعدش که سوار اون ماشین گنده شدیم با راننده سوریایی دوست شدیم. می گفت چرا نیومدین سوریه زیارت!!! ما هم گفتیم حتما حتما (اون وسط حالا) می گفت تمام خانواده اش فارسی بلدن چون تو بازاری کار می کنن که مسافران ایرونی می رن. برام این جالبه که برای خیلی از عربها جالبه که ما از کدوم شهر اومدیم. یه کلمه فارسی بلد باشن هی هی می گن و ذوق زده می شن ولی ما ایرونی ها نه. برامون مهم نیست مثلا یه نفر که از عمان اومده از کدوم شهر اومده. به نظرم ما براشون جالبیبم:)) به قول معروف بچه معروفیم لااقل برا همین دور و برها.

آخر هم راننده که ماشین و ما رو به پارکینگ رسوند تعارف کرد که می رسونمتون. خواننده ای که شما باشین رفت طرف یه مرسدس بنز دو در و صندلی رو برام جلو داد تا سوار شم. خدایی مزه داد که ماجرا اینجوری تموم شد.       

+سه شنبه 2 آبان1385 |