تبليغاتX
روز چهل و سه طلوع
کی گفته من باید چون هشت سال ارتباطات خوندم تا آخر عمرم تو  همین رشته باشم؟ من که به کسی تعهدی ندارم؟ نه به خودم نه به استادی نه به خانواده ام. شاید دلم بخواد برم تو کار هواپیمایی! شایدم برم طراحی داخلی بخونم و مهندس بشم! شاید فرانسه و اسپانیایی بخونم و برم جهانگردی! دلم می خواد برم کفش طراحی کنم! هتلداری هم بد نیست! وای که چقدر دوست دارم گلفروشی برزگی راه بندازم و متخصص گل و گیاه بشم و دسته گل طراحی کنم!

چقدر کار هست که دوست دارم!!! ولی مثل یه احمق ۲ سال از عمرم رو هدر دادم!!!

باید یه فکر اساسی کرد. نمی خوام ۲ سال دیگه بگم چقدر احمق بودم.   

+جمعه 25 فروردین1385 |
به چی باید افتخار کرد؟  به موشکی که به بقیه موشک ها اضافه شد؟ به زیر دریایی ایی که می تونه همه چیز رو در عرض چند دقیقه نابود کنه؟

امان از این صدا و سیما که آبروی هر چی رسانه و فرهنگ و برده!!! حیف من که در موردش تحقیق کردم و هیچ کس قدر اونو ندونست!!!

چه مدیران نا مسلمونی این سازمان را مدیریت می کنند که نام مقدس پیامبر را سر هر مزخرفی که پخش می کنند می آورند!!!

یه موشک چطور می تونه خوش یمن باشه؟؟؟

به قول مامانم این همه به این موشک ها افتخار می کنید و کلی توضیح می دهید که چطور کار می کنن چرا در مورد بعدش چیزی نمی گید؟ اینکه وقتی پرتاب شد و رو سر مردم افتاد چی می شه؟

یه جا شنیدم آدم نباید کاری کنه که آخرین راهش فرار باشه. ولی من همیشه اهل فرار بودم. وقتی دقیق نگاه می کنم می بینم من کاری نکردم که بخوام فرار کنم این بقیه هستند که آدمو فراری می دن.

چطور می شه جایی زندگی کرد که موشک و این مزخرفات براش افتخار؟ چقدر همه چیز در هم بر همه... کیک زرد تو حرم امام رضا جشن گرفته می شه؟!

بنازم بازی ایدئولوژی رو که در کشورم بی نظیره!!!   

+چهارشنبه 23 فروردین1385 |
 

 

خطاست اگر بينديشيم عشق حاصل مصاحبت درازمدت، و با هم بودنی مجدانه است. عشق ثمره خويشاوندی دو روح آشناست. و اگر اين خويشاوندی در لحظه ای تحقق نيابد، در طول ساليان هم تحقق نخواهد يافت.  جبران خلیل جبران

+دوشنبه 21 فروردین1385 |
نترس! از دشمنت نترس...

 

+یکشنبه 20 فروردین1385 |
باید اعتراف کنم که به شدت احساس پیری می کنم تا این حد که می ترسم جلوی آیینه بروم و با صورتی چروکیده و موهایی سفید مواجه شوم. کاملا می توانم کم شدن جسارتهای (خرکی) ام را در زندگی لمس کنم. یه بوی محافظه کاری در زندگی ام حس می کنم ک سالها از آن فراری بودم ولی متاسفانه وارد شده و اگر دیر بجنبم ... از طرف دیگه سرعت و قدرت تصمیم گیری و ریسک پذیری برای رسیدن به آرزوهای عجق و وجق و غیر معمول درم کم شده... یادش به خیر تا همین پنج شش سال پیش که مهمترین تصمیم های زندگی ام را گرفتم خیلی جسورتر بودم ولی حالا چی؟

مثلا الان بین یه دوراهی مات و مبهوت ایستاده ام و گیج می زنم که بازم درسم را ادامه بدم یا مشغول کار بشم و پول و این حرفها. واقعا سوال اصلی زندگی برام این شده و واقعا نمی دانم چه کار کنم؟ هر کسی هم یه نظر داره و خوبی ها و بدی های راه را نشانم می دهد که ای بابا چقدر درس برو کار کن برای تو الان فرصتهای شغلی زیاده و... بعضی ها هم می گن ای بابا وقت برای کار و پول درآوردن زیاده تا جوونی برو درست را کامل کن برای خودت خانم دکتری بشو...

