و چه خوب شد این را از فروغ خواندم «...بگذار همه چیز در ذهنت ته نشین شود. آنقدر ته نشین شود که فکر کنی اصلا اتفاق نیفتاده. زندگی کن تا از یکنواختی بیرون بیایی. آدم وقتی خودش را در جریان زندگی بگذارد هر روز استحاله در او صورت می گیرد و این استحاله است که انسان را لحظه به لحظه روز به روز می سازد و وسعت می دهد. وقتی دیدی که داری یک ایده مشخص را تکرار می کنی اصلا قلم و کاغذ را کنار بگذار مثل من که لااقل برای یک سال کنار خواهم گذاشت. زندگی می کنم و صبر می کنم تا باز دوباره شروع کنم. اصل ریشه است که نباید گذاشت از میان برود. حالا بگذار دیگران بگویند که «دیدی این یکی هم تمام شد.» نامه ای از فروغ فرخزاد به یکی از دوستانش
«آخ، شهريار کوچولو! اين جوری بود که من کم کم از زندگیِ محدود و دلگير تو سر درآوردم. تا مدتها تنها سرگرمیِ تو تماشای زيبايیِ غروب آفتاب بوده. به اين نکته تازه صبح روز چهارم بود که پی بردم؛ يعنی وقتی که به من گفتی: غروب آفتاب را خیلی دوست دارم. برویم فرو رفتن آفتاب را تماشا کنیم.
-هوم، حالاها بايد صبر کنی...
-واسه چی صبر کنم؟
-صبر کنی که آفتاب غروب کند.
اول سخت حيرت کردی بعد از خودت خندهات گرفت و برگشتی به من گفتی:
-همهاش خيال میکنم تو اخترک خودمم!
-راستش موقعی که تو آمريکا ظهر باشد همه میدانند تو فرانسه تازه آفتاب دارد غروب میکند. کافی است آدم بتواند در يک دقيقه خودش را برساند به فرانسه تا بتواند غروب آفتاب را تماشا کند. متاسفانه فرانسه کجا اينجا کجا! اما رو اخترک تو که به آن کوچکی است همينقدر که چند قدمی صندليت را جلو بکشی میتوانی هرقدر دلت خواست غروب تماشا کنی.
-يک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
و کمی بعد گفت:
-خودت که میدانی... وقتی آدم خيلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت میبرد.
-پس خدا میداند آن روز چهل و سه غروبه چهقدر دلت گرفته بوده...»
احمد شاملو بی نظیر بود. نوشته ها و ترجمه هایش حس عجیبی به آدم می دهد.
به فرآیندهای اندیشیدن زیاد فکر می کنم . اینکه مغز چگونه ادراک می کند تحلیل می کند ذخیره می کند و در مواقع ضروری به داد آدم می رسد...از طرف دیگر چه فرآیندی صورت می گیرد که آدم را نادان نگه می دارد. کجای مغز فعال نیست و شاید هم فعال می شود که آدم را نادان می کند. یادم می آید در درس مطالعات فرهنگی یه بحثی داشتیم با عنوان کلیشه های ذهنی . واقعا امان از دست کلیشه های ذهن. به نظرم همین کلیشه ها هستند که نمی گذارند مغز فعال و خلاق باشد. یه عمر به آدم فرمان می دهد این خوب است و آن بد. اینگونه عمل کن و فلان طور رفتار نکن. با این آدم ها چپ باش و با آن دسته دیگر رفیق... مغز در یک پروسه طولانی یعنی از خردسالی تا ....... شروع می کند به جمع کردن ذخیره های اطلاعاتی بعد اینها روی هم تلنبار می شوند و الگوهای ذهنی را شکل می دهند که با گذشت زمان به طرح واره ها یا کلیشه های ذهنی تبدیل می شوند که در موقعیت های مختلف توسط آدم مورد استفاده قرار بگیرد. تا اینجا را می دانم ولی چه می شود که بعضی ها روی کلیشه ها و الگوهای ذهنی اشان کاملا مسلط هستند و آنها را به روز می کنند ولی بعضی دیگر یک برده تمام عیار برای مغز یه شکل و تک بعدی اشان هستند و تا ابد باقی می مانند که به قول امام علی درمانی هم برایشان نیست. مواظب باشم به درد بی درمان دچار نشم. از مغزم استفاده کنم و چیزهای پوچ و کهنه بی خودی را بیرون بریزم چون اگر افسار مغز دست خودمون نباشد دنبال الگوهای کهنه می گردد و از آنها استفاده می کند.
امروز روز جهانی زن بود. روزم مبارک:))))