اما من! من خسته از درس و دانشگاه خصوصا در این دو سال که ...(حالا بذار مدرکم را بگیرم بعد). خسته از جو سنگین و نسبتا بی اخلاق جامعه ایران. خسته از زرنگ بازیها و هل زدنهای مردم کشورم برای یه ذره حق و حقوق. واقعا که آدمها در ایران از مغزشون بیشتر استفاده می کنند برای اینکه راه کوتاه و راحتی پیدا کنن تا به خواسته هایشان برسند...خسته از چند سال کینه و نفرت. خسته از حماقت خودم که مرض خودآزاری ام را درمان نمی کنم و از این خستگی ها لذت می برم. خلاصه خستگی فکری ذهنم را گیج کرده و تصمیم گیری را برایم سخت. فرصت ثبت نام در چند دانشگاه خوب و چند شغل خوب را از دست دادم:(((

 یه زمانی یه تصمیمی که می گرفتم اصلا باکم نبود. ولی الان اینقدر بالا و پایین می کنم که می بینم عوض این همه وقت برای بالا و پایین کردن بهتر بود تصمیم می گرفتم و می زدم به میدون. بعضی وقتها وقت آدم همش برای برنامه ریزی و هدفگذاری صرف می شه... بعد می بینی از هدفت موندی!!!        

+چهارشنبه 16 فروردین1385 |
چند روز است که تلاش دارم زندگی را رها کنم. شاید بهتر است بگویم زندگی در اختیارم نیست و تلاشی برای در اختیار داشتنش نمی کنم. روزها برای خودشان می آیند و من بدون اینکه آنها را دستکاری کنم به شب تبدیل می شوند. شبها هم نا آرام هستم و توهم دارم . انگار کنترل اینکه به چه چیز فکر کنم و به چه چیز نه را از دست دادم. افکار متلاطم و بی سرانجامی در مغزم می آید که به شدت آزارم می دهد. سرم سنگین است و دائم فشار خونم بالا و پایین می رود. مثلا چند شب پیش در یک حالت خواب و بیدار احساس می کردم لبه کوه بلندی دراز کشیدم و برعکس آسمان را نگاه می کنم. چه حس عذاب آوری بود چون اصلا قادر به تغییر این صحنه نبودم. زندگی رهای رها از من در جریان است. همه چیز اهمیت خودش را از دست داده... این تغیرات همگی به علت آنفولانزایی است که روی مغز اختلالاتی را ایجاد می کند. چقدر آدم ضعیف است که یک ویروس کوچولو می تواند از پا درش آورد. مطمئن شدم که سلامتی جسم روی روح اثر دارد چون اختلال در مواد شیمیایی خون به سادگی تعادل زندگی را بر هم می زند. کسی را می شناسم بدلیل کمبود نوعی نمک شیمیایی که در خون وجود دارد سالهاست که با افسردگی دست و پنجه نرم می کند و تنها یک قرص او را نجات می دهد. یا کسی دیگر که چون تعادل هرمونهایش به هم خورده نظم شیمیایی خونش به هم ریخته و دائم با اضطراب زندگی می کند. فرضش را کنید دلش دائم شور می زند و بنده خدا نمی تواند خودش را کنترل کند.

کاش زودتر خوب شوم ... کلی کار دارم که با این وضع پیش نمی رود. همیشه وقتی مریض می شوم یادم می آید که چه کارهای مهمی در زندگی دارم برایم دعا کنید    

+سه شنبه 15 فروردین1385 |
برای سوزنده شدن خورشید بهاری:

ای آفتاب سوزان جان مرا بسوزان

کز دردهای سوزان آسایشی بیابم...

 

+شنبه 12 فروردین1385 |

۱-  روزی بنده خدایی برایم کلی درد دل کرد که من می خواستم خانم مهندس بشوم سر از رشته ... در آوردم. می خواستم قبل از ازدواج با مرد زندگی ام ارتباط عاشقانه می داشتم ولی به سنتی ترین شکل ازدواج کردم. آرزو داشتم فلان شود بلان شود ولی نشد... کلی حرف زد و از آرزوهایی برایم گفت که شگفت آور بود چون به هیچکدام نرسیده بود. آرزوهایی که اصلا شاید ذره ای به آنها نزدیک هم نبود. ولی نکته جالب اینجاست که این دختر ۲۲ ساله در رویاها و آرزوهای ۱۶ سالگی اش مانده بود و حسرت رویاهای آن زمان را می خورد. آیا واقعا رویا و آرزوها باید کهنه و قدیمی شوند؟ درسته تنها به آرزوهای نوجوانی بسنده کنیم؟ چقدر باید برای رسیدن به آنها تلاش کرد؟ چه بهایی باید پرداخت کرد تا به آنها رسید؟  مثلا آیا خوب بود سالها پشت کنکور می ماند تا مهندسی قبول می شد؟ آیا خوب بود جلوی پدرش و حرفهای مردم می ایستاد و با پسری که دوستش می داشت ازدواج می کرد؟

۲-   من آدم رویا پردازی هستم. این خصلت از نوجوانی با من است. یادم می آید که در آن روزها آرزوی چنین روزهایی را داشتم که خدا را شکر رسیدم. آن زمان برای دهها سال بعد خیال پردازی می کردم ولی چند سالی است که سالانه برای خودم آرزوهایی دنبال می کنم. مثلا پارسال دوست د اشتم که امسال چنین باشم که شد. دقیق که نگاه می کنم می بینم حتی به جزیی ترین رویاهایی که پارسال در ذهنم می پروراندم رسیدم اما بازهم شاد شاد، خوش خوش نیستم. چرا؟چرا؟ الان هم آرزوهایی را برای سال بعد خودم دارم و می دانم که به آنها می رسم ولی اگر سال بعد هم رضایت کامل نداشتم چی؟؟؟ جواب این مشکل را خوب می دانم برای من مقصد هیچ وقت لذت بخش تر و شورانگیز تر از راه و زمانی که برای آن صرف کردم نبوه است. این راه رسیدن به یک رویاست که من را سر پا نگه می دارد.

۳-  من تئوری جدیدی برای مساله آرزو و رویای شخصی دارم. هر انسانی رویاهای خودش را دارد و حق دارد در فرصتی که خدا به او داده دنبال آنها برود. رویای شخصی از همان ابتدای تولد با انسان زاده می شود و  بزرگ و پخته می شود. من به عنوان یک آدم ایده آلیست و آرمانگرا که بیش از ده سال با آرزوها و رویاهایم زندگی می کنم مطمئن شدم که رویاها چیزهای ثابت و غیر قابل انعطافی نیستند. رویا مایه عذاب انسان نیست بلکه این ما هستیم که با انعطاف کمی که داریم رویاهایمان را ابزار شکنجه خودمان می کنیم . یعنی خودمان و آرزوهایمان را به دادگاه می کشانیم و یا خودمان را متهم می کنیم که تقصیر من بود که نرفتم دنبال آرزوهایم و یا به رویایی که چیزی جدا از ما نیست حمله می کنیم که این هم شد آرزو ، این بی حرمتی به خانواده و سنت هاست و شاید هم ننگ غیر واقعی بودن به آن می زنیم که نمی شود پس ولش کن!!! و چنین است که آرزوهای شخصی که به نظرم درونی ترین بعد انسان است مورد کم لطفی طرفش قرار می گیرد. اما داستان اینجا تمام نمی شود. من هم مانند هر انسانی آرزوهایی دارم که به آنها نرسیدم اما ادعا می کنم که به این مساله سالها فکر کردم. من تلاش کردم مساله نرسیدن به آرزوها را به دادگاه نرسانم و برای تک تک رویاهایم احترام قائل باشم. اما کار دومی هم انجام می دهم که تئوری جدید من است. به روز کردن رویا ها؛ یعنی فرض کنید آرزویی دائم در ذهن شماست و تصمیم دارید برایش تلاش کنید در مسیر راه می بینید که برخی ابعاد این رویا منطقی به نظر نمی آید. رویایتان را فراموش نکنید، تحقیرش نکنید بلکه آن را به روز کنید. شکل جدیدی به آن بدهید. اصلاحش کنید. ابعاد منطقی تر و قابل دسترس آن را پررنگ تر و ابعاد مجهول و دست نیافتنی آن را تغییر دهید. برای رویاها باید تلاش کرد، باید مبارزه کرد. باید با سیاست بود و آن را برای اطرافیان درست توجیه کرد. آن بنده خدایی که آرزو داشته خانم مهندس بشود نمی دانست که کلمه مهندس آرزوی او نبوده بلکه دست یافتن به مهارتی بوده که او را در جامعه قادر سازد تا زندگی اش را مستقل اداره کند. وقتی به رویاهای شخصی سطحی نگاه شود با قبول نشدن در کنکور داستان زندگی از دست آدم خارج می شود. شاید یک سال هست که این کار را با خودم تمرین می کنم . به شما هم توصیه می کنم که لطفا Update your Dreams!  وگرنه سالها می گذرد و بعد می بینید با کوهی از آرزوهای نرسیده مواجه هستید. فراموش نکنیم رویاها نرم و لطیف هستند و  چیزی بیرون از ما نیستند. آنها آماده هستند در راستای رسیدن ما به آنها هر کاری بکنند و خودشان را تغییر دهند.               

+چهارشنبه 9 فروردین1385 |
این پست نسیم را حتما بخوانید... و به این لینک سر بزنید

http://www.bozzetto.com/Flash/Life.htm

+جمعه 4 فروردین1385 |
وقتی در شمال تهران یه خانمی با این مشخصات می دیدم دلم چنان می گرفت که حدسش را نمی توانید بزنید. خانمی محجبه با روسری شاید ۶۰ یا ۷۰ هزار تومانی ساتن با مانتوی کرپ اعلای بلند و کاملا پوشیده و کفشهای نوک تیز ترک و شاید ایتالیا. این تیپ خانمهای بی درد شوهر پرست را خوب می شناسم چون خانواده های پولدار مذهبی بازاری خیر که در محرم نذری می دهند و در محله های شمال تهران مثل یه خانم دسته گل دست از پا خطا نمی کنند را خوب می شناسم و در کنارشان مدتها زندگی کردم. همین هفته پیش که تهران بودم امثال این خانمهای چادری شیک را در خیابان دولت و پاسداران زیاد دیدم که برای خرید یا آرایشگاه منزل گرم و نرمشان را ۱۱ صبح ترک می کردند. اما این دفعه احساس کردم وقتی این آدمها را می بینم ماهیچه های قلبم درد می کند و شاید به مرور زمان با دیدن آنها سکته کنم. اینها بماند  تا اینکه من به حماقت بزرگی دست زدم. برای عید کفش نوک تیزی خریدم که اصلا با روحیه و شخصیت من جور نیست. حماقت بزرگی بود چون کلی پول براش دادم. این کفش نوک تیز من را وادار می کرد طور دیگری راه برم و قدم هایم روی زمین احمقانه باشد. اگر بخواهم براساس استانداردهای رایج زندگی کنم شاید چند سال دیگر خودم را در آیینه نشناسم...    

+پنجشنبه 3 فروردین1385 |
سال جدید شروع شد و سال ۸۴ که برام سال شلوغ و پر ماجرایی بود تمام شد. روزها با تمام بالا و پایین هایش. آمدند و رفتند. سال برخی تجربه ها جدید که باز هم غم خاصی در آن جاری بود که از ازل تا ابد با منه. بهش عادت کردم و اگر روزی احساسش نکنم که حتما اتفاق افتاده آن روز پوچ و بیهوده بوده. یه غمی که روزهای مرا به روزهای چهل و سه غروبی تبدیل می کنه و یادم می اندازد که در این دنیا تنهای تنهایم و به قول نسیم در برابرم هیچ است. احساس از اصل جدا شده ای را دارم که مات ایستاده و حماقت و بی قراری برخی را می نگرد...

نمی خواهم مثل بعضی ها که هنوز سال شروع نشده برایش نامی انتخاب می کنند باشم. به نظر منطقی باشد برای سالی که گذشت نام مناسبی برگزید: سال۱۳۸۴ برای من سال عزت و افتخار پایان نامه بود. یک سال نوشتن پایان نامه برایم پر از خاطره شیرین بود. میزم کتابهام مقاله ها لپ تابم ...چقدر دوست داشتنی بود آهسته و پیوسته رفتنم. مثل مادری که بچه  یکساله اش را دوست دارد پایان نامه ام را دوست دارم چون براش زحمت کشدیم. 

سال۱۳۸۴ سال عزت و افتخار پایان نامه بود چون واژه عزت به من یادآوری می کرد که روح جسورم را آلوده به چاپلوسی نکنم که امروز در دانشکده علوم اجتماعی از هر چیزی بیشتر دیده می شود و افتخار از اینکه بازهم مورد قضاوت محافظه کارانه قرار گرفتم.       

+چهارشنبه 2 فروردین1385 |